‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات شکار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات شکار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

فرياد جرس

مسیـح اگر به نفس کرد مرده ای زنده / بیـا که مرده زمی زنده می کنـم بنده

غلام همـت دهقان و دست و بیـل ویم / که شاخ رز بنشاندست و بیخ غم کنده


مـرا چه غم که ملامت کنند مدعیـان / محیط کـی به دهان سگان شود گنده ؟

 

مشو به طاعت بی طوع خویشتن مغرور / کـه بر اراده مـا می کند قضــا خنـده


و...

از اشعار نزاری قهستانی







با سلام حضور همراهان عزیز

        کم کمک تابستان هم دامن کشان دارد ناز آلود و خرامان می رود واینرا می شود از قرمزشدن زرشکها فهمید. یعنی که باید باز بر کارها افزود و از فراغتها کاست. البت شاید هیچکس در روستا به اندازه عناب(اسم اسبم) ازین بابت خوشحال نباشد. چراکه دیگر لازم نیست هر روز وزن مرا بر پشتش تحمل کند و چند ساعت در کوه و کمر راه برود.و احیانا گاهی صدای ناهنجاری را که بیخ گوشش ایجاد می شود زیر سبیلی رد کند و خم به ابرونیاورد. برایتان یک خاطره شکار نقل می کنم امیدوارم تکراری نبوده(البت بنظرم نیست) ومقبول افتد.

     یاد دارم که کلاس یازدهم بودم و تازه شکارچی ، چند تای شکار را خودم به تنهایی با تفنگ سرپر زده بودم. تابستان بود( مثل همین موقع ها) که طبق عادت و بدلیل نبود تفریح و سرگرمی در شهر توفیق اجباری نصیبم شد و بروستا رفتم.

      در خانه پدر بزرگ مشغول دوختن دهانه کیسه های غله بودم که عباسی(یکی از دوستان و اساتید شکاری بود که در اوایل جوانی از او چیزها آموختم و او رمضان سال گذشته درگذشت) آمد و به پدر بزرگم گفت که علیمدد خبر آورده که در فلا ن روستا شکارها آمده اند توی فلان بند و فالیزها را نفله کرده اند و هر روز هم می آیند.گفته بیایید بزنیدشان.حالا بیا بریم…پدربزرگ گفت من که نمی توانم و کار و مشغله را عذر آورد و به عباسی گفت مرا ببرد. عباسی هم کمی سر بسر پدربزرگم گذاشت که بیا با هم برویم یک جگر بخوریم اما پدر بزرگ قبول نکرد. کوتاهی کلام همانروز قرار شد از طریقه راههای میانبر راه بیفتیم و به آنجا برویم. غلامحسین هم که از قضا او هم سال گذشته فوت کرد ودوستان قدیم حتما خاطرات شکاری که از غلام حسین یاد کرده ام را بخاطر دارند با ما راه افتاد و با سه موتور راهی شدیم. نزدیکهای غروب موتور من پنچر شد و مجبور بودم هر چند قدم لاستیکش را باد کنم و چند متری که می رفت باز خالی می شد ،چون ده نزدیک بود بی خیال پنچر گیری شدیم . موتور عباسی هم معلوم نبود کاربراتورش بند آمده بود و یا چه عیب دیگری کرده بود که گاز که می داد موتور به اصطلاح کم می آورد و وامیستاد. بهمین خاطر سرعتمان کم شده بود و به شب خوردیم . بالاخره ساعتی از اذان مغرب گذشته به روستا رسیدیم و من برای آخرین بار در نزدیک ورودی روستا لاستیک موتور رو باد کردم. به خانه علیمدد رفتیم و او هم ما رو حسابی تحویل گرفت . تقریبا سرشناس ترین فرد روستایشان بود . خانه ای با حیاط بزرگ داشت و برو بیایی ... پس از شب نشینی مختصر(بقول خراسانی ها آتشونی) جایمان را در ایوان انداختند تا هم خنک باشد و هم کله سحر که خواستیم بریم مزاحم کسی نشویم . غلامحسین بند مربوطه رو بلد بود و از طرفی چون مجال تعمیر موتور ها فراهم نشده بود تصمیم گرفتیم هر سه با یک موتور به بند رفته و در صورت شکار کردن در دو نوبت برگردیم. سحر گاه سوار بر موتور غلامحسین از توی کوچه های روستا گذشتیم و بسمت بند شکارگیر رفتیم . سه تا تفنگ سرپر تا خرخره پر هم داشتیم . از آنجایکه بند نزدیک ده بود وسایلی چون توبره و مایحتاج برنداشته بودیم . هوا بقدر تمیز دادن بوته ها از سنگ و خاکها روشن شده بود که به بند رسیدیم . تا 500 متری زیر بند موتور می رفت و جلوتر رفتن امکان نداشت. موتور را همانجا گذاشتیم و بسراغ بند رفتیم . بند در مسیر خروجی رود مرکزی یک دهنه باریک بعرض تقریبی 35 متر بسته شده بود و بشکل یکپارچه زمین باریک بود. بوته های فراوان خربزه و هندوانه نیمخورده حکایت از تاراجی روزانه داشت . باد ساز بود و جای کمین هم محیا و بقول غلامحسین شکار ها توی قبرشان بودند. در میانه بند که کمین می کردی سرتاسر زمین توی گلوله رس بود . توی بند پر از رد شکار بود و بعضی ردها بزرگ. مسیر ورود شکار ها را پیدا کردیم . از یک شیله باشیب نسبتا زیاد و تنگ رفت و آمد می کردند. عباسی گفت برویم توی شیله جلوی شکار ها دربیایم و غلامحسین مخالف بود و می گفت چه مرضی هست؟توی بند کمین می کنیم، هم راست باد است و هم دامنه تیر اندازی دارد و هم پناه خوب. اما عباسی بخرجش نرفت . در همین حیص و بیص بودیم که نوک قله یک میش با 5 تا قوچ هویدا شدند و سریع رفتند تویه همان شیله ای که به بند ختم میشد و شرحش گذشت. عباسی سریع بسمت شیله رفت و منم بدنبالش و غلامحسین هم ناچارا بدنبال ما ...توی پیچ شیله و در همان شیب نشستیم . بالا دست را نگاه کردیم یک قوچ هنوز بالا بود . ما هم بخیال اینکه هنوز بالا هستند خوب جا نگرفته بودیم . بناگاه میش جلویمان ظاهر شد و به تبعش سه قوچ هم بسرعت آمدند و متاسفانه ما رادیده و در رفتند . عباسی تیرانداخت که گلوله نرسید. پشت بندش منهم سر دست زدم که به سرنوشت تیر عباسی دچار شد. غلامحسین تیر نینداخت و بر افروخته رو به عباسی کرد وگفت: که همین رو می خواستی؟و رفت و ما رو در اونجا تنها و بدون هیچ توشه ای گذاشت.عباسی تازه فهمیده بود چه گلی کاشته و چه اشتباهی کرده که به حرف غلامحسین گوش نداده...از شکارها منصرف شده پیاده براه افتادیم تا به ده برگردیم. در راه گرما و پیاده روی تشنگی را بر ما تحمیل کرد و رمقمون رو گرفت. به یک بند کوچک دردامنه کوه رسیدیم . عباسی گفت بریم و یه هندونه ای بچینیم و تشنگیمون رو رفع کنیم . داخلش شدیم کمی تویش گشتیم اما هندوانه کوچک و رسیده نداشت ، بالاخره دو خربزه کوچیک پیدا کردیم و چیدیم . به عباسی گفتم چند لحظه بشینیم و خستگیمون که در رفت راه بیفتیم . مخالفت کرد و گفت دیر می شود ؛ خربزه ها رو توی راه می خوریم و میریم. خربزه خوران براه افتادیم ... ساعتی نگذشت که صدای واستید...واستید...از پشت سر بگوشمان رسید. برگشتیم که دیدیم یک مرد دوان دوان در حالیکه قاچ های خورده شده خربزه که ما دقایقی قبل خورده بودیم را بدست داشت، دارد بسمتمان می آید . تا بما رسید بنای فحاشی رو گذاشت و ما هم گیج و منگ که این انسان نخستین چه می گوید؟ طرف بعد از کلی داد و بیداد گفت شماها دزد هستید و خربزه های مرا دزدیده اید و باید شما رو به ژاندارمری ببرم! عباسی گفت عمو جان دزد کجا بوده؟ ما شکارچی هستیم این تفنگ هایمان را نمیبینی؟ نه خورجینی داریم که تویش خربزه باشد و نه توبره ای که داخلش هندوانه! ما فقط تشنه بودیم دو تا خربزه کوچک چیدیم و خوردیم. یارو باز بنای فحش از سر گرفت. تازه فهمیدم قضیه جدی تر از این حرفهاست . خودمان را برایش معرفی کردم و اسم روستایمان و ...را برایش گفتم اما ظاهرا توانایی شنواییش را به قابلیت فحاشی اش قرض داده بود و اصلا حرفهای من در او نگرفت. دست من و عباسی رو گرفته بود و بزور می خواست با خودش ببرد. من که بچه سال بودم ، احساس ترس می کردم و بیشتر متعجب از رفتار عباسی که او هم ظاهرا دست و پایش رو گم کرده بود . بالاخره پس از اینکه کلی فحش نثارمان کرد خسته شد و نوبت بما رسید . عباسی گفت ما مهمان علیمدد هستیم و ... اما باز یارو جوش می آورد که علیمدد چه خریست؟! آخرسر دیدم یارو از اینکه ما خربزه هایش را توی راه خوردیم و پوستهایش را انداخته ایم دلخور شده و آنرا اهانت بخودش تلقی کرده! و این هم باز یکی دیگر از شاهکارهای عباسی در آن روز بود که داشتیم جورش را می کشیدیم. هر چه ما گفتیم :جناب بیا پولش را بگیر یا عوضش دو خربزه که سهل است دو خروار خربزه بهت می دهیم . اما طرف ول کن ماجرا نبود. آخر سر قضیه با 5 ریال پول حل و فصل شد... روز افتضاحی بود . هر دو غضبناک براه افتادیم و عباسی جوش آورده و خود خوری میکرد . من مانده بودم چرا جلوی آنطرف هیچ واکنش در خوری نشان نداده بود و حالا که قضیه حل شده بود اینقدر حرص می خورد . هلاک و تشنه به خانه علیمدد رسیدیم . خودش خانه بود به استقبال آمد و گفت بیایید چای بیاورم خستگی در کنید. عباسی در جوابش گفت : در خانه تو کارد بخورم بهتر از چای هست! علیمدد مبهوت از حرف عباسی رو بمن کرد که شرح ماوقع برایش عرضه کردم . عباسی پایش را توی یک کفش کرده بود و می خواست برگردد به ده خودمان و من و علیمدد در تقلا با او که نگهش داریم . پس از کلی نشانی دادن علیمدد طرف دعوای ما را شناخت و نوکرش رو فرستاد پی اش. خیلی نگذشست که همان انسان اولیه که عارض شدم با نوکر علی مدد وارد خانه شدند . علی مدد تا چشمش به او افتاد از جایش جست و با چوبدست بدنبال آن بیچاره افتاد. من که تاقبل از این عباسی رو گرفته بودم که در نره حالا دوان دوان و البت گاهی کشان کشان دنبال علیمدد بودم که با آن بیچاره کاری نداشته باشد.خلاصه با دخالت من و عباسی آن یارو در رفت. تازه دو هزاریمان جا افتاد که اصلا آن بندی که ما ازش خربزه چیدیم مال خود علیمدد بوده و آن یارو کاسه داغتر از آش خواسته فقط یه عرض اندامی به ما دو غریبه نشون بده. پکر از اینهمه ماجراهای عجیب با خود می گفتم واقعا چه غلطی از ما سر زد اینهمه راه رو اومدیم اینجا اینطور آبرو ریزی راه بیندازیم. عباسی هم راهی شد و با همان موتور خراب راه افتاد. من ماندم و یک موتور پنچر! با کمک علیمدد و نوکرش تیوب رو وصله انداختیم و روبراهش کردیم . اما نگذاشت بروم و گفت امشب را بمان فردا صبح با هم برویم سراغ همان بند و اگر چیزی نبود ،روز با خیال راحت برو...منهم موافقت کردم و شب دیگری نیز میهمان او بودم. سحر گاه باز فرا رسید و اینبار با علیمدد بسمت بند دیروزی رفتیم . البت با تیر اندازی دیروز امیدی به دیدار شکار ها نداشتم. خلاصه به بند رسیده اما اینبار همان پشت َپلش(تل) کمین کرده و با سنگ و شاخه های درخت گز تیر کش هم درست کردم . زودتر از موعد روز قبل در کمال نا باوری باز همان میش و قوچها روی قله آمدند و توی شیله رفتند . اما پایین آمدنشان نیم ساعت بیشتر طول کشید که برای من معادل نصف روز انتظار کشیدن بود . یکی یکی شکارها توی بند آمدند و هر یک سراغ یک بوته رفتند . طمع کرده بودم بیش از یکی بزنم اما نه شکار ها هم تیر میشدند و نه آنقدر مسافت نزدیک بود که بشود به زور تیر اطمینان کرد که دو شکار رو بندازه. تقریبا تاوسطهای بند آمدند که دو تا قوچ بطور ضربدری هم تیر شدند و منهم با اشاره علیمدد نشانه رفتم و تیر انداختم . بلافاصله از پشت تیر کشها بیرون آمدیم ، یک قوچ که همان وسط بند گرد و خاک بلند کرده بود و قوچ دوم چند قدمی از شیله بالا رفت اما چپه شد. هر دو بالای 5 سال داشتند . هر چند روز قبل بدشانس بودیم اما آنروز تلافی شد. یادم هست وقتی بروستا رسیدم قبل از اینکه بخانه خود بروم به خانه عباسی رفتم و کله قوچها رو نشونش دادم ...یادش بخیر اینهم خاطره ای بود از یک شکار پرماجرا. خدا عباسی و غلامحسین رو رحمت کنه...



در پایان تعدادی عکس از روستا می گذارم

قرمز شدن زرشکها









عناب(نه عناب خوردنی)







انارها.... اینها باید تا آبان روی درخت طاقت بیاورند...







بفرما گلابی...








سنجد های کال...








اینها هم عنابهای خوردنی! رسیده اند











این فسقلی آنقدر روی درختهای کاج بادشکن باغ جیغ جیغ کرد که مجبور شدم یک عکس هم از جنابش بگیرم




پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد...



۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

مثلا پرنده نگري

دلم بی وصل تو شادی مبیناد 

به غیر از محنت آزادی مبیناد 

خراب آباد دل بی مقدم تو 

الهی هر گز آبادی مبیناد 


با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز 


جمعه پیش بنا به دعوت یکی از دوستان مجبور شده بروستا بروم . حوالی ساعت 10 بهمراه همسرم از بیرجند راه افتادیم و هوا اندکی ابری بود و هر چه بسمت روستا میرفتیم هوا خاکستری تر میشد. کوتاهی کلام به روستا رسیدن همان و حوس کردن گشت زدن در مزارع همان…تفنگ بدوش کرده و دوربین و متعلقات را برداشتم . بیادم افتاد که یک دوربین کومپکت کوچک کنن A490 توی داشبورد ماشین هست. آنرا برداشته نگاه کردم دیدم خوشبختانه شارژ دارد. خلاصه راهی شدم و چند عکس تار و تور از این ور و آنور گرفتم . البت چون نام این پست را پرنده نگری گذاشتم دیگر از گذاشتن عکس شکارها معذورم البت عکسها خیلی بیشتر از اینها بود اما بار گذاری همه آنها مشقت داشت ناگزیر به چند تایی اکتفا می کنم. اگر عمری بود و البت اشتیاقی از جانب دوستان در پست بعدی آنها را قرار خواهم داد. 

شروع از کنار درختان کاج بادشکن با سهر های بیابانی   




 نمی دانم این دو تا از کجایشان پیدا شد . به ناگاه متوجه شدم که با قدمی فاصله مرا فالو می کنند . دیدم ناشایست است دلشان را بشکنم یه عکس هم از ایشان گرفتم 




 همینطور در حال نزدیک شدن به کشمان(مزارع) بودم که حضور یک فروند کلنگ روی دیوار یک آغل دامداری توجهم را به خود جلب نمود. خود را سینه مال بنزدیک رسانید مشغول نشانه گیری با دوربین شدم که ناگاه همین دو تا مهمان ناخوانده بالایی بطرف کلنگ شروع بدویدن کردند و تا ما خواستیم عکسی بندازیم که گردن درازش بیشتر در کادر نیفتاد 







 مجبور شدم این دو بازیگوش را بفرستم دنبال نخود سیاه و خود تنها ادامه مسیر را بروم. چند کفتر روی دیوار کهنه ای که چون من نفسهای آخرش را میکشید و یادگار ایام گذشته بود مشغول چرت زدن بودند و البته کاملا حواسشان به شکاری های که در هوا چرخ میزدند نیز بود 


 کمی توی کشمان را دوربین کشیدم که حرکت چند خروس کولی توی یک زمین زعفران توجهم را جلب کرد هرچه خواستم نزدیک کنم نشد و چند جا جا عوض کردند بالاخره دو تا عکس بدرد نخور از دور انداختم 
 خروس کولی نر  

 
 خروس کولی نر  


 همینطور مسیر را ادامه دادم که ناگاه چشمم به خانواده کلژدک ها افتاد که در حال حمام کردن کف جوی آب بودند. من هم یا الله نگفته نزدیک رفتم و عکسی و بعدش هم صدای در آوردم که متوجه حضورم بشوند که البت عکس بعد از صدا به علت رها شدن لنگ و ضمائم حمام از کف ایشان قابل پخش نبود به همان عکس اول بسنده میکنم 
  

 خود را به استخر رسانده از لای مَرغها چشمم به جمال چند چور(چنگر) روشن شد . اندکی دزده کشی رفتم و چند عکسی گرفتم اما بدلم نچسبید! 

  








 هر چه ما خواستیم بچه خوبی باشیم ظاهرا نشد. دیدیم همین مدل پرنده نگری خودمان بهتر است! 


 از یکی از چورها خواهش کردیم چند عکس رومنس ما را مهمان کند که این خانم چنگر افتخار دادند. یاد زابل و شکار چور کردم بد نیست یادی از دوستان قدیم و عزیزی چون آقای خزایی،آقای گرگیج،آقای دکتر کتابچی،آقای دکتر بلوچ ،آقای مهدیان فر و سایر دوستان نیز بکنم که هر وقت چور میبینم خاطرات شکار در هامون و دوستان عزیز آن دوران برایم زنده می شود. 




 خلاصه کمی دیگر توی کشمان دور زدیم و هم به زمینها سر زدم و هم کمی ترق و ترومب راه انداختم و البته چند عکس دیگر و به سرعت برگشتم تا خود را به نهار برسانم. در برگشت مجدد روی دیوار همان دامداری جناب کلنگ را دیدم اینبار بدور از حضور آن دو مزاحم بازیگوش جلو رفته و عکسی انداختم. 
  

 پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد

۱۳۹۰ مهر ۱۱, دوشنبه

تفنگ پدر بزرگ





صبحدم باده شبانه زدیم
ساغر عیش جاودانه زدیم
گرچه خم گشت پشت ما چو کمان
تیر اقبال بر نشانه زدیم
والخ…
با سلام حضور دوستان عزیز
پس از حدود 2 ماه پایتخت نشینی اجباری و سر و کله زدن با مسائل بیهوده، بالاخره از این قید خلاص شدیم و بنا به پیشنهاد همسرم سر از یزد در آوردیم و میهمان مردم فهیم و محترم این دیار شدیم. یزد شهری در دل کویر و به قول خودشان سرزمین قنات و قنوت و قناعت! و واقعا وقتی در این شهر یک شیر آب را باز کنی معنی این آخریش را خوب میفهمی…یزد نیز چون بیرجند تفتیده خشک سالیست اما اکنون هوای اینجا بسیار خوب است و دیروز عصر که در هتل مشیرالممالک بودیم نمی دانید این بلبل های خرما یا به قول یزدی ها «خرمایی ها» چه غوغایی در شاخ و برگ درختان داشتند. شب را در محل کارونسرای زین الدین به رصد گذراندیم ،گرچه آسمان کمی ابر داشت اما حضور علاقه مندان زیاد)خصوصا جوانان) و همچنین محیط صمیمی آنجا خود توفیقی بود که نصیب ما شد .به گمانم رفقای قدیم باید عباس را بشناسند که قبلا در خصوص خاطرات شکار از ایشان اسم آورده بودم. کلی برایمان برنامه چیده …هنوز از دیدنجاذبه های تمام ناشدنی  شهر فارغ نشدیم که قرار شد امروز به شیر کوه برویم و اگر خدا قسمت کند شب را در آنجا بمانیم و البت تا دو سه روز آینده ان شاءالله  در برنامه داریم که از مناطق بهادران و اگر هم شد از کالمند دیدن کنیم  .
برایتان خاطره ای قدیمی مینویسم امیدوارم مقبول واقع گردد.
احتمالا 15 ساله بودم که در تابستان به روستا رفته بودیم . آن ایام چون بساط تفریح چون امروزه در شهر ها فراهم نبود هر تعطیلی که پیش آمد  سر از روستا در می آوردیم . بیاد دارم حسین که همبازی دوران کودکی ام بود آن سال با خانواده شان رفته بودند مشهد برای زیارت و من عملا تنها بودم چراکه با بقیه بچه های ده آشنا نبوده و البت خانواده ام هم چراغ سبزی در این خصوص به من نشان نمی دادند. تابستان از نیمه رد شده بود و حسابی مشغول برداشت محصولات باغی (سر درختی) بودیم و من هر روز عصر چند تا بز پرواری پدر بزرگم رو به باغ می بردم تا زیر درختها بچرند . بیچاره بزها هلوهای پوسیده زیر درختها رو میخوردند و من هم در اون عالم بچگی  همش نگران این بودم که هسته به اون گنده ای خفشون نکنه...یک روز عصر طبق روال بزها رو از توی کوچه باغها به سمت باغ پایین هدایت میکردم که در این بین یکیشان از لای در رفت توی یه باغ که البته اونم مال خودمون بود . بقیه بزها رو رها کردم و رفتم دنبالش،یه گوشه باغ یکدونه زمین کوچیک بود که فلفل قرمز داشت و بزه هم رفته بود سر وقت اونا ...بز رو جدا کردم اما دیدم ظاهرا از طعم فلفل بدش نمیاد ! من که همیشه از فلفل بدم می اومد(خاطره چشم سوختنهای فراوان) و توی کتم نمیرفت چرا اینارو میکارن… بدم نیومد فلفلها رو پیشکش بز بکنم. چند تایی کندم و جلوی دهن بز بردم که یه لقمه چپشون کرد و کوتاهی کلام هر چی فلفل قرمز بود رو چیده، دادم به بزه...بعد رفتم باغ پایین و ادامه روز...غروب که بزها رو به خونه بر میگردوندم بز مد نظر عقب وا یستاد و نفس نفس میزد.  به زور با بقیه بزها بردمش و توی آغل چپوندم . اما بعدش عذاب وجدان گرفتم و قضیه رو واسه مادربزگم تعریف کردم . مادر بزرگ سریع به سمت آغل رفت و با بز دراز کشیده مواجه شدیم ...هنوز زنده بود اما دهنش بسته نمیشد. در میون همین هاگیر و واگیر صدای پدرم هم شنیده شد...وای خدای من ! پدرم که بیرجند بود چرا اومده اینجا؟ ...خلاصه  کار از کار گذشت و پدرم قضیه رو فهمید ...دیگه سیل طعنه ها و دعواها شروع شد ،«من که شما رو آوردم کمک بابابزرگ نه اینکه براشون مشکل و درد سر درست کنی»! و از این دست حرفها…پدرم همیشه روی من خیلی حساب میکرد و طوری بارم آورده بود که خیلی بیشتر از سنم مجبور بودم رفتار کنم و به همین دلیل وقتی این حرفها رو بهم میزد خیلی بدجور منو از داخل تکون میداد. خلاصه پدر بزرگ اومد و گفت : یه بز که این حرفا رو نداره الان کلش رو میکنیم واسه شام تنورچه (نوعی غذا که گوسفند یا بز رو درسته داخل پوست می اندازند  و بعد درون یه تنور کاملا تفتیده شده به صورت معلق آویزان میکنند و بعد به حالت دم کردن در تنور رو میبندند و بعد از کمتر از نیم ساعت کاملا گوشت مغز پز شده و آبدار میشود و بی اندازه لذیذ  است. امروزه فقط معدودی از بلوچ ها  و چند خانواده قدیمی در بیرجند این نوع غذا را طبخ میکنند)درست میکنیم. تازه فلفل هم خورده خوشمزه تر هم میشه! کم کم پدرم کوتاه آمد و البته با خوراندن مقداری دوغ به بز اون رو هم ریکاوری کردیم و از تنور نجاتش دادیم…
چند روزی از ماجرا گذشت و من از اتفاق اونروز همچنان متاثر بودم و خودم رو به خاطر اون جهالت سرزنش میکردم.و پدر بزرگ که کاملا متوجه این موضوع شده بود دائما داشت به طرق مختلف از دلم درمی آورد . یه روز  با اهل خانه توی ایوان داشتیم هسته زرد آلو در می آوردیم تا از اونها برگه درست کنیم . پدر بزرگ آمد و یک راست آمد کنارم نشست  و کمی سر به سرم گذاشت و بعد گفت :«مد عیسی(محمد عیسی) فردا می خواد بره به اشکار بهش گفتم تو رو هم با خودش ببره،میری؟» واقعا تیر پدر بزرگ به هدف خورد.اون میدونست که چقدر به شکار علاقه دارم. اونقدر ذوق کرده بودم که نگو…مد عیسی رو میشناختم .همه همیشه از اون تعریف میکردند و خیلی آدم بد اخلاقی هم بود، از اون آدم هایی بود که عادت نداشت کسی رو با خودش به شکار ببره. اینبار هم می دونستم چون پدر بزرگم ازش خواسته بود، با اینکه منو با خودش ببره موافقت کرده بود . پدرم هم با اون زیاد شکار رفته بود و بهمین خاطر می دونستم که شکارچی ماهری هست. بهر جهت سرتان را درد نمی آورم . بار و بنه را شب بستم و توی توبره گذاشتم. مادربزرگم کلی خرت و پرت برام اماده کرد ه بود اما پدر بزرگم همش رو کنار گذاشت و فقط کمی نان و یک مشکوله (مشک کوچک که از پوست بزغاله درست می شود) که داخلش کره و دوغ بود رو برام کنار گذاشت و رو به مادر بزرگم کرد و گفت :دختر بچه که نیس! کسی که به اشکار میره فقط باید نان ببره! و خلاصه حوالی سحر بیدار شدم ،توی ایوان بالاخانه خوابیده بودم(یاد صفای اون دوران بخیر) پایین آمدم و پدر بزرگ هم توی راهرو بود با هم از در دالانه دار طویله که به حیاط باز میشد به طویله رفتیم. ما دو تا اسب داشتیم یکی یه اسب کوتاه قد و خپل بود که خیلی اسب شل و ولی بود اصلا راه نمیرفت و بیشتر مال زنها بود و در عین حال گاهی چموشی هایی هم میکرد و اسمش فلفلی بود. اسب دیگر ما که اسب خود پدر بزرگ بود یک اسب با بدن کشیده و دست و پای بلند بود و تمام مشکی و جلوی سینه اش به رنگ سبز دیده میشد و بهمین خاطر اسمش «سوز» بود. اسب بسیار با شعوری بود و در این خصوص باید عرض کنم که روزی با دوستان در تفرج بودیم و تگرگ و باران شدید گرفت و آب از شیله ها راه افتاد و زمین خیس شد . گداری پیش رو بود که اسب هیچ کس نتوانست تا نیمه آن گدار هم برود و همه مجبور به تغییر مسیر شدند. اما من با سوز همان گدار را رفتم و آنقدر فهمیده بود که هر جا من پایم را روی زمین میگذاشتم اون هم سمش رو دقیقا روی همون میگذاشت. خلاصه رفتم سراغ زین که اونو روی سوز بگذارم که پدر بزرگ مانع شد و گفت : این زین نه! و بعد یه زین پارچه ای _نمدی ساده آورد و گفت توی این ده فقط من روی زین قُر دار(زین اصلی چوب و چرم) می نشینم و اگر توی روی این زین بروی مد عیسی که از تو بزرگتر هست شاید فکر کند تو می خواهی به او بی احترامی کنی و بدش بیاید! به همین خاطر یه زین معمولی مثل مال خودش ببر تا مشکلی پیش نیاد. پیرمرد همیشه توی این مسائل حساس بود و دائم این بیت شعر رو برامون می خوند«چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی…مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند»
من هم زین معمولی رو روی گرده سوز گذاشته و توبره به پشت اسب رو از در دیگه طویله که رو به بیرون خانه باز میشد بردمش بیرون. آب قنات از مظهر تا استخر فاصله ای رو طی میکنه که از داخل خانه ما میگذره و بعد از جلوی در ورودی به سمت کوچه باغ و استخر سرازیر میشه . سوز رو  در جلوی در حیاط نزدیک جو بردم تا آب بخوره . پدر بزرگم قدغن کرده بود که اسبها و خر ها رو توی ظرف آب بدیم تا بد عادت نشوند و از توی جوی هم آب بخورند . بخاطر همین مالهای ما همه جا راحت آب میخوردند . سوز روآب داده و به سمت ده که زیر دست خانه ما بود حرکت کردم و توی کوچه باغها چندی حرکت کرده تا به سمت کشمان (مزارع)رسیدم. مد عیسی با اون مندیل سفید رنگ سوار بر اسب بور رنگش توی آخرین خرمن ده بود . هوا سفید شده بود …به سمتش رفتم . و تقریبا تا 4 متری اسبم رو بردم. سلام کردم …جواب داد و نگاهی به من انداخت و بعد سر اسبش رو کج کرد و جلو افتاد .تفنگ سر پرش که بر روی شانه اش حمایل بود با حرکت یورتمه وار اسبش از پشتش مرتب کنده میشد . با فاصله حدود 30 متری پشت سرش می رفتم. می دانستم سوز عادت نداشت پشت اسب دیگه ای برود به همین خاطر افسارش رو شل نمیکردم. کم کم به ماهورهای کوهستان رسیدیم. قسمتی از کوهها رو میشناختم و بعضی ها هم زمین های دیم خودمان بود اما حدودش را نمی دانستم . بالاخره وارد دهنه ای شدیم و از لای کوههایی که مرتب قد میکشیدند به سمت ناف کوهستان رفتیم . یک نی زار که ما به اونها النگ (ALANG) میگیم توی تقاطع شیله ها بود که در حاشیه اش چند درخت پده(PEDEH)که نوعی درخت بید است وجود داشت . مد عیسی پای درخت اسبش را بست من هم از اسب پیاده شدم و طناب بلند تری که مخصوص چرای اسب بود رو به حلقه بیرونی آبخوری وصل کردم و سر دیگرش رو به درخت پده بستم .زین اسب رو برداشته و مد عیسی جلو افتاد و من هم پشت سرش . با یه فاصله و با وسواس و احتیاط فراوان پشت سرش قدم برمی داشتم. کوه را دور زده و مد عیسی باد گرفت و توی تاج قله صبحانه خوردیم . بعد یال پایین روی کوه رو ادامه دادیم . دوربین نداشتیم . مد عیسی محل شکار ها رو بلد بود . چند شیله را بالا و پایین کردیم . مد عیسی سینه مال از نوک یه تپه بالا خزید و جلویش را دید زد . بعد برگشت و بدون اینکه به من چیزی بگه جلو افتاد و من هم بدنبالش… در حین حرکت شش دانگ حواسم جمع بود و اطرافم رو به دقت نگاه میکردم . به ناگاه چند وحش را توی یه سیاه ریگی دیدم .سریع خود را به مد عیسی رسانده وبه او گفتم. اما زحمت نگاه کردن هم به خودش نداد و تنها گفت: چیز بدرد خوری تویشان نیست.و مسیرش را ادامه داد من هم در حالی که نگاهم به شکار ها بود او را فالو می کردم . چند کوه را راه رفتیم بالا خره در ته یک شیله چند تا قوچ رو به من نشون داد .مجدد باد چاق کردیم و خود را در مسیر مستقر کردیم . و کوتاهی کلام من توی جرز لاشه سنگها در حالت دراز کش مانده بودم و مد عیسی هم خود را به سر تیر رساند و تقریبا 50 متری به شکار ها نزدیک کرد . زمان انگار متوقف شده بود… بالاخره پس از انتظاری کشنده صدای توپششش تفنگ بلند شد و گلوله جلوی دستهای قوچ به زمین نشست و گرد و خاک کرد و شکارها گریختند . از محل اختفا بیرون امده و به سمت مد عیسی رفتم . ناراحت و عصبانی تر از گذشته بود . من میترسیدم این اتفاق را از چشم من ببیند . چون مردم قدیمی خیلی روی این مسائل حساس بودند . و برایشان آدم های خوش اشکار و بد اشکار معنی داشت. اما مد عیسی لب گشود و گفت مدتی شده که تفنگش بی خیر شده و تیرش خطا میرود . مجدد تفنگ را پر کرد و باز در توی کوهستان به راه افتادیم . نهار خوردیم و عصر همچنان رد میزدیم . یک چشمه جلویمان بود . به سمتش رفتیم . مد عیسی اطراف چشمه را نگاه کرد و ردها رو وارسی کرد . من هم اون موقع رد شکار رو از گوسفند اهلی تمایز میدادم . مد عیسی رو به من کرد و گفت یه قوچ بزرگ تویشان بوده . فورا از دهنم پرید که از کجا معلوم؟ شاید میش بزرگی باشد! نگاه غضب آلودی به من کرد که دلم از جایش کنده شد و بعد گفت خوب نگاه کن! به ردی که نشان داده بود دقیق شدم اما هنوز توی کتم نمیرفت کجای این نوشته که این قوچ است! مد عیسی گفت : اون دو تا تار مو که توی رد مونده رو میبینی ؟ دیدم راست میگه دو تا تار مو داخل رد هست. گفت ؛معلوم میشه قوچ بوده چون وقتی خواسته آب بخوره ریشش رو لگد کرده و دو تار مو از ریشش کنده شده و جای رد سمش تو گل مونده و چون تمام موسفیده و کمی جلوی سمها جراحت پیدا کرده و از هم جدا شده یعنی قوچ پیری هست! وای خدای من…اینجا بود که به قول معروف دو هزاریم جا افتاد و فهمیدم این تعریفایی که از مد عیسی میکنند الکی نیست. گفتم الان کجا رفتن؟ با انگشت دماغه ای رو نشونم داد و گفت حتما اونجا هستند. منم گفتم پس تا دیر نشده بریم. که مد عیسی جواب داد نخیر! اونها الان ما رو دیدن باید فردا صبح از جای دیگه بریم سراغشون و این شد که به سمت اسبها رفتیم. غروب به اسبها رسیدیم .مد عیسی گفت من امشب میروم قله پشت باغ شما، تو برو به  ده  تفنگ پدر بزرگت را بگیر وبگو خودش برات پرش کنه و روز هنوز نزده روی قله باغ باش تا از اونجا بریم سراغشون.سوز رو آماده کردم و راهی شدم . هوا تاریک بود اما سوز راه رو بلد بود و خیالم راحت بود و بهمین خاطر افسارش رو شل کردم و به تاخت به راه افتادیم . چندی نگذشت که به ده رسیدم . سوز رو اول بردم توی طویله و خودم از در دالانه دار آمدم توی حیاط. زنها کنار جوی آب میوه ها رو سامان میدادند. توی ایوان گرد سوزها و لامپاها می سوختند و عده ای استراحت میکردند . کف حیاط پر بود از خربزه و هندوانه هایی که مناره وار چیده شده بودند.دست و رویی شسته و به سراغ پدر بزرگ رفته و یک نفس سیر تا پیاز ماجرا رو گفتم . پیر مرد لبخندی زد و استکان چایی جلویم گذاشت و گفت:«صد بار کنی بیگار…یک بار کنی اشکار»قضیه تفنگ رو هم گفتم  . بعد از شام پدر بزرگم غلامی رو صدا زد،غلامی در خانه ما زندگی می کرد و به پدر بزرگم کمک می کرد و همسن پدرم بود. اون دوران اکثرا توی هر خونه ای یکی  دو تا خانواده مثل غلامی بودند. غلامی هم اسمش بود و هم فامیلش ،شکار هم بلد بود و الفت زیادی با خانواده ما داشت. الان همچنان با نوه ها و فرزندان او در ارتباطم . خوشبختانه هم فرزندانش و هم نوه هایش تحصیل کرده هستند و انسانهای محترمی هستند .غلامی تفنگ و کیسه مصالحش(مهمات) رو آورد . اون موقع اکثرا تفنگهای استاسنی(همان حسن موسی) داشتند که مقطع لولشان چهار ضلعی یا 6 ضلعی بود به همین جهت به آنها 4پر یا 6پر می گفتند.و خانهای این تفنگها هم کاملا استاندارد نبود و عمق شیارها فرق می کرد . تفنگ پدربزرگم مقطع 8 ضلعی داشت و مارکش رخ دار بود . و نقش و نگاری هم دو طرف لول بود . استاد جلیل فرخ نژاد اسم پدر بزرگم رو زیر گلوی تفنگ حک کرده بود. غلامی و پدر بزرگ تفنگ رو سنگ پر کردن و بعد یه تیکه نمد روی پستانک گذاشتند و چکش رو خوابوندند و تسمه چکش رو هم بستند . چون هم باروت از دم تفنگ نریزه و هم موقع اسب سواری بر اثر اصطکاک اهن به آهن تفنگ آتش نخورد . روز بعد مجدد عازم شدم و یک نفس تا باغ تاختم . اسب را داخل آغل سنگی بزرگی که جلوی باغ بود ول کرده و تفنگ بدست از فله رفیع باغ بالا رفتم. هنوز هوا تاریک تاریک بود.به نوک کوه رفتم جانب شرق قرمز شده بود . در تجار نوک کوه میرفتم در قاف کوه مد عیسی نشسته بود . هن وهن کنان به سمتش رفتم . سلام و علیکی کردم. گفت: معلوم می شود پسر که هستی!خوب به موقع آمدی. یک استکان فلزی جلویم گذاشت و از گداجوش مسی اش که روی زغالهای نیمه سوخته بود داخلش را مملو از چای کرد . خستگی که در کردیم به راه افتادیم و بعد توی یک دهنه مستقر شدیم . هوا که خوب روشن شد چند قوچ دیده شدند که روی لبه یک کرت ایستاده بودند . ساعتی این پا و ان پا کردند تا اینکه بالاخره همه با هم ته کرت رفتند و ما هم به سمتشان رفتیم . عددش را به خاطر ندارم اما 10 تایی بودند . اینبار نخی نامرئی مرا دنبال مد عیسی می کشاند و به فاصله یک قدم دنبالش می رفتم و شاید دلیلش آن تفنگی بود که در دستان مدعیسی بود . از تپه ای که مشرف به کرت بود دولا دولا بالا می رفتیم . لحظه ای متوجه شدم که مد عیسی  تفنگ را به حالت نشانه گیری گرفت و چکش را کشید . قبلا چاشنی گذاشته بود. بعد به سرعت صدای  گومبس تفنگ بلند شد… باد مستقیم دود تفنگ روتوی دماغ من هدایت کرد و ته شاخک های بینی ام رو سوخت. دسته قوچ از همان طریقه ای که پایین آمده بودند  بالا رفتند. گفتم:نخورد؟ باز با همان نگاه غضب آلودش به من نگاه کرد و گفت :( پس او چنه که داره اونجه گل مخوره) یعنی پس اون چیه که داره اونجا غلت میزنه!
سرم رو بالا آوردم و یک قوچ شاخ پیچیده رو دیدم که روی زمین خر خر میکرد .آدرنالیم خونم بالا رفته بود . عجب قوچی…یادش بخیر
خدا همه آنهایی که آن روزگار بودند و حال نیستند را بیامرزد و غریق و قرین رحمتشان کند.


۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

سر کوها به دو دو (دویدن) می روم مو
به پا بوس گل نو می روم مو
اگر دونم که دلبر مال مایه (متعلق به ماست)
سه منزل ظرف یک شو می روم مو
خدایا عاشقی از حد گذشته
زملک قاین و سرحد (منطقه های حوالی بیرجند) گذشته
در این چندی که ما هم ره(را) ندیدیم
خدا دونه که بر ما چی گذشته

سلام
سال 89 هم مثل الباقی روزها و ماهها و سالهای گذشته رفت و هنوز دستم عادت نکرده بود که 89 بنویسم و خیلی وقتها اول 88 می نوشتم و بعد مجدد اصلاح می کردم. چند عکس بی کیفیت از شکار پرنده را برایتان می گذارم. سرعت قطره چکونی اینترنت وطنی ومضاف بر اون و به قول یکی از دوستان قیلطرینگ ! اجازه گذاشتن عکسهای بیشتروالبت بهتر را نمی دهند. و حال و حوصله  وب نوردی را از همه دوستان وبلاگی گرفته. به هر حال خوش باشید




کمپینگ قدیمی


ورودی یکی از شکار گاهها که به گمانم برای محسن خان ملایی خاطرات زیادی در خود دارد. خوشبختانه ما بی نصیب بر نگشتیم.
اواخر مهر89

