‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات شكار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات شكار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

موتورهای دفن شده...

 



میون باغ باغبانی کنم مو
به ترکه نار چوپانی کنم مو
بگیرم بره سرخ دلم را
به پیش یار قربانی کنم مو
الا ای آهوی من آهوی من
بزن چرخی نشین به پهلوی من
آی دو چشمون سیاهت جادوی من
و الخ… 


با عرض سلام
فی الحال که این مطالب را برای شما می نگارم. در ایوان خانه باغ در روستا نشسته و مدهوش صدای پرندگان که عجیب در تکاپو افتاده اند. درختان تازه برگهایشان در حال بیرون خزیدن از چوب های سرما زده درختان است. سنگ چشم دم سرخی روی شاخه های درخت به نشسته و هر چند لحظه جستی و چرخی در هوا زده و شاپرک یا دیگر حشره پرنده ای به منقار می کشد و باز روی شاخه درخت می نشیند. ماده اش نیز که بلوز نخودی بتن کرده با او در این کار در رقابت است.پرنده ها خودشان را برای فصل جفت گیری آماده می کنند و انرژی لازم را ذخیره، سینه سرخ کوچکی نیز کم کم صوت خوشش را سر می دهد که ابتدای امر ماده اش را با یک سسک یا به قول ما ترچک(TERCHAK) اشتباه گرفتم اما تا نرش در کنارش قرار گرفت ملتفت شدم. یا کریم ها هم قو قو کنان دنبال هم از این درخت بر آن یکی می پرند و آرامش دم سرخ را که در گوشه ای کز کرده بهم میزنند. اما این کلژدکهای پر رو همچنان با چشم سفیدی تمام در توی باغچه ها و پای درختان در تکاپو هستند و با پاچه های ورمالیده شان اینور و آنور میروند. دقیقا در اتاق پشت سرم تفنگ توی طاقچه خمیازه می کشد. حیف که دلم نمی آید این فستیوال زیبا را بهم بریزم وگرنه یکی یکی شان را بهم ضمیمه می کردم… حوصله پایین رفتن از پله ها را ندارم چند عکس از همینجا با موبایل میگیرم ببینم چه می شود…  
 سنگ چشم دم سرخ نر    