سر راهت نشینم خسته خسته
 



بزرگترین سیاه سینه ای که در سال 89 زدم


شکار تیهو در یکی از شهرستانهای استان



شکار سیاه سینه در بیرجند


 و باز هم شکار محبوب ترین پرنده برای من

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

پاچوک سفید



با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز
باز خیال سفر رفتن دارم و همین باعث شد که بر طبق روال گذشته قبل از سفر براتون خاطره ای جهت سردرد دادن به شما در وبلاگ قرار بدم.امسال در کل ،سال کم سفری برای من بود .الان هم کلاسها تموم شده و تا موسم امتحانات حاجتی به حضور ما نیست و الباقی کارهام که میشه گفت بیشتر دست خودمه و اونا رو هم تعطیل کردم و عیال هم ده روزی بیکار شدن و بیرجند اومدن و لذا تصمیم گرفتیم استخوانی سبک کنیم و یه دوری بزنیم. راستش را بخواهید دلم برای فیروز کوه پر می کشد اما صد افسوس که دیگر از آن رفقای قدیمی ما خبری نیست. یادش بخیر با داش اصغر و اسفندیار خان چه قوچهایی رو زدیم.یادش بخیر...الان خیلی ها می گویند که قوچ و میش در آن حوالی کیمیا شده اما حاضرم شرط ببندم که الان حداقل دو گله در دهنه چشمه غار باید باشند. به هر حال بگذریم به قول یه ضرب المثل منطقه ما که میگه:تو که از آسیاب بدر شدی! تو رو چه به سنگ یک من و نیم من! ما که به دلیل اینکه همسر جان تازه از تهران اومده خیال رفتن به اون حوالی رو نداریم و نقدا سر خر رو به سمت اصفهان می چرخونم تا ببینم چی پیش میاد.
برایتان یک خاطره شکار قدیمی می گذارم و البت از آنجایی که خوانندگان عزیز خیلی خیال پیر بودن ما در ذهنشان تجلی نبندد از ذکر تاریخ آن خود داری می کنم.
ابتدا مقدمه ای حضورتون در خصوص این پاچوک سفید عرض می کنم تا با آن مرحوم آشنایی مد نظر حاصل کنید.و ماجرا از آنجا شروع می شود که در یکی از شکارگاههای منطقه بیرجند شکار چیان از حضور قوچی خبر آوردن که با شکل و شمایل متفاوت از قوچهای منطقه هست و کلی هم هواخواه پیدا کرده بود ولکن همان حکایت :«در طلبش مدعیان بی خبرانند» برایشان مصداق حال شده بود. و حالا فرق مهم این قوچ با سایر قوچهای منطقه ریش سفید بلندتر و مهم تر از آن پاچه های دست و پای سفید با موهای بلند این قوچ بود که به خاطر همین هم این اسم پاچوک سفید رو براش انتخاب کرده بودند. و برای تصور بهتر این اسبهای مزرعه اروپایی رو متصور بشین که موهای پاچه هاشان چقدر بلند است. این پاچوک سفید هم این چنین پاچه هایی داشت. دو سالی از حضور این قوچ می گذشت و فقط در فصل قوچ دو در دور دست ها قابل دیدن بود و در فصل او خواه(آب خواه) رد پایش را در کنار چشمه ها و برکه های آب می شد پیدا کرد و در کل این قوچ شگردهای خاصی برای اختفا و فرار کردن به کار می برد به طوری که همیشه یک قدم جلوتر از شکار چی ها بود. بهترین شکار چی های منطقه هوس شکار اون به کله شون افتاده بود اما زهی خیال باطل. همه متفق القول به این نتیجه رسیده بودند که این قوچ را نمی شود شکار کرد. پدرم که در آن موقع دیگر مثل الان من کم به شکار میرفت هم هوس شکارش را کرده بود اما حاصل دو روز پیاده روی او و دوستانش تنها دیدن این قوچ باشکوه بود و پدرم می گفت اصلا این قوچ از بلندی ها پایین نمی آمد و جاهایی از کوهستان رو واسه استقرارش انتخاب می کرد که اصلا نمیشد به اون حوالی رفت و همیشه هم حواسش جمع بود و به همین دلایل پدرم هم گفت این قوچ حالا حالا ها کشتنی نیست. این قوچ به اعتبار رد پایش حدود 7 سال سنش رو تخمین میزدند ... و خلاصه هر کس طلب این قوچ کرد به در بسته خورد و تنها یکی دو تا از شکار چی های بیرجند تونسته بودند تا حوالی سر تیر بروند که باز هم پاچوک سفید یک قدم جلوتر از آنها در آن لحظه هم شانسش یار بود...






این ماجرا با فراغت از تحصیل من و برگشتنم به ایران هم زمان بود.یک تفنگ آرژل تک لول ساچمه زن مدل چخماقی از انگلیس وارد کرده بودم که به دلیل بی تجربگی و غرور جوانی و زیر بار نرفتن برای دادن صد تومن باج سبیل کار به گمرکات کشید و در آن موقع آن تفنگ برایم حدود پنج هزار تومن تموم شد و این در حالی بود که در همون زمان از سمت زابل و افغانستان تفنگ چاپتول آنهم از مدل لول سیاهش را در جعبه های چوبی ده تایی که داخل گریس بود و لاک و مهر شده، می آوردن به قیمت هفت هزار تومن یعنی هر تفنگ تنها هفتصد تومن آنهم با یک سوزن اضافی که در داخل همان جعبه ده تایی ،سوزن ها هم در گوشه ای ردیف شده بودند. تازه بهترین تفنگ های ساچمه زنی اون موقع که با برند کروپ عرضه می شد و اگر اشتباه نکنم ساخت آلمان شرقی بود را می دادند چیزی در حدود سه هزار تومن ! در آن زمان ایران هم فشنگ می ساخت . که اصطلاحا به خاطر یک نشان تاج در ته پوکه به فشنگ تاج نشان معروف بود اما ما از اونا نمی خریدیم. از زابل فشنگهای برند بلوت می آوردن دونه ای یک پانزده قران! هزار تا می خریدیم هزارو پونصد تومن،آنهم چه فشنگهایی!تازه نوع پر نشده اش هم بود که فقط باروت داشت و به سلیقه آنها رو پر می کردیم . که قیمت هر کدوم از اونها یک تک تومنی بود! اما چهار پاره های فابریک رو از نوع روسی می خریدیم که در بسته های ده تایی با بسته بندی بسیار شیک عرضه می شد و ده تا میشد بیست و پنج تومن!یعنی دانه ای بیست و پنج قران!...بله آن دوران چون جوانی ما مثل پر کاهی در باد تقدیر پیچید و در حلقوم تاریخ گم شد...
داشتم می گفتم ؛من هم چهار پنج مرتبه به هوس این پاچوک سفید به کوه رفتم که تنها دومرتبه از دور تونستم ببینمش و اصلا نتونستم به سر تیر برسونمش. اون موقع برنو رو هم داشتم اما این شکارچی های بیرجندی گلوله زنی غیر از سرپر رو قبول نداشتند و می گفتن شکار با این گلوله زنی ها که از دور میزنه نامردیه! و خلاصه اونایی رو که گوله زنی میاوردن رو یه جورایی مسخره می کردن. حتی این امر طوری محکم بود که اگر عکس های شکار شاه در شکار گاههای بیرجند رو دیده باشید در هیچ کدام از موارد تفنگ گلوله زنی دور برد نداشتن!
به هر حال این قوچ حال منو هم گرفته بود و در اون زمان شمار قوچهای بزرگ هم کم نبود یک جورایی بی خیالش شده بودم. تا گذشت و در اواسط پاییز و شروع قوچ دو به همراه غلامحسین و عبدالله خیال رفتن به شکار در ذهنمان به قل قل آمد.بر خلاف همیشه که قبل از روشن شدن هوا وارد شکار گاه میشدیم این بار دیرتر به شکار گاه رفتیم. در همان ورودی به غلامحسین گفتم. غلام! من اگر امروز گوشت شکار نخورم تا شب لب به هیچ غذایی نمیزنم. عبدالله گفت:«اُه...یکی نداند فکر میکند کهنه اشکاری هستی. نه بابا پسر جان از این خبرا نیست،اگر قسمت باشد می زنیم و اگر نباشد توبره خالی بر می گردیم» گفتم حالا هر جور می خوای حساب کنی حساب کن. من اینجا جز گوشت شکار چیز دیگه ای نمی خورم...خلاصه کل کل کنان وارد دهنه کوهستان شدیم. در ابتدای دهنه کوه یک چشمه آب بود که یک گله دام اهلی به همراه یک چوپان کنارش بودن. با چوپان سلام و علیکی کردیم و احوال شکار ها رو جویا شدیم که چوپان مذکور گفت همین ساعتی پیش یک دسته حدود پانزده تایی بزینه(کل و بز) در نوک فلان کوه دیده و با دستش اون کوه رو هم به ما نشون داد.
و خلاصه ما هم راهی شدیم . تا شاید همونها رو پیدا کنیم. هنوز خیلی مانده به گذر رد همان بزینه ها رو دیدیم و بهمین خاطر چند متری را در سر بالایی سینه خیز رفتیم. در خصوص رد شکار ها و عقاید بومی مطلبی به یادم آمد که شاید ذکر اون در اینجا خالی از لطف نباشه. همونطور که می دونید شکار و دهقانی و چوپانی به وضعیت آبسالی و خشک سالی وابسته هستند و در منطقه بیرجند هم که همیشه در طلب باران بوده ، دقت شکار چیان و دهقانان به علایم و نشانه هایی بوده که یک جورایی برای اونها نشونه هایی از وضعیت سال پیش رو بوده... دم خور بودن چندین و چند ساله با این جور قماش آدم ها باعث شده که من هم به برخی از این نشانه ها توجه کنم و به برخی ها هم اعتقاد پیدا کنم. از جمله پیشگویی سال آبی جدید بر اساس رد قوچها. و به قول انگلیسی ها این تجربه ها اویدنس بیس هستند و بسیار ارزشمند و حیف است که فراموش شوند. روش تشخیص از این قرار است که در وقت قوچ دو شکار چیان و چوپانان به رد شکار ها توجه میکنند که آیا اونها روی نوک کوهها بیشتر تردد می کنند یا از ته شیله ها و دامنه کوهها و بر این اساس اگر قوچها در اون فصل بیشتر ترددشون از نوک کوهها و تِجار ها باشد. سال آینده پر باران و اوضاع روبراهه و کشاورزان و دیم کاران می تونن قبل از فصل زمستون تا می تونن کشت کنن و اما اگر خدای نکرده شکار ها در اون فصل رمق نوک کوه دویدن نداشته باشن و ردی از اونها در نوک تِجار ها نباشد سال کم بارانی پیش رو خواهد بود(الله اعلم) البت از روی رنگ شکار ها ،جای دفع فضولات،محل پاوال،صدای کبکها درتابستان و پاییز و خواندن شبانه َبک ها(وزغ ها) در تابستان و غیره و غیره هم پیشگویی هایی می کنند که بنده به همین رد قوچها و جای خسب شکار ها اعتقاد بیشتری دارم. به هر حال اگر شاسی زمین تکان نخورده بود با توجه به اینکه امسال بیشتر شکار ها به نوک کوهها اومدن می تونستم بگم که ان شاءالله زمستان و خصوصا بهارتلافی پاییز رو در خواهد آورد.(الله رحمن الرحیم) خلاصه داشتم می گفتم هنوز من دوربیم رو آماده می کردم که عبد الله که رسم نداشت دوربین با خودش ببره گفت : سه تا قوچ فلان جای کوه هستن! نگاه کردم و تقریبا در فاصله یک و نیم کیلومتری یک قوچ رو دیدم که بدون دوربین به واسطه داشتن شاخهای بزرگ و قرار گرفتن روی یک دماغه مثل یک درخت دیده میشد. باد از پشت سر ما می آمد. ما در طرف دیگر دهنه کوهستان بودیم و شکار ها در دامنه دهنه روبرویمان بر روی یکی از دماغه ها بودند. عبدالله گفت بیایید چند قدمی به چپ برویم و بعد از این دهنه پایین بریم و بعد از اون دهنه روبرو بریم بالا تا برسیم به بالای کمر اصلی رشته کوه روبرو تا اینجوری هم از مافوق شکار ها در بیایم و هم در راست بادی بیفتیم. و ما هم چنان کردیم و به ته دره رفتیم ، ما به دره ها می گوییم تگ ،که شاید تنگه هم بشود به آنها گفت. مسیر بسیار بدی رو واسه بالا رفتن انتخاب کرده بودیم که علاوه بر شیب زیاد بیشترش خاکی بود و مرتب ُسر می خوردیم. عبدالله و غلامحسین عقب افتاده بودند. صبر کردم تا به من رسیدن. من همان آرژل رو برده بودم و عبدالله هم گوله زنی سر پر داشت. تفنگش را گرفتم تا راحت تر بالا بیاید و باز هم جلو افتادم و خلاصه به هزار بدبختی به کوه صعود کردیم. در کنار تخته سنگی تفنگها رو زمین گذاشتم و از توی توبره قمقمه آب رو بیرون آوردم و با جرعه آبی گلویم رو تازه کردم. عبدالله با وسواس چند تا تخته سنگ دراز روی کنگره تخته سنگ بزرگی که پشتش بودیم گذاشت و اینجوری چند تا تیر کش درست شد. کله ها رو بالا آوردیم و کلی دماغه ها رو نگاه کردیم اما خبری از قوچها نبود. این کوهستان یک کوهستان عریض و طویل هست به طوری که بر خلاف ارتفاع بالای اون در نوکش ما یک رشته کوه نازک نداریم بلکه کلی تپه و شیله روی اون قرار داره که اگر مثلا به یک وسیله ای مثل هلی کوپتر بشه یه ماشین رو آورد بالای کوهستان به راحتی میشه با اون بین شیله های نوک کوهستان حرکت کرد. به همین دلیل هم قوچ و میشها و هم بزینه ها در اون کوهستان زندگی می کنن. ما هم فکر کردیم که اون قوچها باید بین همین شیله ها باشن . پس با وسواس دو گروه شده و عبدالله و غلامحسین یک مسیر و پیش گرفتن و من هم یک مسیر! رد زیادی وجود داشت و من بیچاره کل مسیر رو به حالت دزده کشی- یک و پا و یک دست غیر هم جهت بالا (عموما دست آزاد تفنگ رو داره) و دست و پای دیگه روی زمین و به کمک یک پا و یک دست حرکت کردن و دید زدن همزمان انجام میشه – رفتم اما هیچی نبود که نبود. هر لحظه منتظر صدای تفنگ عبدالله بودم اما خبری نشد که نشد. اونا هم مثل من چیزی رو ندیده بودند. برای نهار بیتوته کردیم و چای محیا کردیم و غلامحسین سفره پهن کرد. دو فنجان چایی خوردم اما علی رغم گرسنگی نمی خواستم زیر حرفم بزنم و چیزی نمی خوردم. غلامحسین گفت: این چه ادایی هست؟ اگر چیزی نخوری چطور می خوای بقیه کوه رو بری؟ که من گفتم نه، مرد است و حرفش! عبدالله به غلامحسین گفت: ولش کن مگه نمی دونی این پسر کیه؟ حرف هیچکی تو کله شون فرو نمیره! من که می دونستم عبدالله می خواد منو اینجوری ترغیب کنه که چیزی بخورم اعتنایی نکردم. خلاصه بعد از کمی استراحت راهی شدیم و همان مسیر یال کوهستان را پیش گرفتیم و من لبه تجار کوهها میرفتم و ته دره ها رو نگاه میکردم و در همین حال صدای فیشی که عبدالله گفت صدای فیش میش بود به گوش رسید و از ته یکی از دره ها تعدادی در حدود 15 تا قوچ و میش از پای یک درخت انجیر که تقریبا برگهایش ریخته بود گریختند. با اینکه آغاز فصل قوچ دو بود اما قوچ و میشها قاطی پاتی بودند و ظاهرا قوچها در تقسیمات به نتیجه نرسیده بودند. اینجور که شد عبدالله گفت : بچه ها برویم امروز دیگر از شکار خبری نیست! و خودش سر ته کرد و من هم حسابی نا امید شده بودم. من گفتم می خوام برم از ته دره ها تا جایی رو که بیشتر بودن رو پبدا کنم تا دفعه بعد جاشون رو بلد باشیم و از همون ته دره ها میام و عبدالله هم گفت: خوبه برو. اتفاقا غلامحسین هم دنبالم اومد و یک راست رفتم پایین سر وقت همون درخت انجیر که شکار چی های بیرجندی به اونها میگن چمند انجیر. رد شکار ها زیاد بود و یک پاوال هم در آنسوی دره و روبروی درخت انجیر بود و خلاصه ما هم مسیر برگشت را از ته دره ادامه دادیم . کم کم زیر پایمان فقط سنگ خاره یک تکه آبی رنگی بود که فرسایش آب اونو صیقل داده بود و هر چند متری جای یک آبشار بود و ما از یک یک اونا پایین اومدیم و اومدیم و مسیر پر پیچ و خم دره رو طی طریق می کردیم تا رسیدیم پای یکی از این آبشار های فصلی. حدود پنج متری ارتفاعش بود و کوچکترین جای پایی رو نداشت. تفنگم رو از جلو انداختم گردنم و توبره رو گذاشتم لبه محل آبشار که غلامحسین وقتی رفتم پایین برام پرت کنه.دستامو گذاشتم لبه اون محل آبشار و پاهام رو آویزون کردم و وزن بدنم رو انداختم روی دستام. اما جا پایی نبود که پاهام رو جای اون قرار بدم. یک بر جستگی نزدیک یک متر پایین تر پام بود که گفتم الی الله هر چه بادا باد خودم رو ول می کنم . دستامو ول کردم و به محض اینکه پام روی اون برجستگی رفت از روی اون هم سُر خورد و افتادم روی خورده سنگهایی که آب زیر آبشار جمع کرده بود و کلی سر و صدا شد و در همین حال انگار یک صدای اضافی از جلو هم اومد. غلامحسین گفت : من که از اینجا نمی تونم بیام پایین. که باز یک صدای دیگر شد که مطمئن شدم یک چیزی حتما هست. جلو رفتم و دره در مقابلم یک پیچ می خورد . بر حسب بی تجربگی عوض اینکه آماده فنگ توی دهنه بروم تفنگ رو فقط توی یه دستم در امتداد طول بدن داشتم. به محض اینکه وارد فضای بعد از پیچ دره شدم . یک قوچ گنده دیدم که مختصری نگاهم کرد و بدون اینکه بترسد . یا بخواهد فرار کند آرام و مغرورانه راه افتاد و خواست وارد پیچ بعدی بشود. به خودم آمدم و فی الفور تفنگ رو مسلح کردم اما بسیار بی دفت به تنها جایی که از قوچ در دامنه دیدم باقی مانده بود(پشت قوچ) تیر انداختم و قوچ پنهان شد. سریع شروع به دویدن کردم و کمر تفنگ رو شکستم اما فشنگ عوض نکردم. تا رسیدم دم پیچ... قوچ کله اش را پایین گرفت و به سمت من حمله کرد. منم تجربه اینجور واکنشها رو تا اون موقع نداشتم و هول کردم و احمقانه ترین کار ممکن رو کردم و تفنگ رو به سمت قوچ پرت کردم! چند قدمی قوچ عقب دوید. ران راستش خونی شده بود. دوباره حمله کرد و باز هم من عوض اینکه از این کار استقبال کنم پا گذاشتم به فرار و پشت یک درختچه بیدمشک رفتم و هنوز اون صحنه پیش نظرم هست که قوچ از یک قدمی درخت جفت زد و اومد توی درختچه و صدای در هم شکستن شاخه های نهیف درخت بلند شد. غلامحسین که صدای تیر کنجکاوش کرده بود از سمت بدنه ای که من پشت بیدمشک بودم اومده بود بالای سر من!قوچ واستاده بود و بر و بر داشت منو نگاه می کرد و در این موقع صدای غلامحسین بلند شد و گفت: خاک بر سرت کنن...پسر فلانی که از شاخ قوچ بترسه!؟ و خلاصه به قول این شعر که(آنچه زخم زبان کند با من...زخم شمشیر جان ستان نکند...) منم خیلی بدم آمدم و بیرون پریدم و حسابی جو گیر شده بودم و اینبار شده بودم هماورد این قوچ و اونهم نامردی نکرد وبا یک جفت زدن جانانه صاف اومد سمت من!شاخهایش رو گرفتم اما بی تجربه بودم و فقط جلو عقب می بردمش. موقعی که شاخ شکار تودستتون باشه کافیه با یه حرکت سریع به سمت راست یا چپ بچرخونیدش ،اون موقع هر چه قدر هم که شکار بزرگ باشه زمین گیر و آچه میشه. اما من اون دوران اینو نمی دونستم و همین شد که قوچ شاخهاشو از دستم رها کرد و یک شاخ درست و حسابی هم به جلوی رانهام زد و منم به هر بدبختی بود با قوچ گلاویز شدم اما زورش زیاد بود نمی تونستم زمینش بزنم. غلامحسین هم مثل این مربی های کشتی کنار تشک دائم داشت داد و بیداد می کرد...کفرم در اومده بود صدام رو بلند کردم و فریاد میزدم:تو اونجا چه غلطی می کنی... گمشو بیا پایین ... الان در میره...اگه در بره چنین میکنم و چنان می کنم... بیچاره غلامحسین به هر بدبختی خودش را پایین انداخت و اومد . گفتم کله اش رو بکن...دیگه نمی تونم نگهش دارم... غلامحسین چاقو دستش بود و گفت رویش را به قبله کن! فریاد زدم : من می گم نمی تونم نگهش دارم تو میگی رو به قبله کن؟ یالا کله اش را بکن وگر نه این منو رو به قبله می کنه... و غلامحسین چاقو زیر گلوی قو چ کشید و ولش کردم...دیگه چیزی یادم نمیاد تا اینکه چشم باز کردم و دیدم غلامحسین و عبدالله بالای سرم واستادن و قاه قاه دارند می خندند. منم گفتم: کوفت... به چی می خندین...داشتم می مردم...من دیگه غلط بکنم شکار بیام...و کلی هذیان دیگر گفتم...تازه ازقوچ یادم افتادم. روی زمین نشستم و قوچ رو که دراز به دراز در خون تپیده بود رو دیدم. اِاِاِ این که پاچوک سفید است! عبدالله پاچوک سفید نیس؟ عبدالله گفت : چرا پاچوک سفید است. حالا تازه عقلم اومد سر جاش و شروع به کل کل کردن با عبدالله کردم. خلاصه چکار دارید آقا که در همان غروب یک کیلویی گوشت ازش جدا کردیم و بار گذاشتیم که البت لامصب ها خیلی بد پز بود اما وقتی محیا شد حسابی چسبید. یادش بخیر. به قول یکی از دوستان اون روزگار چون برفی بود که آب شد. این شکار چندان قرب و منزلتی برام درست کرده بود که هرگز فکرش رو هم نمی کردم. چنانچه شکار چی های بزرگی که تا قبل از اون ماجرا فکرشم نمیکردم حتی واسه کوله کشی هم منو با خودشون ببرن می اومدن سراغم که بیا بریم شکار!
تا مهر درخشنده و مه تابان باد
عمر تو چون گلهای تو جاویدان باد
چون آنهمه شاخه های گل از تو شکفت
پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد

 

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

طعم تیهو

با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز

از مهر ماه امسال تقریبا هر هفته پنجشنبه ها برای تدریس به طور داوطلبانه به یکی از شهرستانهای استان می روم. و چون اداره محترم پانسیون در اختیار گذاشته گاهی شب را مانده و جمعه ها را با رفقای قدیمی آن منطقه به صحرا گردی و اگر هم مجالی پیش آمد به کوه می روم. یکی از دوستان قدیمی یک شش تیر ایرانی دستکش برایم فراهم کرده که مجبور نباشم کشان کشان با خودم تفنگ بیارم و ببرم. خلاصه این هفته با یکی از دوستان که بار اولش بود که به شکار می رفت و او هم مثل من اصطلاحا پروازی بود ،سری به صحرا زدیم و در بین راه با 5 تا تیهو مواجه شدیم که از جاده رد می شدند. ماشین را نگه داشتم و تفنگ را از پنجره بیرون دادم و تیهو ها ردیفی داشتند حرکت می کردند. یک فشنگ چهار بدرقه شان کردم که هر پنج تا مچاله شدند. بعد مسیر را ادامه دادیم و سیاه سینه ها یکی یکی و گاهی جفتی در هوا می پریدند. به دوستم گفتم بیا پشت فرمان بنشین تا شانسمان را روی اینها امتحان کنم. بر عکس از لحظه ای که دوستم پشت فرمان نشست انگار سیاه سینه ها فهمیده بودند چه خبر است و هیچ کدام به سمت ماشین نمی آمدند. بالاخره یکی در امتداد جاده (جاده که چه عرض کنم کوره راه) به سمت ما آمد و حسابی هم پایین می آمد مگسه را جلوی سینه اش گذاشتم و زدم. شانسی افتاد... دیگر حوصله نداشتیم شکار کنیم چون از روز قبل این بچه های نفهم تمام رمقمان را کشیده بودند. در کنار یک حوض کمپ کردیم و تا غروب با هم گپ زدیم.
ظاهرا هنوز هم باید دست به دامن فور شیر باشیم. عکسهای من از خودشان بی کیفیت هستند و باز در فور شیر بدتر هم می شن.

پانسیون مرتب (جای زنهای غر غرو خالی)
http://www.4shared.com/photo/oXrmqAXD/__online.html

تیهوی زیبا
http://www.4shared.com/photo/Be76IaDc/__online.html

5 مسافر
http://www.4shared.com/photo/BTADAOva/5__online.html

سیاه سینه

http://www.4shared.com/photo/0GHUg-zB/__online.html

http://www.4shared.com/photo/mMzfaO_5/__1.html

طعم تیهو
http://www.4shared.com/photo/B-b-e29A/__online.html

اینهم عکس دو هفته پیش خانه باغ که کاله جان در خواست کرده بود
http://www.4shared.com/photo/XJgfkNFS/khane_bagh.html

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

تفا ئل

همراه خسته...له وله وله ...لبها بسته
اسب زخمی، خدا دل شکسته
آی تفنگم ...تفنگ شکسته
ابر تیره به کوها نشسته
در کوههای سنگی
له و له وله
باد و بارون
خواب افتو به سرمای زمستون...والخ