 ایشان دم دست تر بودند    

خب از این پرنده نگری بگذریم که حسابی رنگ و بوی پیری می دهد و آدم را یاد پیرمردها و پیرزنهای انگلیسی می اندازد که در کناره تایمز برای مرغهای کرانه ای غذا میریزند… سالش را دقیقا یادم نیست اما با این اوصافی که سالهای زندگی ما ورق خورده جتما 25 سالی می شود. برای شکار با سه تن از دوستان قدیم(محمد خان،مرحوم حاج علی ومرحوم سید رضا) برای شکار از روستا به کوه زدیم. تفنگ هم برنو آورده بودیم و هم سرپرگلوله زن و هم یک کمر شکن بی پدر مادر که سید رضا نمی دانم از کجا آورده بود و مال کی بود. در وصفش همین بس که هر جای را بگوی می زد الا جایی که نشانه می گرفتی…تقریبا با شعاع یک متر چهارپاره یا ساچمه ها را می پراند. محمد خان یک کاوازاکی 125 کاملا بدرد نخور داشت که مثل خر لنگ بود. سید رضا و من هم هر دو ایژ داشتیم و حاج علی هم با سید رضا اومد و با سه موتور راهی شدیم. دقیقا وسط روز بود که راه افتاده بودیم ،به همین دلیل تنها می خواستیم توی چند گذر را نگاه کنیم تا رد تازه شکارها رو ببینیم تا جای احتمالیشون برا فردا رو تشخیص بدیم. یادم رفت بگویم که آخرهای شهریور بود و نرم نرم سرما زور کرده بود. خدا رحمت کند حاج علی که اصلا از کوه بالا نیامد و گفت من همینجا سر چشمه تا شما بروید و نگاه کنید بساط چای آماده میکنم. ما سه نفر هم هر یک طریقه ای رو پیش گرفته و وارد کوه شدیم. توی کوه رد تازه ای نبود. من زودتر از همه برگشتم و محمد خان هم آمد و فقط رد چند تا بره را دیده بود. اما این سید رضا مگر می آمد. ما هم جرئت صدا کردنش را نداشتیم چون احتمال می دادیم شکاری دیده باشد و مترصد فرصتی…چای خورده اما خبری ازسید رضا نشد که نشد. غروب شده بود اما هنوز نیامد ما هم تنبلی کرده و از کوه بالا نرفتیم. حاج علی غرو لند می کرد و مثل رگبار فحش نثار سید رضا می کرد که توی این تاریکی چه غلطی می کند. حالا هوا هم سرد شده بود باد هم سخت وزان بود… رو به محمد خان کرده و از آنجایی که با من هم قریحه هست گفتم:خیزیرد و خزآرید که هنگام خزان است…باد خنک از جانب خوارزم وزان است… و محمد خا ن را از این بیت منوچهری بسیار خوش آمد. دیدیم کار از این کارها نمی شود باید برویم دنبال سید رضا… راه افتادیم و هوا نیز تاریک ماه بود اما چشمهایمان هنوز کم سو نشده بود و مشکلی نداشتیم. چند قدمی نرفته بودیم که هیبت سید رضا در سیاهی پیدا شد. انگار روی ابر راه می رفت. خدا رحمتش کند اصلا قدم زدنش صدا نداشت. بارها در شکارگاه که دنبالش می رفتم روی این موضوع دقیق شدم اما اصلا راه رفتنش صدا نداشت. با همان تفنگ کمر شکن بود. چیزی هم نزده بود. محمد خان گفت چکار می کردی؟ گفت بالای کوه خوابم گرفت همانجا خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم هوا تاریک شده‼!حالا حاج علی را می گویی توی لباسهایش نمی گنجید . ما هم حرصمان در آمده بود. از اینکه چه گذشت بگذریم که قابل پخش نیست. هوا سرد بود اما نه آنقدری که نشود شب را صبح کرد. از دامنه کوه شروع به حرکت کردیم . در تاریکی صدای سگی می آمد که حکایت از حضور گله دام اهلی در آن حوالی داشت. به سراغ آن رفتیم و گله را پیدا کردیم. چوپان را میشناختیم و رفیقمان بود. هر وقت در آن منطقه شکار میکردیم چیزی هم به او می دادیم و با ماحسابی رفیق شده بود. او هم چند سالی هست که فوت کرده و اسمش حسین بود. رفتیم پیشش و گفتیم خالو حسین از اشکارا چه خبر؟ حسین گفت دو روز است که موقع آب دادن گله با یک قوچ مواجه می شود بدین ترتیب که قوچ اول می آید آب می خورد و می رود و سپس گله برای آب می رود. حتی سگ گله هم با دیدن قوچ هیچ صدای یا حرکتی نمیکند. کلا خصلت دامهای اهلی این است که وقتی سر آبشخورشان موجود غریبه ای ببینند آنقدر صبر می کنند تا آن غریبه برود سپس به آب می روند. محمد خان خوشحال شد و گفت خودم فردا ترتیبش را می دهم. خلاصه در سحرگاه هنوز بیشتر از دوساعت به طلوع بود که همگی بیدار شدیم. خالو حسین که گله را حرکت داد که به این حرکت در زبان چوپانی کش دادن(با فتحه اول) می گویند و ما نیز راهی شدیم. حاج علی و محمد خان بسویی و من و سید رضا هم بسوی…احتمال موفقیت محمد خان و حاج علی که بسیار زیاد بود اما وضع من و سید رضا خیلی جالب نبود.بهمین دلیل برنو را به محمد خان دادیم که تقریبا معلوم بود وضع شکارش چیست و سرپر و آن کمرشکن تاریخی رو هم منو سید رضا بردیم. کوتاهی کلام ما خود را به گذر اصلی بهترین شکارگاه رساندیم که نامش را بدلیل اینکه همیشه شکار دارد. قله «سینما» گذاشتیم. تا به گذر رسیدیم هوا کاملا روشن و آماده دوربین کشی بود. من زیر ستیغ محلی که قرار بود دوربین بکشیم مشغول جمع کردن چوب و بوته برای چای درست کردن شدم و سید رضا هم مشغول سیاحت شد. چوبها را جمع کرده و کنار گذاشتم. و به لبه گذر رفتم. سید رضا خودش را عقب کشید و نام محلی از کوهستان را بمن گفت و خواست آنجا را نگاه کنم. دوربینی انداختم که یک قوچ عجیب و دو بره دیدم. سید رضا گفت آن قوچ نیست بلکه میش است اما از بس پیر شده شاخهایش بفرم شاخ گاو از پشت رو به جلو آمده.هیکل خوبی داشت. در بقیه جاها شکاری ندیدیم اما حتم داشتیم شکار هست بنابر این من منطقه را زیر نظر داشتم و سید رضا در پایین دست و پشت سر مشغول چای درست کردن شد.