با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز

اینهم از تابستان که باد خزان طومارش را برپیچید و برد تا سال دیگر بهار بر سر شاخسار باز برایمان تحفه بیاوردش. در اول کلام مهرگان را بایستی بر شما تبریک عرض کنم و این جشن در گذشته خصوص دهقانان بود که به پایان فصل برداشت خرمن می رسیدند و آسوده از خرده فرمایشات خوانین و ارباب ها دیگر محصولاتشان را در انبار ها می چپاندند و در ادامه می رسیدند به سرازیری کار و مشقت و تا ماه نوروز(اسفند) دیگر کار چندانی نداشتند و در شبها دور هم در اتاقی محقر که نور بی فروق پی سوزی که در منطقه ما تویش روغن مندو (منداب)می ریختند که در واقع مندو یک دانه روغنی است که می کاشتند و بعد آسیاب می کردند و روغنش را می گرفتند و از آن استفاده می کردند که شبیه روغن کرچک بود خلاصه کاری نداریم این ملت هر شب در چنین فضایی جمع می شدند و تماشا می داشتند و دو به دو و یا هردمبیل هم بیت می شدند و شعر می خواندند و با نوای نی و ضرب دایره ای شبهای بلند را با شادمانی سحر می کردند و تنها خرج این مهمانی ها یک خورجین زردک بود که از انبار زیر زمینی که روستائیان به آن کَن می گویند بیرون می آوردند و یا هم هندوانه دیمی که شیرینی اش لب می ترکاند و آن موقعها خیلی چایی هم توی بورس نبوده و ملت فارغ از مناسبات سیاسی ممالک خارجه و نرخ اجناس و غیره و غیره در آن پارتی های پست مدرنیستی خوش می گذرانیدند و عین خیالشان هم نبوده که ماشین همسایه چند کیلو از مال من بیشتر آهن و پلاستیک دارد و غیره و غیره.
در خصوص نظریات منجمان قدیمی حضور انورتان عارضم که عقیده داشتند مهر گان که در ماه میزان واقع است در حقیقت چون شاهین ترازویی است که سال را نصف می کند و هر چه در شش ماه و خورده گذشته اتفاق افتاده عکس آن در شش ماه بعدی اتفاق می افتد، چنانچه اگر گرمای زیادی در چله تابستان داشتیم عوضش در چله بزرگه با سرما تلافی می شود و ...(الله اعلم)
والبت این موسم برای شکار چیان هم بسیار موسم آشنایی هست چون در کثرت مناطق ایران آغاز فصل قوچ دو است و شکار ها پاوال عوض می کنند . و در گذر کوهها می دوند و قوچها و تکه ها مست هستند و از هر موقع دیگری خنگ تر و البت مغرور تر و در این موسم گزارشات شاخ زنی به شکار چیان و احیانا چوپانانی که هوس شکار می کنند بالا می رود که بنده هم در این خصوص تجاربی دارم.
دیروز توی باغی
( www.4shared.com/photo/asaTF0bc/garden.html خواستم پیوند کنم نشد)که در دل کوه دارم مشغول چیدن انگور های ریش بابا بودم که ما به اینها در اینجا می گوییم انگور مایه میشی که صدای بغ بغ تکه ها و قوچها و پرت پرتس گیسه ها و میشها با صدای کبکهایی که دیوانه وار ککر ککر می کردند و گاهی با پرواز عقابها خفه میشد در هم می آمیخت و مرا از کار وا می داشت و به قول ان شعری که می گوید:من آهوی زخمی تو سایه گیاهی... منم ابر شیطان تو فصل گناهی و الخ حسابی وسوسه ام می کرد.البت در همین چند روز پیش دو مرتبه با دوستان به سفر های ممنوعه رفتیم که بسیار خوش گذشت که ان شاء الله در وقت مقتضی برایتان ماوقع را خواهم گفت. جالب است در همین کوهی که ملاحظه نمودید که اصلا منطقه حفاظت شده نبوده و نیست بنده سالها شکار کردم و پدرم و پدر بزرگم هم اینچنین کردند و کلی هم شکار چیان قدیمی دیگر که ده تا شکار چی خوب این زمانه را بهم بزنی بند انگشت کوچکشان هم نمی شود اما همانطور که گفتم امروز نیز چنین حالی را دارد اما در عوض شکار گاههای معروف دیگری هم داریم که قرق هستند و از دست درازی شکار کشانی چون بنده در امان ! لکن تمام کوههایش را اگر اسکن کنی تعداد شکار ها به بیست تا هم نمی رسد. حالا بیابید پرتغال فروش را! می گویند کلاشها تفنگهای نقطه زن خوبی است،ما ندیدیم والا فقط شنیده ایم!!!
به هر حال برایتان از بین دفتر خاطراتم (به قول همسر جان دفتر محضر!) به تفا ئل خاطره ای انتخاب می کنم و می نگارم . امید دارم مقبول افتد.
بر حسب اعتبار دفتر چه خاطراتم در نیمه دوم آذر ماه سال 78 بود که به همراه محمد کل برای شکار به یکی از شکار گاههای اطراف ده رفته بودیم . یک قوچ خیلی خوب را سراغ داشتیم که دو بار شده بود که برای شکارش رفته بودیم اما در هر دو بار فراریش داده بودیم و یک قوچ بسیار هوشیار بود و از درشتی هیکل هر چه بگویم کم است و سنش 11 سال بود و کرکهایش را هم در آن فصل سال داده بود به همین سبب به رنگ زرد روشن و متمایل به سفید دیده میشد و هیبتی بی همتا داشت. چند تا شکار چی دیگر هم برای شکار او قطار فشنگ به کمر بسته بودند اما مثل ما نا امید بر گشته بودند .خلاصه نیمه های روز بود که قوچ و هیئت همراهش را که در حال استراحت و آفتاب گرفتن بود دیدیم. لعنتی اینقدر زرنگ بود که جاهایی می رفت که هر گز نمی شد بهش نزدیک شوی و اینبار در دره روبرویمان در مکانی بلند تر از ما بود و اصلا ته شیله ها نمی آمد و ما دو بار گولش را خورده بودیم به همین سبب شمع غیرت وجودمان را روشن کردیم و به سمت تِجار کوهی که ما فوق او بود رفتیم که همین رفتنمان دو ساعت طول کشید و مجبور شدیم چندین متر هم سخره (صخره)نوردی با آنهمه وسایل بکنیم و به هر بدبختی بود بالای تِجار کوه رفتیم و باد انگار از دست راست و اندکی هم از پشت سرمان می آمد . نیم ساعتی صبر کردیم که هم نفسمان جا آمد و هم مسیر قوچ را تشخیص دادیم و بعد جا عوض کردیم و صبر کردیم و کردیم و باز هم صبر کردیم و کردیم تا قوچ به فاصله پانصد متری ما آمد و اینبار حسابی با بر نامه آمده بودیم و دیگر قوچ را شکار شده می دانستیم که ناگهان یه باد پیچ ناجوری شد و همانطور که عرض کردم ما هم در آستانه چپ باد بودیم و باد از جای ما ته زد و چند ثانیه بعد قوچ صوتی کشید و گله را رم داد . آنهم چه رم دادنی ... گاهی که قوچها گله را رم می دند گله صد متری بیشتر نمی دود اما این قوچ پدر سوخته آنطور مست بود و جفت می زد که گله را برد و برد تا از نظر ما محو شد و من و محمد کل که جفتمان از
آن آدمهای سرسخت هستیم و به قول مادر خدا بیامرزم که می گفت وقتی دو آدم مثل هم با هم قرار بگیرند هیچ یک جلوی آن یکی را نمی گیرد و جفتشان خودشان را هلاک می کنند. و من و محمد کل به سمت شکار گاه بعدی که با خوش خیالی بیست کیلومتری با ما فاصله داشت آنهم از بین کوههای سر به فلک کشیده ای که مجبور بودیم هی از آنها بالا و پایین برویم حرکت کردیم و همینطور رفتیم و رفتیم که مادر شب می خواست چشمانش را ببندد و سر مای ماه عقرب و قوس هم در بیرجند زعفرانها را از خواب بیدار می کند و انار ها را می رساند و البت استخوان هم می تر کاند! ما هم هر دو با البسه متحد الشکل که به اعتبار اشارتی که در دفتر خاطرات به آنها داشتم از این قرار بود : کاپشن و شلوار های مارک مارشال آمریکایی و چکمه های سر بازی و توبره ها بر کول و من بر نو داشتم و محمد کل هم کمر شکن داشت و به مدل منطقه ما که تفنگها را عادت دارند چپه به دوش می کنند (قنداق سر بالا) که اگر بالای کوهی دیده شدند نشود با یک نگاه تشخیص داد که اینها چوپانند یا شکار چی! و در توبره من یک توبره خالی تا شده که فقط چهار گوشه اش بافته شده و مخصوص حمل لاشه شکار است در کف آن بود و بعد یک قابلمه مسی سه نفره که داخلش یک پاتیل (کاسه) و خورده ریزه های آشپزی بود و بعد یک ظرف آب و چند کیسه نایلون و یک قطیفه نازک نخی و بعد کیسه خواب باز مارک مارشال هم لوله شده روی توبره و در توبره محمد کل هم گدا جوش و الزامات چایی و سفره نان و چراغ قوه و ظرف آب و دوربینهای بپتس(ҴΠƂ )روسی هم بر گردنمان حمایل بود و قمقمه های نظامی که نمد دارند بر کمر و قطار فشنگ هم ایضا و البت یک چاقوی استا کار ساز بیرجندی که پدر این چاقو های سوئیسی به گردشان هم نمی رسد در جیب من.
با همین اوصاف داشتیم می رفتیم که در گرگ و میش غروب انگار از کوهستان روبرو یمان سو سوی نوری هر چند لحظه که با دقت نگاه می کردیم دیده می شد و از آنجایی که در آن کوه گله و دامداری هم نبود ملتفت شدم که باید این آتش شکار چی باشد و از آنجا که گذر خوبی را برای گذران شب انتخاب کرده بود معلوم بود که کهنه کار است اما باز چون در معرض دید آتش روشن کرده بود می شد حدس زد که نباید چندان خبره باشد... من و محمد کل به راهمان ادامه دادیم و دادیم تا به آستانه کوه رسیدیم و پا در مسیر ورودی که گذاشتیم و در جایی که پناه دید بود محمد کل چراغ قوه انداخت که رد ها را نگاه کنیم. خیلی خوب دیده نمی شد اما معلوم بود دو نفر هستند و ردها متعلق به کفشهای کار خانه ساز بود و می شد حدس زد از شکار چی های بومی نیستند چون بومی ها کفشهای اُرسی دست ساز پاشان می کنند. خلاصه رفتیم و رفتیم و به همان قراری که می خواهیم شکار کنیم در آن تاریکی شب که اتفاقا اوایل ماه قمری هم بود به راهپیمایی ادامه دادیم. ماه در برج ماهی (حوت) بود که به قول چو پانان تربت جام ماهی به حوض مهتاب بود! رفتیم و رفتیم که اززیر طاقی که آن دو شکار چی مجهول آنجا بودند سر در آوردیم. حسابی شب شده بود. صدای صحبتی می آمد که آشنا بود . بله صدای مر حوم حجار بود که شنیده میشد که مجال صحبت به همراهش را نمی داد تا ما بفهمیم او کیست. اینجا بود که محمد کل یک نقشه شیطانی کشید و من هم با طناب پوسیده اش توی چاه افتادم. محمد گفت بیا برویم حجار را بترسانیم ،به این ترتیب که از زیر پایشان بالا برویم و بعد من چراغ قوه را توی چشم حجار می اندازم و تو هم هو هو کن تا بترسد . من هم که چشمم آب نمی خورد بتوانیم از زیر طاق بی سر و صدا بالا برویم قبول کردم. و شروع به بالا رفتن از طاق کردیم و رسیدیم لبه طاق که هر دو مثل دو طفل در قنداق توی کیسه خوابهایشان چپیده بودند و حجار بی امان از هر دری وراجی می کرد که محمد کل چراغ قوه را توی چشمانش روشن کرد و من هم شروع به هو هو کردن نمودم که نبودید ببینید این حجار چه عربده هایی می زد. کوه داشت می لرزید این رفیقش هم نعره می زد . بعد دیدم نه ظاهرا اینها دارند قالب تهی می کنند که گفتم منم حجار اینم ممد است اما مگر این حجار ساکت می شد و من رفتم در دهنش را گرفتم و گفتم حجار خجالت بکش بابا هر چه شکار بود که تو فراری دادی! بالاخره به چه بد بختی آرامش کردم و از خجالت آب شدم که چرا عقلم را دادم دست این ممد کل ،هزار فکر و خیال به کله ام زد که اگر این حجار بلایی سرش در می آمد می خواستیم چه گلی به سر بگیرم و حسابی از حجار عذر خواهی کردم اما مگر حجار راضی میشد خصوص اینکه من و او هیچ وقت با هم خوب نبودیم. به هر حال آن شب این محمد کل آبرویمان را برد و دوست حجار ظاهرا کار مند بانک بود و از شکار هم چیزی نمی دانست . بیچاره کم مانده بود خودش را کثیف کند... سحر گاه با حجار و همسفرش در گذر مستقر شدیم و ساعتی از طلوع آفتاب نگذشت که یک شیشک نهیف و دو تا میش و دو تا تقلی هویدا شدند که به سمت پَتو (آفتاب گیر _رو به جنوب_ پاتو تلفظ شود بهتر است) می رفتند ساعتی صبر کردیم اما خبری از شکار مد نظر ما نشد. من چیزی در مورد آن به حجار نگفته بودم و نیم ساعت دیگر حجار را معطل کردیم اما خبری از او نشد و حجار رو به من کرد و گفت بیا این گوی و میدان برو ببینم چه می زنی! من که دنبال آن شکار بخصوص بودم و شکار ها هم بدرد خور نبودند و مضاف بر آن این رفیق حجار را نمی شناختم و نمی دانستم چطور آدمی هست به حجار گفتم برو فلان جا خودت بزن! و بعد مختصری تعارفات حجار رفت به همانجایی که من بهش نشان داده بودم و با پنج تیر ش نشانه رفت ( به گمانم شیشک) و شلیک کرد اما عوض اینکه شیشک بیفتد میش مافوق و دست راست شیشک افتاد و هنوز ده قدم شکار ها نرفته بودند که حجار تیر دیگری انداخت که یک تقلی زار و نزار افتاد و باز یه تیر دیگه انداخت که توی پاهای شیشک گرد و خاک کرد و دو بار در دو یه تیر دیگه به شیشک زد که گرفت توی گردنش و به زیر افتاد! حجار سر مست از جایش بلند شد و به سمت ته شیله رفت و. من و محمد کل هم رفتیم کمک و شیشک را آوردیم پای لاخ و پوستش کردیم و به دال کشیدیم . به زور 8 کیلو هم نبود و گوشتها لخ لخ بود. شقه نکرده رفتم و توبره و تفنگم را بر داشتم و به محمد هم اشاره کردم که بیا ...و راه افتاد م و حجار گفت حاجی کباب نخورده کجا می روی؟ گفتم دندان کباب خوری ندارم ! و بدون تعلل راهم را گرفتم و ممد هم چه از روی اراده و چه از روی معذوریت دنبالم آمد . این کار را کردم که حجار فکر نکند به خاطر اتفاق شب گذشته تما م اختلافات حل شده! البته بعدا شنیدم که رفته بود برای رفقا تعریف کرده بود که :«حاجی خواست ما رو جلوی دوستم ضایع کند و خودش تیر نینداخت به این خیال که من نمی توانم شکار کنم اما وقتی من سه تا شکار زدم حاجی ضایع شد و از روی عصبانیت کباب شکار هم نخورده رفت.» حالا این به گردن خود جناب حجار و خلاصه من ومحمد کل رفتیم و رفتیم تا کو هستان تمام شد و به ماهور ها رسیدیم ، گاهی در آن موقع سال آهو ها می آمدند آنجا پاوال می کردند و به قول تهرانی ها گدار. اما اثری از دم دراز ها نبود از گوشتها رانده و از طلب آهوان مانده بر گشتیم و در مسیر یک آبادی بدون سکنه بود که تعدا دی کبک آنجا می لولیدند به محمد گفتم فشنگ ساچمه داری؟ گفت فقط سه تا دارم . گفتم بیا پس یه توبره کبک لا اقل بزنیم که دست خالی بعد دو روز بر نگردیم و با قطیفه محمد کل که در واقع از این جنس چادر های ماشین بود و لاین آبی پر رنگی بر زمینه سفید داشت یک پرده کبکی درست کردیم و من به همان روال قدیم راست گرد شروع به نزدیک شدن به کبکها کردم و در ضمن بلند هم تقلید صدا می کردم که تعداد زیادی کبک در نهایت روی پل یک خید صف کشید ند و هی داشتند گردنهاشان را دراز می کردند و گوشه چشمی به محمد کل نگاه کردم که منتظر اشارت من بود که با دست آزادم اشاره کردم که درو کن... محمد زد و هشت تا افتادند! توقع تعداد بیشتری را داشتم چون این تعداد را با سر پر های ساچمه زنی قدیمی می زدیم و باز یه بار دیگه هم پرده گرداندم و اینبار دوازده سیزده تایی بیشتر جمع نشدند که محمد تیر انداخت که 11 تا افتادند و دیگر داشت روز زرد می شد و راه افتادیم . در داخل خید پیازی که بر داشت نکرده بودند دو تا کبک داشتند برگ پیاز می خوردند که محمد رفت و آخرین فشنگ را حواله شان کرد و هر دو به پر پر افتادند . رفتیم که بر شان داریم اما ساچمه ها چینه دانها شان را سوراخ کرده بود و اینقدر بوی پیاز می دادند که چشمانمان به سوزش آمد و آنها را ول کردیم که روباههایی که به مورچه خواری روی آورده بودند دلی از عزا در آورند. و به یه روستای کوچک مسکونی رفتیم و از ده موتوری قرض کردیم و رفتیم سراغ موتور خودمان و بعد باز برگشتیم و سپس عازم ده خودمان شدیم که دیگر نیمه شب شده بود.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

صد بار كني بيگار،يك بار كني اشكار!

گر که آن آهوی وحشی در بیا بان می چمد
غم نباشد گر که عمری در بیابان طی کنم
گر که آن زیبای مه رو در خیمه ما پا نهد
بره سرخ جلو قربان پای وی کنم
و...

با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز
الاظاهر همه چیز دست بدست هم داده تا ما را خلع سلاح کند و حالا کاری هم از این سایتهایی که فضا جهت گذاشتن عکس وغیره در اختیار می نهند هم بر نمی آید و ناچارا باید از خیر ذکر خاطرات و ماجراهای تر و تازه بگذریم و همان خاطرات دوره پارینه سنگی که مع الاسف فاقد عکس نیز می باشند را برایتان بگذارم.
صد بار کنی بیگار،یکبار کنی اشکار!
این جمله ای است که به گوش شکار چیان بسیار آشناست و لااقل به گوش شکار چی های بیرجندی و منطقه ما که حسابی آشناست و بار ها و بارها که دست خالی از شکار برگشته ایم جهت دلداری دادن به خود و توجیه این امر این جمله را به همراهانمان گفته ایم و همه سری هم تکان داده ایم که بله رسم همین است و ا لخ...
متاسفانه یا خوشبختانه ما خاطرات ناکامی ها را نمی گذاریم و قرار نیست هم بگذاریم و این یک مشکلی که دارد این است که شاید آنهایی که آشنایی کافی با این مقوله شکار ندارند و برخی از جوانتر ها که گاهگداری سری بر کشکول ما می زنند این تفکر در ذهنشان شکل بگیرد که چقدر این شکار کردن راحت است و بعد تفنگ بدست بروند با رفقاشان به کوه آنهم در مناطق حفاظت شده _که در بعضی هاشان اگر شکار چی قدیمی ببری با دست خالی برایت شکار میکند _ و حتی یک شکار هم نبینند و تفاوت یک شکارچی آینده را از یک آدمی که هوسی تنها در وجودش به قلیان آمده اینجا آشکار می شود که به قول معروف کسی که می خواهد شکار چی شود نباید در قاموسش عقب گرد معنی داشته باشد و آنقدر به این کوههای به دید عوام خشک و خالی می رود و می رود تا بالاخره فوت وفن دستش می آید و آنقدر طلب مطلوب می کند که در فرجام این مراد حاصلش می شود و آن لحضه حلاوتی دارد که تمام آن مشقات بر باد فراموشی سپرده میشود. الاخصوص که رفقایش هم چون خودش باشند که این امر کم محقق می شود.
خاطره ای که می خواهم برایتان بگویم مربوط به حوالی بیست سال گذشته است . که در فروردین ماه به همراه عبدالله(یکی از شکار چی های قدیمی و هم ولایتی ما که از او چیز های زیادی یاد گرفتم و حالا که در شرف 90 سالگی است دیگر از شکار کردن باز مانده البت همین عید امسال که دیدمش گفت هوس دارم یک بار دیگر با تو بیایم شکار ،اگر شکاری جایی سراغ داری که خیلی دنبالش چرخ_جستجو_نزنیم بگو تا عصایم را بردارم و با هم برویم.) و پسرم کامران که آنموقع سیزده چهارده سالش بیشتر نبود و او را با خود شکار می بردم که به واسطه یکی یکدانگی اش دست و پا چلفتی از آب در نیاید و خودش هم خیلی علاقه داشت لکن از آنجایی که شانس فرزند هم نداشتیم دست تقدیر اونو گذاشت توی اون سر عالم _ساندزوال_ که سالی یه بار بیشتر نتونه بیاد بیرجند ! وگرنه شکار چی خوبی میشد. بگذریم خلاصه یادم هست که عصر گاه پنج شنبه بود که در ولایت بودیم که برنامه رفتن به شکار را با عبدالله ریختیم و من چون باروت جدید گرفته بودم رفتم با کامران ته کشمان(مزارع و باغات) ده تا تفنگ سر پر رخ دارم را به تیر برسونم. برای آنهایی که آشنایی با این امر ندارند باید بگویم که تفنگهای سر پر را وقتی باروت عوض می کردی یا مدتی باهاش تیر نمی زدی باید به تیر می رسوندی به این ترتیب که تفنگ رو پر می کردیم و بسته به نوع تفنگ از 40 قدم یا 60 قدم نشانه می زدیم و بعد با کم و زیاد کردن کیله (پیمانه) باروت سر زنی و ته زنی را میزان می کردیم . من خودم این سر پر رخ دار را چنان به تیر می رسوندم که یک سنگ شوشکی(یک نوع جنس سنگ که توضیحش مفصل است) در 60 قدمی می گذاشتم و بهش نشانه می زدم و بعد گلوله نیمه پرچ شده رو با نوک چاقو بیرون می آوردم و مجدد تفنگ رو پر می کردم و همون نشانه رو از همون فاصله می زدم که گلوله دوم درست مینشست جای گلوله اول. این گلوله زنی های سر پر آنقدر دقیق بود که از 80 قدم قوطی کبریت را به شرط باهاش می زدیم. خلاصه تفنگ رو میزون کردیم و آمدیم ده و عبدالله هم یک تفنگ کمر شکن روسی که در بین دوستان شکار چی به نوع شغال کش معروف است از سید خلیل که برادر مر حوم سید رضا بود که قبلا در پستی در خصوص وی مطلبی برایتان گذاشته بودم گرفته بود که مثلا یک تفنگ فشنگی هم با خودمان داشته باشیم.
شب را همه با هم در خانه باغ خوابیدیم و سحر بعد از اذان پاشدم که دیدم کامران در ایوان دارد بند های کفشش را می بندد گفتم با با جان هنوز زود است اما تو تا بار ها رو توی موتور ها بگذاری من و عبدالله هم نمازکی بخوانیم ، راهی می شویم . چون شکار گاه نزدیک به ده بود لازم نبود خیلی به قول گفتنی شب گیر کنیم و کوتاهی کلام پس از نماز سه نفری با دو فروند موتور ایژ علیه السلام راهی شدیم. به روبروی شکار گاه رسیدیم و شکار گاه یک جا یه گداری دارد که بین دو تا قله سنگی قوی هست و ما همیشه از آن گدار بالا می رویم و بر حسب وضعیت باد جهت حرکت را تعیین می کنیم.به بالای گدار و پای لاخ کوه سمت چپی که رسیدیم مجمعه خورشید که چون دیگ مسی گداخته بود از بند افق آزاد شد و پشت به ما بود و باد هم از قبله می آمد. ما در بیرجند و منطقه خراسان جنوبی از روز نوروز به بعد را به 6 روزه های مساوی تقسیم می کنیم و به آنها شیشه می گوییم ،به این ترتیب که اول فروردین سر شیشه است و 6 فروردین شیشه اول یا شیشه شش و همینطور الخ... و معتقدیم که در این روز ها و حتی یک روز پس و پیش آن احتمال بارندگی که عموما از نوع رگباری شدید است و برای بند داران و قنوات نافع هست بسیار زیاد است وقدیمها که شاسی زمین تکان نخورده بود در کثرت شیشه ها باران می آمد و ما هم روز 17 فروردین بود برای شکار رفته بودیم که با این اوصاف که عرض کردم سر شیشه 18 بود. البت آسمان کاملا صاف بود و به جز چند تِژ ابر در جانب قبله(ابر سیروس) تن آسمان لُخت لُخت بود.اما باز از آنجایی که بیرجندی ها می گویند ابر بهار یک گوش خر را خیس می کند و گوش دیگر خبر هم نمی شود(یعنی خشک هست) احتمال اینکه آنروز بارانی شود بسیار بود. خلاصه در کنار یک دیواره سنگی بلند بساط چای محیا کردیم و در جلوی ما گلهای لاله قرمز و زردی بود که در آغوش باد اسپانیش می رقصیدند. و کم کمک انواع پرندگان داشتند ساز های سمفونی که قرار بود تا ساعتی دیگر برگذار شود را کوک می کردند. خلاصه چای محیا شده بود که نگاهی به بالای سرم کردم که یک لانه قدیمی عقاب در شکاف باریک سخره سنگی بود و به نظرم یک شنبل(مثل سنبل تلفظ کنید با فتحه اول، به معنی سم و متعلقات آن) وحش انگار در بین چوبهای لانه عقاب دیده می شد. به عبدالله گفتم ببین این شنبل وحش نیست که با دوربین نگاه کردیم و دیدیم بله. همینجوری مثل سه تا خنگ داشتیم به بالا نگاه می کردیم که شنبل رفت توی لانه و باز ما فکر کردیم که حتما باقی مانده لاشه وحشی هست که گرگها و دد ها در هم دریده اند و عقاب آورده به قالش(همان لانه) و چون در منطقه ما گاهی در همان اول بها ر عقابها لانه نو می کنند اما وقت اصلی اش سر 60 ام است. اما در همین افکار احمقانه بودیم که یک تکه از توی لانه عقاب بلند شد و بوی دود چایی و 6 تا چشم ما رو که دید ده در رو... و متعاقب اون یکی دیگه هم بیرون اومد و از همان سخره ای که حتی رویش سوراخ انگشتی هم نبود بالا رفتند و رفتند و ما هم با نگاههامان تنها بدرقه شان کردیم. قبلا دیده بودم تکه ها جاهای ناجور می روند اما هر چه می کردم این مشاهدات برایم قابل هضم نبود که این تکه ها _البت هنوز تکه نبودند یکی شان به چاری (بز نر 2 تا 4 سال)و دیگری بخته (بز نر 4 تا آخر 5 سال) می نمود_ چطور آنجا رفته اند! ماهم چای و مختصر صبحانه مان که فکر کنم شیره انگور با روغن زرد بود را جایتان خالی خوردیم . و چون عرض کردم باد از جانب قبله می آمد از دست راست مسیر گذر ها رو گرفتیم و دوربین کشی ها شروع شد و گذر اول و دوم به سرعت پاک شدند و چیزی ندیدیم و بعد به گذر سوم رسیدیم که بدون دوربین نیم کله که از کنگره سنگهای دیده بان سر بالا آوردیم در روبروی گذر یک گله 14 ، 15 تایی دیدیم با تعداد مکفی بره زمستانی که بین بقیه اعضای گله می لولیدند و سر و صدا می کردند در حال چرا بودند. و عبد الله وضعیت را بررسی کرد و گفت تعلل جایز نیست چون اگر دیر بجنبیم شکار ها توی چپ باد می افتند و همه شان را باد می گیرد .خودش کمر شکن بدست از گذر پایین دوید و کوه اززاویه ای که ما بودیم پلکانی بود یعنی ما در یک پله مانده به تاج کوه بودیم و شکار ها در بین کرتها و شیله های روبرویمان بودند و چندین پله در زیر دستمان بود که عبدالله که خود کوهی از تجربه بود به هر رف که میرسید چند لحظه ای شکار ها و جلو دنبالشان را می پایید و باز پایین می رفت و خلاصه رفت و رفت تا آخرین پله کوه و در واقع اولین پله از سمت پایین که روی سر شکار ها بود که من به کامران گفتم قوچ در توبره افتاد. عبدالله از 50 متری با نظر بالا آمد و به سمت قوچ سر گله که از 7 سال بیشتر دیده میشد شلیک کرد و گله قلوطه شدند و جای تیر انداختن بعدی بود اما عبدالله رغبتی به این کار نداشت و کمی که گله را بدرقه کردیم چیزی معلوم نشد که قوچ بیفتد. پایین آمدیم و ردها رو نگاه کردیم. هیچ اثری از خون یا رد ناجوری که بفهمیم قوچ تیری شده ندیدیم. عبدالله که خود بیشتر از موهای سرش در آن کوه شکار کرده بود می دانست که اگر شکار ها این فصل سال اینجای کوه تیر بخورند کجا می روند که خلاصه به همان جا راهی شدیم و به جایی که عبدالله می گفت رسیدیم و به توصیه او من و کامران از یک دماغه پایین آمدیم که گودالهای مجاورش را نگاه کنیم و او هم از کنگره کوه مسیرش را ادامه داد. نیمه یال دماغه رسیدیم که جای خوبی برای بالا امدن و دوربین کشیدن بود که توقف کردیم و توبره ها رو زمین گذاشتیم و هنوز من می خواستم دوربین بندازم که کامران گفت بابا یک قوچ ته کال (گودال یا دره) داره میچره. فورا سرش را عقب کشیدم و گفتم بابا جان چون بار اولت هست اشکال ندارد اما به خاطرت بسپار که همیشه وقتی می خواهی از بلندی دهنه ای را نگاه کنی باید از کنگره ها شروع به دوربین کشی کنی و بعد بروی پایین چون گوسفندان کوهی مثل گوسفندان اهلی عادتهای مختلفی در چرا دارند و بعضی ها اصطلاحا قلب هستند یعنی بلندی ها رو برای چرا ترجیح می دهند و اگر تو بی هواهمان اول ته دره رو نگاه کنی و شکاری در کمر کش یا کنگره کوه باشه تو رو که سر بالا آوردی میبینه و نه تنها اونو از دست میدی بلکه شکار های دیگه رو هم از دست خواهی داد . خلاصه گذر رو دوربین کشیدیم که خوشبختانه در کمر کش کوه هیچپی نبود و در ته کوه 8 تا قوچ بدون هیچ میشی در جوار هم می چریدند. آنموقع عبدالله من را به عنوان شکارچی قبول داشت و خودش می گفت دیگر من و تویی نداریم جایی اگر دیدی بزن لازم نیست منتظر من شوی و من از گذر پایین آمدم و در راست باد از پشت سر شکار ها آرام پایین آمدم اما چون سنگها خیلی سر و صدا میکردند کفشها رو در آوردم و پا برهنه ته کال رفتم و از بین تکه سنگهای پر هیکلی که بر اثر هوازدگی از کوه افتاده بودند راه افتادم تا رسیدم به گله که داشتند بَر مال َبرمال از دامنه کوه روبرویی جایی که عبدالله در مافوقش بود بالا می رفتند. یک قوچ تویشان بود که دیگر داشت دور دوم شاخهایش تمام می شد _در واقع يك