البته این را ذکر کنم که روشن کردن آتش در محل دوربین کشیدن در هر جایی نمی شود و امکان دارد همه شکارها را رم بدهد. تنها در مواقعی که باد موافق باشد و آتش نیز در جای پناه بوده و دود هم نبایدخیلی باشد. منظره روبروی گذر پر بود از درختان بیدمشک و بنه و شکارها بیشتر برگهای درخت بنه می خوردند و چند درخت انجیر کوهی نیز که در کوهستان بود را نیز در اواخر تابستان و پاییز تاراج می کردند. چند تیهوی زیبا لای سنگهای شیب جلوی من در حال تکاپو بودند و گه گداری نیز آواز سر می دادند. ساعتی گذشت و چای و صبحانه ای جای دوستان خالی صرف شد و سید رضا مشغول دوربین کردن بود و من بدون دوربین نگاه می کردم. لحظه ای بعد سید رضا گفت یک قوچ از کوه دارد پایین می آید. دوربین انداختم و بعد از کلی مشقت پیدایش کردم. رنگش خیلی تیره تر از معمول بود و بهمین دلیل بسختی دیده میشد. تقریبا 5 ساله بنظر می رسید. آمد و آمد تا به شیله کنار همان میش و بره ها رسید و یک تپه میان این دو فاصله بود. همانجا کمی چرید و بعد زیر درخت بیدمشک لم داد. میش نیز کمی جلو آمده توی همواری کف رود خسبید اما بره ها داشتند می چریدند. صبر کردیم که بالاخره بره ها هم خسته شده و یکی جلوی میش و دیگری کنار میش خسبید. سید رضا گفت حالا وقتش هست. در امتداد همان ستیغ به سمت راست خود راه افتادیم تا به یک دره رسیدیم که به پایین کوه و بین دره ای که شکارها تویش بودند می رسید. با د هم کاملا موافق بود. خود را توی آن انداخته و پایین رفتیم. و در امتداد همان رودی که میش تویش نشسته بود با استفاده از پناه های که درختان و آب شستها و اندکی هم پستی بلندی های آنجا اجازه میداد نزدیک شدیم. تا به گلوله رس برنو رسدیم. اما همانطور که عارض شدم برنو را به محمد خان داده بودیم و سرپری هم که داشتیم بیشتر از 100 متر اصلا قابل اعتماد نبود. کمی دیگر نگاه شکار ها کردیم . یکی ازبره ها نر بود و تقریبا بیشتر از وجبی شاخ کرده بود و معلوم بود مادرش حسابی شیر مستش کرده(شیر مست اصطلاحیست که متضمن مفهوم شیر خوردن زیاد بره یا بزغاله است)بود.اگر میش و بره ها توی رود نخوابیده بودند رسیدن به قوچ سهل و آسان بود . از جایی که ما بودیم هم قوچ را نمیشد دیدد و معلوم نبود چکار می کند. چاره ای جز صبر کردن نداشتیم تا شاید میش و بره ها جا عوض کنند. ظهر شد اما میش را آفتاب خوش آمده بود و خیال بلند شدن نداشت. من اندکی مسیر را برگشتم و خود را به تپه ای رساندم و با احتیاط فراوان آنجا سرک کشیدم تا ببینم قوچ کجاست. قوچ همانجای قبلش بود اما ایستاده…کمی که منطقه را نگاه کردم دیدم یک شیله تنگ تفریبا با فاصله 100 متری از رودی که میش و بره ها تویش هستند وجود داردو در انتها با همان رود یکی شده و میشود از پشت سر و البته از توی چپ باد خود را به ماهرخ قوچ رسانید. خود را به سید رضا رساندم و پیشنهاد را گفتم و او هم دید در آن وضعیت چاره ای جز این نیست. به عقب برگشته و از همان شیله مذکور خود را به موازات میش و بره ها رساندیم. اما اگر آنها را رد میکردیم توی چپ باد بود و شکارها را باد می گرفت . بالاخره سید رضا گفت چاره ای نیست باید توی چپ با دبروم. تفنگ را چاشنی کرده و گفت تو هم از دهنه عقب تر نگاه کن که اگر شکارها به آن سمت دم تیر آمدند شانسی برای تیر اندازی داشته باشی. سید رضا آماده شد و در امتداد شیله شروع به دویدن کرد که تا شکارها پس ازباد گرفتن رم نکرده اند خود را به موقعیت تیر اندازی برساند.من هم از لبه چپ شیله بالا رفتم بناگاه میش و بره ها مرا دیدند و دقیقا به سمت ابتدای رود که با شیله ای که سید رضا تویش می دوید و یکی میشد شروع به دویدن کردند. لحظه ای سید رضا و میش شاخ به شاخ شدند و از فاصله بسیارنزدیک که شاید نیم متری بود میش تغییر مسیر داد. چون ابتدای شیله بالا بود قوچ نیز آنها را دیده پا بفرار گذاشت و خواست از تپه ای که رویش بود خود را به سوی دیگر بکشاند.دستهای قوچ بسمت سرازیری تپه رفت که صدای تفنگ بلند شد. دیگر چیزی دیده نمیشد اما از گرد و خاک بلند شده معلوم بود تیر به قوچ نشسته…خود را به سید رضا رساندم . بجای اینکه از قوچ بگوید ازشاخ به شاخ شدن خودش با میش می گفت و بسیارهیجان زده بود. نمی دانست تمام این خرابکاری از جانب من بوده و من هم با کمال پر رویی چیزی بهش نگفتم ! سید رضا گفت لحظه ای که قوچ را خواستم نشانه بگیرم تنها پشت فوچ در دیدم بود و به همان شلیک کردم. خود را به شیله ای که قوچ داخلش افتاده بود رساندیم و از کشاله باقی مانده بر زمین محل قوچ را بسرعت پیدا کردیم. گلوله کمر قوچ را شکسته یود اما قوچ زنده وسر حال بودو فقط پاهایش فلج شده بود اما همچنان از تقلا کردن با دستهایش فروگزار نبود. قوچ را ذبح کردیم و پس از پوست کندن و غیره …راه افتادیم که خود را به موتورها برسانیم . حوالی غروب به جای موتورها رسیدیم که دیدیم ای داد بی داد. فقط موتور محمد خان هست و دو تا موتور ایژ نیست. ردها را نگاه کردیم و دیدیم یک رد چَپَت(CHAPAT) هست _چپت نوعی پا پوش چرمی زخیم است که بیشتر چوپان ها از آن استفاده می کنند چون ساییده نمی شود،در گذشته تماما از چرم بود و در حال حاضر کف آنرا از جنس لاستیک ماشین می سازند و این کفش تا آنجا که من می دانم از قدیم تنها در بیرجند تولید میشده و میشود_و یک رد دیگر که به کفشهای هیچ یک از ما نمی خورد. همانجا بودیم که سر و کله محمد خان وحاج علی هم پیدا شد که حاجعلی کله قوچ و توبره ها و تفنگ رو داشت و محمد خان هم لاش رو…فوچ آنها هم چاقتر و هم بزرگتر از مال ما بود.حالا ما ماندیم که موتورها چه شده؟؟؟ دو تا عموزاده بد کار توی کوه در یک آبادی خالی از سکنه زندگی می کردند که از آنجایی که ما بودیم خیلی فاصله داشت اما ظن ما تنها به آن دو می رفت . با یک موتور نیز نمی شد برویم . شب هم دیگر نزدیک بود. تصمیم گرفتیم همانجا بمانیم تا صبح دنبال موتورها برویم. یکبار دیگر نیز باک موتورهایمان راخالی کرده بودند . اتفاقا در آن نوبه همان دو عموزاده که گفتم دست داشتند و یکی از دوستان آنها را گالن بدست دیده بود اما فقط چند تا حرف و دشنام نثارشان کرده بود که اگر او همان موقع یک گوشمال حسابی به آنها می داد الان اینطور ما رو بیچاره نمی کردند. دل و جگری بار گذاشتیم . آب خوردن کم داشتیم چون قرار هم نبود شب دومی در کوه بمانیم و شکارمان را کرده بودیم .حالا نمی دانم این سید رضای خدا بیامرز را چه مرگش شده بود که حس تمیز کاریش گل انداخته بود. استکانها را فرت و فرت میشست و قریچ و قروچشان را در آورده بود.و هی آب حرام میکرد. منهم که خسته بودم و از دزدیده شدن موتور نیز عصبانی رو به سید رضا گفتم: این کارها ینی چه ؟ یه دقیقه پیش تویش چایی خوردیم. کسی توی استکان که نشاشیده که تو اینقدر اینها رو آب می کشی! استکان شکارچی تا وقتی آنقدر کدر نشده که رنگ چای را نشود تشخیص داد نباید شسته شود! حالامحمد خان و حاج علی از این حرف من ریسه میرفتند در حالی که من آن لحظه کاملا جدی داشتم سید رضا رو دعوا می کردم. بگذریم آن شب نیز گذشت . محمد خان را سر شکارها و بار و بندیل گذاشتیم و سه نفری رد موتورها رو گرفتیم تا ببینیم به کجا میرسد. تا حدود ساعت 10 رد بردیم . ردها وارد یک شیله شده بود که کاملا در مسیر مخالف محل زندگی آن دو عموزاده قرار داشت. این را نیز بگویم که صبح هر کار کردم دوستان نگذاشتند تفنگ با خودم بردارم. چون آنقدر عصبانی بودم که تصمیم گرفته بودم یک بلای سر دزد یا دزدان موتورها در بیاورم. خلاصه رد زنی هنوز ادامه داشت تا جایی که دیدیم انگار با یک چیز ردها را پاک کرده اند. اما اینقدر احمق بودند که نمی فهمیدند شکارچی که فاصله گرفتن دو تا شن از نظرش دور نمی ماند چطور این کار بدین تابلویی را متوجه نشود؟ من بالای کوه رفته تا اطراف را با دوربین بکاوم و حاج علی و سید رضا هم از ته رود رد می بردند. من با خودگفتم دزد حکما باید همین اطراف باشد. اما چیزی معلوم نبود. توی یک شیله موتورها رو پیدا کردیم. بی شرف ها موتورها رو زیر آبشست برده بودند و رویشان را پرخاک کرده بودند. ما هم که بیل نداشتیم .سید رضا رو فرستادم نوک قله مراقب اطراف باشد و من و حاج علی موتورهای دفن شده را در می آوردیم. خورجینها رو چپه روی موتور کشیده بودند و بعد رویشان خاک ریخته بودند. هر چند لحظه من یا حاج علی نگاهی به سید رضا می انداختیم تا ببینیم خبری شده یا نه. موتور سید رضا رو در آوردیم و کنار زدیم و داشتیم موتور من رو از زیر خاکها بیرون می کشیدیم که یک سنگ توی شیله افتاد. نگاه کردم به سید رضا که دیدم علامت می دهد. سریع پایین جسته و ورودی دهنه را نگاه کردم. دیدم به به! همان دو عموزاده پدر سوخته دارند می آیند. من و حاج علی کمین کردیم تا قبل از محلی که موتورها قابل دیدن باشند بگیریمشان. از قبل آوازه این دو مارمولک راشنیده بودیم. حسرت می خوردم که جای تفنگ خالی . خلاصه کار نداریم این دو مارمولک به جانب آفتاب می آمدند و ما هم در سایه و پشت سنگ کمین کرده بودیم. به موازات ما که رسیدند به سمتشان رفتیم. یکی را گرفتیم اما دومی در رفت و ما هم خسته بودیم و نشد که بگیرمش اما نگران نبودم چون سید رضا دقیقا در مسیرش بود. فقط دنبالش می رفتم که اورا به سمت سیدرضا بکشانم . حاج علی که در ته شیله حسابی از خجالت اون یکی داشت در می اومد. به نزدیکای نوک قله که رسیدیم سید رضا از جلوی اون یکی در اومد و حالا نزن کی بزن. خود را به آنهارسانده از دست سید رضا گرفتمش و چنان گرد و خاکی در همان کمر قله راه انداختم که بیا و ببین . کتک زنان آمدیم ته شیله. سید رضا خود را بمن رساند و گفت: ولش کن،الان می کشیش…اورا از من گرفت اما هر چه من زور کم آورده بودم او جبران کرد و چنان مثل توپ فوتبال این بیچاره رو شوت می کرد که نگو…کمی استراحت کرده رفتم سراغ حاجعلی وعموزاده دیگر را نیز تادیب کردم. این دو مفلوک بیچاره خودشان خودشان را داشتند به کشتن می دادند. در تمام زمان کتک کاری لمحه ای زبان از فحش و ناسزا نبستند و این مارو حسابی عصبانی تر می کرد. بالاخره دو عموزاده را آش و لاش بمانند دو جنازه کنار همان جای موتور ها خواباندیم و تا گردن زیر تلی از سنگ و خاک کردیم بلکه عبرت بگیرند. اما بعدها نیز این دو عموزاده آدم نشدند…یکی سالها بعد موقعی که داشته از خانه یکی از روستائی ها دزدی می کرده و اهالی متوجه میشوند هنگامی که روی دیوار طویله داشته فرار می کرده به داخل طویله می افتد و سرش به لبه فلزی آخوری خورده و در جا هلاک می شود. دیگری به شهر آمده و پس از سانحه ای خانه نشین شده و چون کس و کاری نداشته در حال حاضر درون بهزیستی زندگی نباتی دارد. در حالیکه هر دوی اینها تک پسر بودند و پدرهاشان نیز گله دار و متمول…اما حرامزادگی و دزدی اموال و آبروی پدری که بر باد داد هیچ چراغ عمرشان را نیز اینچنین سخیف برچید. و خلاصه این بود از یک شکار پرماجرا که الان بذهنم آمد البته ازاین دست ماجراها بارها نیز برای ما حادث شده است. امیدوارم از فصل بهار و زیبایی های کوهستان و صحرا در این فصل زیبا خود را محروم نکنید. 
 پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد….

تابستان - تنهایی - مزرعه

 

Everything is so good in the summer air
Just put behind you all the problems that we share
Look into the sun, you will see me and you
Cause now you have the perfect view

I am so alone
And now I really wanna make you come along
I just want you to see
You're the only one for me


Sunny, happy with the music, no money
I am thinking you are on holiday
Sipping your lemonade[! Or…]


Kept my promise and we are laying on the beach
Now we have each other and it feels so rich
Look into the sun, you will see me and you
Cause now you have the perfect view
 


با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز... 
نگاهی که به احوالات هم دوره ای های خودم می اندازم می بینم که آنقدر وقت باطله دارند که یا در توی پارکها کلاغ می پرانند یا در منازل با نوه هایشان ایضا ...وهکذا...حالا از آنجایی که من ملتفت شدم کثرتا در زندگانی  بمانند قُر از قبله به در بوده ام . دراین امر نیز استثنایی  در این مدت حاصل نگشته و هرچه می گذرد مشغولیت زندگانی عرصه را بر من تنگ تر میکند و حتی این یک ثانیه ای هم که اخیرا دانشمندان لطف نمودند به 24 ساعت شبانه روز اضافه کردند که در سالی ما 6دقیقه و پنج ثانیه اضافه بیاوریم نیز بمانند مصوبات هیئت دولت بر امورات ما بی اثر است و چنان می شود که باید بشود. خلاصه از مشغله و کار و غیره و غیره بگذریم که درازای سخن است و بیش از این نمی خواهم بچشمان نازنین شما برای خواندن چنان شرح واقعیاتی آسیب رسانم. لکن مقصود فراهم نشدن مجال مقتضی در این دو ماه اخیر بود که موجب شرمساری من از عدم توانایی بروز رسانی وبلاگ است که یحتمل به بزرگواری خودتان خواهید بخشید...
برایتان خاطره ای به اجمال می نویسم امیدوارم مقبول طبع واقع شود.
- بیاد دارم دوران دبیرستان بود که در زمستان چند روزی را تعطیل بودیم و از آنجایی که در آن زمان تفریح و تفننی در شهر وجود نداشت کوچکترین تعطیلی همان و بروستا رفتن همان...من نیز بروستا رفتم و بیاد دارم یک قوچ را قبلا برای اولین بار خودم به تنهایی زده بودم . و هنوز کیفش در وجودم بود . تفنگ و بساط و معرکه شکار را حاضر کردم و شب (بهمن ماه بود اگر اشتباه نکنم) تنهایی و پیاده به سمت کوه روانه شدم . هوا سوزی داشت عجیب...آنموقع خبری از کیسه خواب و این لباسهای گرم زمستانی هم که اصلا نبود یا اگر هم بود در شهر فسقلی بیرجند آنزمان که هنوز صدای زنگ شتر کاروانها از توی کوچه هایش شنیده می شد چنین خبرهایی نبود. یادم هست یک جفت چکمه چرم ساق یلند داشتم با چند تا سگک  که از جلو بسته می شد و  آنراکیپ پا میکرد.  - یک شلوار پارچه ای گشاد که توی شهر کهنه اش کرده  بودم و زیرش دو تا شلوار دیگر هم  بخاطر سردی هوا می پوشیدم و یک پالتوی  بلند و البت گشاد که قسمتهای ضخیم بسیاری داشت که نمی دانم چه  در آن بکار برده بودند . شالهایی که در گذشته در منطقه ما بسر می بستند بسیار شبیه به شالهایی است که امروزه افغانها روی سر می اندازند . زنها خودشان آنها را می بافتند و نقش مخصوص داشت . هنوز هم دارمشان ، یادگار مادرم است گهگاهی می بندم . خلاصه چنان شالی هم مندیل وار بسر می بستم  و اعجوبه ای میشدم برای  خودم . یک  تفنگ سرپر هم قد خودم هم داشتم که بسیار سنگین بود اما همین که مال خودم بود کلی مباهات می کردم . تفنگ سرپر پدربزرگ هم سبک و هم ظریف و هم بسیار تزیین شده بود وپدرم یک تک لول کمرشکن داشت ، از آنهای که فشنگ کش نداشت و بعد شلیک با لبه کارد فشنگ رو از لول بیرون میکشیدیم . تفنگ بی مصرفی بود - چارپاره نمی انداخت . یعنی می انداخت اما به هر جایی که خودش دلش می خواست بجز جایی که نشانه می گرفتی...
خلاصه ما با آن یارو کوپال و البت یک پتوی نازک که بیشتر شبیه موکت بود! در نیمه شب زمستانی وارد کوهستان شدیم . هوا نقره ای بود با اینکه نیمی از ماه پنهان بود اما همان نصفه هم  نور خوبی داشت. قدم زنان سربالایی کوه را بالا  گرفتم . بعد وارد تنگه ای شدم که پر از درختهای بنه بود و هنوز برگهای زیر آن آنقدرها بود که صدای خلش خلش راه رفتنم رویشان بلند شود. چند قدمی نرفته بودم که صدایی بجز صدای گامهای من بگوش رسید و بعد نزدیک شد . تفنگم پر بود اما چاشنی نگذاشته بودم .توی دره ، ماه پس افتاده و ظلمات بود . صدای فوش فوشی بمن نزدیک می شد . تفنگ را بسان نیزه ای جلوی خودم گرفتم تا اگر لازم شد از آن استفاده کنم. بصدای گرگ یا سگ نمی مانست     - بیشتر شبیه صدای خارپشتکی بود که در حال دعوا با همجنس خودش هست اما خیلی بلندتر از ان صدا... بفکرم رسید بنشینم و آتش روشن کنم...چه فکر احمقانه ای...بسرعت منصرف شدم . خواستم عربده ای یا نهیبی بزنم باز هم منصرف شدم ... چه بسا اگر شکاری می بود هفت دولت را پشت سر می گذاشت . با سلام و صلوات پاورچین پاورچین از صدا دور شدم و بعد راه خودم راپیش گرفتم . چشمانم سنگین شده بود و خوابم می آمد . اما هنوز خیلی راه داشتم تا به محل مناسبی برسم . بهر جهت خودم را به کمرکش کوه رساندم اما دیگر خواب کار خودش را کرده بود...به اولین  رخنه طاقچه مانند که رسیدم و دیدم آنقدرها جا دارد که تویش دراز بکشم داخلش خزیدم . توی شکافش مقداری هیزم و کنده  درخت بنه که شکارچیان برای روز مبادا گذاشته بودند را برداشتم تا فراختر شود و بعد همان پتوی موکتی را بخودم پیچیدم و سر روی توبره نهاده و خواب... - آنهم چه خوابی  ، چشم باز کردم دیدم آفتاب تمام قد حی و حاضر است... عجب اشکاری...خلاصه خود را از تو رفتگی طاقچه مانند بیرون آوردم و توی آفتاب ول شدم. قبل از هر کاری اطراف را کاویدم . آنموقع یک دوربین ژاپنی که مال پدرم بود داشتم . تا دلتان بخواهد غبار داشت و کدر شده بود. اگر امروز روز دوربین شکارمان نصف آنهم کدر بشود جایش سطل آشغال است . همان دوربین را بارها بازکرده بودم و تمام فیها خالدونش را کاویده بودم ...کوتاهی سخن با همان دوربین کمی ابتدا دره های زیر دست و سپس ماهورهای سمت دیگر کوه را پاک کردم و چیزی معلوم نشد . رغبتی به محیا کردن چای نداشتم و تنها تکه فتیر شیرمالی از سفره بیرون آوردم  و درحال حرکت می خوردم . توی مسیری که زیر آخرین رف کوه پیش گرفته و میرفتم رد بزینه ها را میشد دید . به  شقاق  مابین دو کوه که رسیدم باد گرفته و به آنسوی کوهستان که سمت سایه و نسر        (NASAR) بود رفتم .دوباره سردی هوا پرزور شد . دماغه ای را پیش گرفته و در    امتدادآن بدون پناه پایین آمدم . نوک دماغه نشستم و دوربین انداختم . ته دامنه کوه که به  ماهورها می رسید یک لاخ سفیدی بود بمانند دو گنبد .، در کنار همان لاخ سفیدی کفل های یک میش گله را بمن لو داد...
سریع عقب رفته و از شیله دست چپ و پناه خود را به پایین رساندم. قبلا روی همان دماغه تیهو زده بودم و دزده کشهایش را می دانستم . از گنبد دست راستی شروع به بالا رفتن کردم . نزدیک نوک گنبد توبره و دوربین را گذاشتم و تفنگ رو چاشنی گذاشتم . یک تسمه زیر دوشاخه می بستم که اونو هم باز کردم و دوشاخه رو با دستم به گلوی تفنگ گرفتم . نزدیک نوک لاخ عوض اینکه از بالای اون مستقیم بروم بمانند هر شکارچی دیگر قصد کردم به دست راست کله آنرا دوربزنم تا احتمال دیده شدنم کم بشود . نشسته و آهسته آهسته می پیچیدم و کم کم فضای پشت لاخ  جلوی چشمم ظاهر میشد . کمی پایین تر رفتم تا در پناه  سنگی که بر دامنه لاخ سوار شده بود جلوتر بروم . به سنگ رسیده از زیر دست آن سرک کشیدم . که 3 تا وحش که دو تا میش  و یک قوچ جوانه بود را دیدم . سر عقب بردم و تصمیم گرفتم دوباره با تفنگ سرک  بکشم . بهمین خاطر چکش تفنگ را عقب دادم و خواستم  سر بزنم که ناگهان متوجه دو چشم حیض یک روباه فسقلی شدم که در امتداد من و بمن خیره شده بود. هنوز سلام و علیکی بینمان رد و بدل نشده بود که شد آنچه نباید می شد و روباه در رفت و تا من خواستم به خودم بیایم و جا بگیرم گله هم در رفت... روباه هم که جلویش گله در رفته بود  یکهو مستاصل ماند. منهم که بقول نصرالله منشی  دردل به روباه  می گفتم:«باران دوصد ساله فرو ننشاند...این گرد بلا را که تو انگیخته ای»  و گلوله ای که برای قوچ لته پیچ شده در حلقوم  تفنگ گیر کرده بود را بر اندام نحیف او حوالت دادم و بواسطه نزدیکی او بمن چند غلتی هم زد... هیج که هیچ... برگشتم و وسایلم را از پشت لاخ برداشتم و سلانه سلانه بسمت روبهک رفتم که بمانند تکه کهنه ای مچاله شده روی زمین افتاده بود . سر پنجه پایی  به لاشه اش زدم و راه افتادم. در دل بخود می گفتم که اگر زودتر بخود می جنبیدم و یا همان بار اول با تفنگ بالا آمده بودم که کلک قوچ کنده بود و مراد دل حاصل... اما افسوس که افسوس فایده نداشت. رفتم و رفتم و  از بین ماهورها گذشتم و ظهر شد و از پس آن عصر آمد و من هیچ ندیدم .
به دهنه یک رود رسیدم . اول نمی دانستم کجاست .  با دوربین امتدادش را بالا پایین رفتم و در بالا دستش آثار کودهای حیوانی تلنبار شده حکایت از حضور یک دامداری در آنجا داشت . داخل رود شده و مسیر سر بالا را پیش گرفتم . جوی آب اندکی درکف آن جریان داشت ، که حاشیه های آن هنوز یخ  بسته بود . دیگر تنگ روز بود و هنوز دوست متری به آغل و لان(محلی تونل مانند که در تپه های آبرفتی ایجاد می کنند و محل نگهداری زمستانه احشام است و کوچک آن هم که کوله گفته می شود و برای انسان ) سگ گله عو عو کنان و البت دوان دوان به سمتم می آمد. سنگی از ته رود برداشتم تا اگر زبان نفهمی کرد از شرش راحت شوم . نزدیک که شد نهیبش زدم که ایستاد اما همچنان عو عو میکرد .راهم را پیش گرفتم . صدای زنگ گله هم می آمد اما خودشان پناه بودند . چوپان از بلندی لبه کال بالا آمده بود تا دلیل پارس سگش را بفهمد . من را که دید گفت: چه کسی هستی؟ هیچ نگفتم . رمق بلند کردن صدایم را نداشتم نزدیکتر که شدم گفتم غریبه نیستم .خدابخش بود . چوپان و شریک گله عموی پدرم  بود . نزدیک رفتم و سلام و علیک کردم و معرفی نکرده مرا شناخت و تحویل گرفت و الخ... کمک کردم گله بزو گوسفندهایش را توی لان برد و درش را کیپ کردیم . دیگر شب شده بود . بار و بنه ام را برداشتم و بدنبال خدابخش وارد کوله اش شدم . ورودی اش چون سایر کوله ها تنگ و کوتاه بود به قدری که بایدبه حالت رکوع وارد ش می شدم . اماارتفاع فضای اصلی داخلش در حدی بود که قد 175 سانتی من تویش راست شود. فضای حدود 9متر مربع در داخل دل تپه که هنوز از شب گذشته و آتش خدابخش گرم بود . گوشه دست راست یک کرسی علم کرده بود و اجاقی ابتدای دست چپ کوله بود و کنده ها و کتم هایش( خاک کف آغل که بر اثر انباشت فضولات دامی به صورت خشت جدا می شود و خشکیده آن آتش طولانی مدت و پیوسته رهشی  ایجاد می کند) کنار اجاق در فرورفتگی که کنده شده بود جا داشت . خوبی کوله ها اینست که برای هر وسیله ای که داشته باشی می شود یک جا بر دیوار آن بقدر اندازه اش کند و محدودیتی در ایجاد طاقچه و امثالهم نداری . پالتویم را در آوردم، خدابخش اجاق را روشن کرد . منقل زیر کرسی را بیرون آوردم  و بیرون کوله خالی کردم . سوز سرما خیلی بیشتر از اول صبح شده بود اما داخل کوله گرم گرم بود . مردم قدیم خوب بلد بودند چطور با امکانات اولیه به مشکلاتشان فایق آیند. متاسفانه نسلهای امروز اصلا توان حل مساله و تکنیکهای کار با دست را نیاموخته اند که باز از آنها متوقع باشیم  بتوانند از آنها بهره جویند . از آنجایی که جماعت شرقی و خصوص ایرانی سطحی نگراست  چون دیده که در زندگی امروزه مسائلی چون دست و پنجه نرم کردن با طبیعت نمود پیدا نمی کند و کمتر اتفاق می افتد که کسی در شرایط گذشتگان قرار گیرد و به بهانه تخصص گرایی کلهم قید آموختن تجارب طبیعی را زده است اما غربیان ریز بین همچنان در مدارسشان به کودکان قایق سواری ،سوارکاری، تیر اندازی و کمپ کردن در طبیعت را می آموزند. مثلا نوه ام که سال سوم دبستان است مدرسه شان در زمستان برنامه ای پیاده کرده بود که بچه ها ساختن خانه های اسکیمویی را یاد بگیرند و تمرین کنند . در حقیقت منظورشان از این کارایجاد روحیه حل مسئله ،سرسختی و پشتکار است اما صد افسوس که این حرفها نقش بر آب است و بگوش آنهایی که باید فرو برود نمی رود.  این می شود که دانشجوی فلان رشته عالی و با کلی امید و آرزو کبریت روشن کردن را  هم بلد نیست. و غیره و غیره .. بگذریم . کوتاهی کلام شب را زیر نور گردسوز خدابخش  به گپ زدن گذراندیم و شام را هم نان و روغن زرد خوردیم که تنها خوراکی خدابخش بود . سحر گاه بیدار شدم و وضو گرفته بار و بندیل را برداشتم و از خدابخش خداحافظی کردم  و راه افتادم . می خواستم بسمت قله زرد روبروی محل دامداری خدابخش بروم که می گفت یک گله کوچک تویش هست . تقریبا 4 کیلومتری وشاید هم بیشتر فاصله داشت . به دامنه های کوه که رسیدم نماز صبح تخته گازی خواندم . و مجدد راه افتادم . هنوز به نیمه کوه نرسیده بودم که هوا روشن شد . اتفاقا در همان گودال اول کوه  یک قوچ تنها رو دیدم . خیلی راحت ... تفنگ را دوشاخه زدم و مگسه را به گرده قوچ که به صورت مایل و پشت بمن بود نشاندم . چاشنی گذاشته و ماشه را چکاندم اما تفنگ آتش نخورد ... قوچ از صدای انفجار چاشنی رم کرد . دوشاخه را از زمین جدا کردم ، که صدای فس فس تفنگ بلند شد . تا آمدم گوش بگیرم که تفنگ بی هدف آتش خورد... بدشانسی از این بدتر نمی شد. تفنگ را زمین زده و با لگدی چند متر پرتش کردم و پایم درد گرفت که این عصبانیتم را بیشتر کرد.چندی که گذشت باز تفنگ را برداشته و پرش کردم . وچون هنوز اول صبح بود راه افتاده تا شاید شکاری ببینم . نوک کوه رسیدم و جز رد چیزی نبود . آنقدر خسته و درمانده بودم که فقط دلم می خواست بخوابم . دیدم فایده ندارد بعد از خوردن چند تکه نان خشک از یک دماغه پایین آمدم . داشتم به پای کوه می رسیدم و می دانستم آنجا یک چشمه هست . با خودم می گفتم کاش تفنگ را ساچمه پر کرده بودم تا لا اقل یک کبک می زدم و دست خالی برنمی گشتم . و ذهنم پر بود از افکاراینچنینی . و اصلا حواسم به اطراف نبود . ناگاه از صد متری جلویم و لابلای درختچه های گز یک گله قوچ و میش در رفتند... واقعا مایوس کننده بود . فهمیدم که روز شکار نیست  و با نا امیدی نمی شود شکار کرد . آنروز هم دست خالی پیش خدابخش برگشتم . گفت بازهم که توبره ات خالی است! هنوز کار دارد مثل پدرت بتوانی اشکار کنی! ...خلاصه شب سرد دیگری در کوله گرم خدابخش سپری شد (خدا رحمتش کند). شب از توی سوراخ  پستانک بداخل فیرگوش ذره ذره باروت ریختم تا جایی که دیگر باروت تویش نمی رفت . یک چاشنی سوخته هم جایش گذاشتم و چکش را جا انداختم . اینطور خاطر جمع بودم که بلا فاصله بعد از آتش خوردن چاشنی تفنگ هم آتش خواهد خورد . سحر گاه بیرون زدم و باز به همان کوه دیروزی رفتم . اینبار زودتر رفتم طوری که نزدیک های گذر اصلی کوه که رسیدم هوا روشن شد .  کمی نفس چاق کردم و بعد دوربین انداختم . بالاخره  در آن پایین ها چند تا وحش دیدم . وای که باید تمام مسیر بالا آمده را برمی گشتم . کمی صبر کردم اما نمودی از بالا آمدن آنها نبود . بالاخره من مغلوب شدم و تصمیم گرفتم پایین بروم . دو گودال را پایین رفتم از کناره یک ستیغ داشتم پایین می رفتم که به ناگاه چشمم آنسو و زیر ستیغ به چیزی شبیه به یک زرد ه پره افتاد. کمی دقیق شدم دیدم اینکه گوش وحش هست . گاهی به سمت من قایم میشد و باز مجدد صاف میشد . انگار فهمیده بود من در اطرافش هستم . بفوریت چاشنی بیرون آوردم اما از آنجایی که میترسیدم جا رفتم چکش تفنگ صدایی ایجاد کند و شکار را فراری بدهد اول ماشه را عقب کشیدم بعد آرام آرام چکش را عقب دادم . تقریبا چکش وقتی به آنجایی رسید که عموما توی دندانه می افتاد ماشه را آرام رها کردم . چاشنی  سوخته را برداشتم و چاشنی نو را جا انداختم . تمام این کارها را در حالت کمر خم انجام دادم . سر کشیدم . صورت و قسمتی از شاخ قوچ را دیدم . به قدری نزدیک بودم که بالا و پایین رفتن پوست سمت مجرای جمع آوری اشکش را که در اثر نشخوار بود ، بوضوح می دیدم .با همان یک نظر متوجه شدم که از این فاصله با اینکه من بالا دستش بودم و او زیر ستیغ بود تفنگ را اگر بسمتش ببرم به کله اش می خورد . گر خودم را عقب بکشم که جایی  از قوچ توی دید نیست . دل به دریا زده لبه ستیغ رفتم . خودم را روی پنجه هایم بلند کردم که نوک لول به کله اش نخورد و بسختی نشانه رفتم . انگار می خواستم از لبه یک چاه بدرون آن شلیک کنم . ظاهرا چکش آنطورها که بایستی جا می خورده بود جا نیفتاده بود و به محض لمس ماشه در رفت و گومپ... چون روی پنجه بودم تعادلم را از دست داده و به عقب رفتم و روی زمین افتادم . بذهنم آمد که چون نتوانسته بودم نشانه درست و حسابی بگیرم و تفنگ زود در رفت حتما خطا رفته . بلند شدم اما قوچ را دیدم که از دهنش خون می پاشد . اما می دوید . منهم تفنگ  و توبره را زمین انداختم و بدنبال قوچ ... قوچ چون مرا دید که بدنبالش می دوم به جفت زدن افتاد اما از آنجایی که سرازیری بود و قوچ هم زخمی . کله شد و بعد توی شیله غلتید و منهم بسرعت بدنبالش ... همانطور درحال سر خوردن از شیب شیله به قوچ رسیدم و پایش را گرفتم ... با هم به ته شیله و توی درخت گز رفتیم . شلوارو قسمتی از پالتویم جر خورده بود. قبل از اینکه قوچ مجال جولان دادن بکند شاخش را گرفته و سرش را بزمین فشار دادم .  گلوله بمانند ساطوری پوزه اش رو شقه کرده بود و فقط قسمتی از فک زیرین پابرجا بود . چاقوی قصابی ام توی توبره بود اما یک کارد توی جیب پالتویم داشتم . روی قوچ در بین شاخه های درخت نشستم و چاقو را از جیبم در آوردم و ... هنوز عصرگاه بود که به کوله خدابخش رسیدم برای شام جگرش را توی دیگ ریخته و متخلفات بر آن افزوده و روی اجاق گذاشتم . تنگ غروب گله آمد و سگ که بوی گوشت به کله اش خورده بود آمد دم کوله و مشغول دم جنباندن شد . خدابخش صدایش می آمد که می گفت: دوشنه عزا امشو عروسی (یعنی دیشب عزا و امشب عروسیست)   
دوستان ببخشید اگر از لحاظ نگارشی قصور فراوان است . وبلاگ مربوطه شرایط ادیت آسان را ندارد همینها هم بزور انجام شد . 
چون خور درخشنده و مه تابان باد 
عمر تو چون گلهای تو جاویدان باد 
چون اینهمه شاخه های گل از توشکفت 
      پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد.

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

حافظ چو پير شدي ازميكده بيرون شو

من آهوی  زخمی تو سایه گیاهی  

منم ابر شیطان تو فصل گناهی  

من احساس برخورد باران بخاکم  

منم شوق مستی که در جان تاکم  

گیاهم که تشنه نسیم نگاهم  

کویرم ،کویرم…کویرم که از عشق باران هلاکم    


با سلام حضور دوستان و همراهان عزیز  


چندیست که کهالت چنان بر ما مستولی گشت که حوصله  نوشتن خاطرات نمی شد و از  این بابت از دوستان عذر خواهم . پس به جهت جبران کم کاری گذشته خاطره ای از شکار که مربوط به  آغاز قوچ دو همین امسال است برایتان می نوسیم امیدوارم مقبول افتد. 
همانطور که عارض شدم  چند روز ی از قوچ دو نگذشته بود و هنوز قوچها تک و توک به دویدن افتاده بودند که در معیت دو تن ازدوستان پس از گذاشتن قرار و مدارها و هماهنگ کردن و غیره و غیره با دو فروند موتور سیکلت ایژ از روستا بجانب شکارگاه عازم شدیم . تقریبا ساعت 8 صبح بود که در دامنه کوه موتور ها را گذاشته و به کوه زدیم و همین دیر آمدن در دل هر سه تای ما کمی غبار ناامیدی پاشیده بود که شکار ها را نبینیم. باد خوب نمی آمد و نمیشد باد غالب را تشخیص دهیم همانطور با ترس و لرز دره ای از کوهستان را بالا گرفته و حرکت کردیم . بدلیل بد بودن اوضاع باد مجبور بودیم از خیر گذر به گذر دید زدن بگذریم وخود را به انداز اصلی(انداز به محل دوربین کشیدن گویند) رسانده و از همانجا شکار گیر های کوهستان را پاک کنیم. خود را به انداز رسانده و سه نفری هرچه توانستیم کرتها و قوچ گیر ها را پاک کردیم اما هیچ چیز نبود. در یکی از پوزه های روبرو(پوزه  تقریبا برابر با فاصله بین خط الراس نظامی و خط الراس جغرافیایی است) سفیدی جای خسب شکار ها معلوم بود و با دوربین که شمردم حدود 13 تا جای خسب بود. دوستان شکارچی می دانند شکار ها اکثرا در جاهایی پاوال میکنند که بیشترین دید را به منطقه داشته باشد و تنها وقتی واقف این  امر میشوی که در یک جای خسب شکار بنشینی و منطقه را نگاه کنی آنوقت است که به این انتخاب مکان ناخوداگاه احسنت میگویی…بگذریم. تا جایی که امکان داشت اطراف همان پوزه را بدقت نگاه کردم . وسواسم آنجایی بیشتر  میشد که بارها و بارها در حوالی همان پوزه شکار کرده بودم. بالاخره از دیدن شکارها نا امید گشته مجبور به عوض کردن جا شدیم. برای اینکه خود را به گذر بهتر برسانیم مجبور شده همان مختصر بادی هم که چاق کرده بودیم را نیز ببریم. در تمام مدت نگاهم به ماهور ها بود که از تویش شکاری بگریزد یا حداقل گردی به هوا بلند شود اما هیچ ندیدیم. در گذر بعد الباقی مسیرها را پاک کردیم باز هم چیزی نبود. حوالی اذان ظهر میش بزرگی روی گدار مقابلمان ظاهر شد که چون در چپ باد بود چند دقیقه بعد رفت. دوستان پیشنهاد دادند که باد بگیریم و خود را به گذر مشرف به همان محلی که میش را دیدیم برسانیم تا بلکه اگر شکاری باشد آنرا ببینیم. این احتمال بسیار ضعیف بود اما در آن لحظه دو راه پیشرو بیشتر نبود. اول اینکه بی خیال شکار شده برگردیم و در دامنه کوه به شکار کبک و تیهو بپردازیم یا اینکه به پیشنهاد دوستان لبیک گفته خود را به گذر برسانیم . از آنجایی که هنوز از روز خیلی باقیمانده بود تصمیم دوم را عملی کردیم و از محل استقرار به کف دره ژرف پیشرو سرازیر شده و از محلی که باد اجازه میداد به سمت گذر مورد نظر که آنسوی دره بود مسیر صعود را از وسط یک راه آبه بسیار تند پیش گرفتیم. صعود بسیار سخت بود و خیلی خسته شدیم و از رمق افتادیم …با هر بدبختی و بضرب هر زوری که بود خود را بالا رسانیدم. همان 500 متر بیش از یک ساعت وقت ما را گرفت. هر سه نفر گوشه ای ولو شدیم وبیشتر به فکر تجدید قوا بودیم تا یافتن شکار ها… سیبی از توبره بیرون آورده پوست گرفتم . نصفش را به دوستم داده و نصف دیگر را خوردم. کمی حالم جا آمد اما دوستان که هنوز صدای نفسهایشان بگوش می رسید. توبره و تفنگ را گذاشته خود را به لبه گذر کشاندم و شروع به دوربین کردن کردم. همانطور که انتظار میرفت هیچ چیز نبود. به دوستان گفتم بساط چای و نهار آماده کنند و خودم روی بلندای کوه جلو رفتم و خود را به محلی که میش را دیده بودیم رساندم . ردش را نگاه کردم. بجز رد میش هیچ رد تازه ای نبود و همان هم معلوم بود که گذری بوده …به محل کمپ برگشته دوستان مشغول چای درست کردن بودند . کمی پایین رفتم تا چند ترکه خشکیده ازبوته کسک(KASKبر وزن کشک) را جدا کنم. بر طبق قاعده شکارگری که همیشه در کوه باید همه جا را زیر نظر گرفت. از لبه پرتگاهی که درختچه کسک در لبه آن قرار داشت پایین را نگاه کردم. بناگاه رنگ خاکستری روشن یک گرگ که بین دو درختچه پلنگزیز  (PALNG’ZIR) توجهش به سمت بالا بود مرا مشکوک کرد. سریع دوربین انداختم و دیدم بله جناب گرگ در حال دید زدن من هست. کمی نگاهش کردم دیدم از آن گرگهای یالدار است که موهای دور گردنش خیلی بلند میشود و به طور قابل توجهی موها به موازات گونه ها بلند و سیخ است و در نگاه اول بچشم می آید. می دانستم اگر سر برگردانم هفت کوهستان را پشت سر میگذارد. آرام گوشی را از جیبم بیرون آوردم و بدون اینکه سرم را تکان بدهم نگاهی به صفحه گوشی کردم …دیدم آنتن دارد خواستم اس ام اس بدهم به یکی از دوستان که بی سرو صدا تفنگ را برای من بیاورد که در همین حیث و بیص صدای یکی از دوستان بلند شد: هااای ،کجایی؟ بیا چای ات سرد شد! دلمان خوش بود مثلا با دوتا کهنه اشکاری به کوه آمده بودیم! مفت مفت یک گرگ را فراری داد رفت پی کارش…رفتم پیش دوستان دودستی زدم توی کله اونی که منو صدا زده بود و بعد از اینکه چند و چون پرسید شرح ماوقع برایش عرضه کردم. خلاصه بعد نهار توی کوه گشتی زده هیچ چیز ندیدیم. حتی برای شام هم کبکی دم تیر نمی آمد. کبکهای کوه علی رغم زیاد بودن که چند دسته حدود 100 تایی و شاید بیشتر هم دیدیم عوض راه رفتن پرواز می کردند و نمیشد ما دنبالشان برویم . برای کبکهای دل کوه که آدم ندیده اند بهترین وسیله پرده گرداندن هست. دم زرد روز روی یک ستیغ آخرین امیدمان را که یک دامنه کوهستان که نیزار وسیعی در دل خود داشت رادوربین میکردیم. هیچ چی معلوم نبود. دوربین را از چشمم جدا کرده و سر را به سمت راست چرخواندم. به ناگاه یک کبک دری در دست راستم در فاصله 10 متری و در ادامه همان ستیغی که ما رویش نشسته بودیم به حالت آماده پرواز نشسته بود و مرا نگاه میکرد. حالا تفنگ ها و توبره ها زیر پایمان بود و حرصم بیشتر ازاین در می آمد که دوربین عکاسی که از اول روز بگردنم بود حالا توی توبره جا خوش کرده بود. نگاه از جمالش بر نمی داشتم وهمانطور که عرض کردم فاصله آنقدر نزدیک بود که رنگ نارنجی پر