دايره_و حدس می زدم بایستی 8 یا 9 سالش باشد. در کنارش یک قوچ 5 یا 6 بر هم دیده می شد. جایی برای دوشاخه زدن نبود همونطور لول رو روی سنگی که پشتش بودم گذاشتم و قوچ بزرگ رو نشانه رفتم . لعنتی خلاف گله که بر مال میرفتند صاف داشت بالا می رفت و بغل نمی داد اما قوچ کوچکتر که در جوارش بود دائم ژست می گرفت و وسوسه ام می کرد پپش(ریه) را سرخ کنم! دیدم دست دست کردن بی فایده است و خیلی دارند دور می شوند آخرین امیدم یک قُپه کوه بود که ناهنجار از کمر کوه بیرون جسته بود و جلوی راه قوچ بود که با خودم گفتم حتما به آنجا که برسد مجبور میشود بغل بگرداند اما این قوچ خر صاف شروع با بالا رفتن از قپه کرد که خیلی هم دور شده بود شاید 120 متر از من دور شده بود. به تفنگ اطمینان داشتم اما این قوچ نه خیال بغل دادن داشت و نه واستادن ناچارا از همان فاصله دور در حالی که قوچ بالا میرفت دست روی ماشه بردم که لحظه ای قوچ سکندری خورد و با بقیه گله از دهنه رفتند آنور و باز از کمر کش روبرویی بالا آمدند که 7 تا قوچ بودند و آن قوچ بزرگ نبود. و گله هم صاف همانجا واستاده بودند و به ته شیله نگاه می کردند. کامران بی هوا بیرون آمد که اشاره کردم قایم شود . عبدالله که ناظر ماجرا بود فی الفور خودش رو بر سر شکار ها رسوند و از زاویه دید من دیده میشد که در مافوق و دست چپ شکار ها با نظر بالا آمد و اما... شلیک نکرد و نکرد تا همه در رفتند وحالا قوچ بزرگ هم هویدا شد که در منتهی علیه دست راست من از سنگلاخ کوه بالا می رفت و عبدالله با دوربین داشت سیاحتش می کرد . و قوچ به گرگ نشین قله رسید و سری اینور چر خاند و چون هم قطارانش را ندید مسیر را ادامه داد و رفت آنسوی کوه. عبدالله پایین آمد و گفتم چرا نزدی؟ گفت این لعنتی آتش نخورد! ماشه را فشار دادم دیدم بله اصلا تفنگ مسلح نیست. آخر می دانید این کمر شکنهای قدیمی ضامن نداشتند و وقتی فشنگ می گذاشتیم توی آن ماشه را فشار می دادیم و آرام لول را توی کوپ جا می زدیم و لحظه ای که می خواستیم تیر اندازی کنیم فی الفور یک بار کمر تفنگ را میشکستیم و تفنگ مسلح میشد و ظاهرا عبدالله وقتی خواسته تفنگ را مسلح کند کمر تفنگ را کم شکسته و چون آن تفنگها در آخرین زاویه شکست مسلح میشدند تفنگ لعنتی مسلح نشده و عبدالله هم در آن موقعیت دست پاچه شده و به عقلش نرسیده مسلح کردن را مجدد انجام دهد. یادم رفت بگویم که عبدالله گفت قوچ تیری شده بود و پای چپش را موقع حرکت روی زمین نمی گذاشت و پشتش خونی بود. هوا دیگر بانگ غروب سر می داد . ابر ها داشت از قبله یکی یکی بالا می آمد و باد شدیدی در کمر کوه می آمد که داشت ما را از جا می کند. به قول یه شعر قدیمی بیرجندی که می گوید: ( ابر اگر از قبله خیزد سخت باران می شود...شاه اگر عادل نباشد ملک ویران می شود و الخ) معلوم بود که باران سختی در راه است و از طرفی هم من و هم عبدالله کسانی نبوده و نیستیم که تا تکلیف شکار مان معلوم نشده از شکار گاه بیرون بزنیم و هم از اوصاف هوا معلوم بود که تا ما به موتور ها برسیم ما را آب با خودش هزار بار می برد. پس به اولین کوله ای که در کوهستان بود فکر مان رفت و به سرعت در حالی که بغلهایمان را پر از چوب و امثالهم کرده بودیم تا برای آتش شب ببریم راهی به سمت کوله شدیم و ساعتی از غروب گذشته به کوله رسیدیم و باد داشت غوغا می کرد و به همین دلیل قطیفه را از سر در کوله آویزان کردم و کلی سنگ هم رویش گذاشتم تا زور باد که توی کوله می آمد کم شود. به کامران گفتم از مدرسه رفتن فردا خلاص شدی!
چندی نگذشت که رعد و برق شدیدی شروع شد و یک کرومپ و گرومپی راه افتاده بود که دل آدم را پاره پاره می کرد. آن شب باران سیل آسایی آمد که تا حوالی سحر ادامه داشت و سحر گاه وقتی چشم ها را گشودیم صدای شششششلق و شلق زلال آبها که در آبراهه ها جریان داشت و سنگها رو جابجا می کرد به گوش می رسید عبدالله گفت تا روشن شدن هوا در کوله بمانیم. که ما هم چنان کردیم و بعد بیرون آمدیم که برویم به یک کوه دیگر که از محلی که ما بودیم دو ساعتی پیاده روی می طلبید . چون آن کوه جان پناه زیادی داشت و از آنجا که شکار ها شعورشان خیلی در این موارد از آدمهای ناشی بیشتر است احتمال می دادیم این شکار زخمی به آنجا رفته باشد. رفتیم و رفتیم تا به آن کوه رسیدیم . انگار روی ملات کاه گل راه می رفتیم. زمین خیس خیس بود و شالاپ شالاپ قدمهایمان صدا می داد و کفشها هر چند قدم که می رفتیم آنقدر گل می گرفت که باز می ایستادیم و به خار و خاشاک می کشیدیم که گلهایشان کم شود.
کوه چند دهنه داشت که یک دهنه خیلی بد مسیر بود عبدالله و کامران از مسیر اصلی رفتند و من چون هوا مرطوب بود و احتمال داشت سر پر آتش نخورد تفنگ کمر شکن را با خودم بردم تا سری به آن دهنه بزنم و از بالای کوه باز به عبدالله و کامران ملحق شوم و از دهنه بالا رفتم و تمامش را نگاه کردم. در کنار تاقچه آخری کوه رد تازه قوچ زخمی که کلی خون ازش رفته بود تازه تازه بود که معلوم بود شب گذشته را آنجا بوده و هنوز ساعتی از حرکتش نگذشته به بالای دهنه رفتم و دوربین انداختم. هوا صاف صاف بود و مختصر باقی مانده ابری هم که در اوایل صبح بود دیگر در آسمان دیده نمی شد. چند شیله را دوربین کشیدم و کشیدم و چیزی نبود. مسیر پر پیچ و خم بودو بسیار صعب العبور. چندی مجبور شدم رد ببرم تا بفهمم این قوچ کجا رفته. نیمه کمر کش آنسوی کوه مجدد دوربین انداختم که دیدم جناب پایین کوه در کنار یک دیواره دومتری که در پیچ رود که بر اثر فرسایش ایجاد شده رو به کوه ایستاده و حسابی سیمو (نگران و مضطرب . انگار وجود چیزی را حس کرده)هست. اول فکر کردم حتما عبدالله و کامران هستند که در نوک کوه آمده اند و اما زود به ذهنم آمد که آنها اگر هم رسیده باشند که در این مدت کوتاه محال بود از دهنه بعدی کوه باید بیرون بیایند. و خلاصه با وسواس بیشتر پایین آمدم و در حین پایین آمدن بودم که دیدم رد چند تا شغال درشت هست و فهمیدم چرا این قوچ ما انکچس هستش. آمدم وآمدم تا باز رسیدم بالای سر این قوچ . لعنتی مثل گاو صاف واستاده بود و خیال نداشت باز هم بغل بگرداند و همانطور که پایش مثل این بچه هایی که قدیمها در مدارس تنبیه می کرد ند که بروند کنار دیوار پایشان را بالا نگه دارند بالا بود و زمین نمی گذاشت. منتظر نشدم قوچ تغییر پوزیشن دهد و خودم جایم را عوض کردم و از پشت یک سنگ بانظر بالا آمدم و شلیک کردم. خاکهای دیوار پشت سر قوچ پایین ریخت وفهمیدم بهش نخورده . سریع پایین پریدم و در دو یک تیر دیگر هم زدم اما نیفتاد. می دانستم اگر دست دست کنم این قوچ فرار می کند. توبره ام رابه زمین انداختم و بی توجه به جهت باد از بغل کوه شروع به دویدن کردم که در مسیر رود قرار بگیرم و در آن زمین گلی چند بار هم زمین خوردم اما بی توجه باز ادامه دادم و دادم تا به جای مد نظرم رسیدم. اصلا فکر نمی کردم هنوز قوچ لنگ به آنجا رسیده باشد اما تا نگاهی به ته رود کردم دیدم قوچ خلش و خلش دارد می رود و حسابی هم دور شده با نا امیدی همانطور روی دست نشانه رفتم و شلیک کردم که دست راست قوچ شل شد و چند قدم بعد افتاد و دست و پا می زد. اگر تفنگ امانت مردم نمی بود آنطور به سنگ می کوبیدمش که دیگر به تفنگ شبیه نباشد. حالا رفته ام سراغ قوچ که می بینم چاقویم توی توبره هست که عرض کردم آن جای اول گذاشته بودم و رمق رفت و بر گشت هم نداشتم و خبری هم از عبدالله و کامران نبود نا چارا با تکه سنگی آنهم به چه بد بختی قوچ رو راحت کردم. تیر دیروزی صاف خورده بود به قول ما توی حفره استابولم مفصل ران و سر فمور مثل گردوی نرسیده بیرون زده بود و گلوله از منطقه هولوگرام قوچ !بیرون رفته بود و به قول معروف قوچ اشکمی شده بود و تیری که صبح زده بودم تنها یک چهار پاره خورده بود به گردن بازویش و آنرا شکسته بود! حالا تمام انرژی ا م با آن دویدن تمام شده بود حتی نمی توانستم قوچ رو بلند کنم . به چه بدبختی قوچ رو روی کول انداختم و تا پای کالی که تیر آخری را زده بودم رفتم که عبدالله و کامران آنموقع سر و کله شان پیدا شد. قوچ را زمین نهادم و صبر کردم آنها بیایند و بعد با کمک آنها قوچ را تا بالای دهنه و پای یک سخره بردیم و پوستش کردیم و بنای گوشت پزی نهادیم و ما به همان روش قدیم که گوشتها رو آب پز و روغن پز همزمان می کنیم قابلمه را بار گذاشتیم که چوبهای بید مشک و بنه خیس بد می سوخت و دود فراوانی می کرد آنقدر که انگار شاخ شکار داری می سوزی! کامران از تر که های بید مشکها که در شکار گاه کم هم نبودند سیخ کباب درست کرد و از گوشتهای جلوی سینه و دستها تکه هایی جدا کرد که گوشت کبابی درست کند. گفتم: بابا تو همینها رو بخور اگر سیر نشدی کباب درست کن! که گفت آنقدر گرسنه و خسته ام که اگر تمامش را هم کباب کنم سیر نمی شوم. انصافا کبابهایش خیلی خوشمزه شده بود و عبدالله همیشه از آنها تعریف می کند. خلاصه فی الفور و به تعجیل وسایل را جمع کردیم و از خیر چرت بعد نهار که حسابی هم داشت در وجودمان تکاپو می کرد گذشتیم .چون فاصله ما تا مو تور ها زیاد بود و بایستی سریع می جنبیدیم که غروب به موتور ها برسیم . مسیر برگشت را میا نبر می آمدیم و از ته شیله ها به سرعت حرکت می کردیم و اینجوری مسیر خیلی کوتاه میشد و بر خلاف مسیر حرکت که از یال کوهها آمده بودیم و حرکت بسیار کند بود حالا از مسیر نسبتا هموار به سرعت بر می گشتیم . نصفه راه را رفته بودیم که چند تا قوچ و میش را در دامنه کوهی که آفتاب چنگ به سینه اش میزد دیدیم که عبدالله گفت برویم شانسمان را روی اینها امتحان کنیم . بار و بنه را با کامران گذاشتیم و از همان ته شیله رفتیم زیر دست شکار ها که در آنجا یک گله عریض و طویل ته شیله تنک بودند که نمیشد بشماریشان. چند تا شیشک و تقلی جلو می آمدند و هر چه بدنبال قوچ سره گشتیم چیزی ندیدیم. با عبدالله جا عوض کردیم و از چپ باد با هزار کلک و وسواس که عبدالله بلد بود رد شدیم و آمدیم باز از میانه گله و مافوقشان که قوچ 7 یا 8 بری تویشان بود و باز دوباره جا عوض کردیم و جلویش گشتیم و قوچ از جلو به همراه دو تا میش در آمد که میشها معلوم بود که سال گذشته استاق (آبستن نبودند) بوده اند و حسابی چاق به نظر می رسیدند. دو میش کله هاشان و گردنهاشان میرفت توی هم و عبدالله تفنگ رخ دار را داشت و نگاهشان می کرد اما جایی که قوچ باشد که میش میزند آنهم عبدالله که به قوچ چهار بر می گفت بره پارسالی ؟ قوچ آمد و رد شد و یک جا خوب در تیر رس بود اما نمی دانم چرا نزد . شاید فکر می کرد موقعیت بهتری هم نصیبمان خواهد شد . قوچ رفت و رفت تا دست چپمان از یک زمند(مثل کمند تلفظ شود و به رشته لاخ یا تپه ای که بر خلاف جهت بقیه کوه و تپه ها امتداد داشته باشد می گویند) بالا رفت که دیدم عبدالله چکش کشید . خیلی دور بود . به عبدالله گفتم نمی خورد خیلی دور است باز امشبم مجبوریم اینجا بمانیم!که او گفت: پدر قوچ رو سوختم ! و به محض اینکه قوچ بغل گرداند رخ دار هم گفت :دنگگ! و قوچ هم مثل موقعی که روی پاهايش بلند می شود که شاخ بزند همانجوری بلند شد و شالاپ به گل نشست، که عبدالله این جمله را با تنی آکنده از غرور و سرمستانه و با لحنی امرانه به من گفت: برو سرش را ببر !قوچ زفتی بود پدر مان در آمد تا این دو لاشه را به موتور ها رساندیم.
پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد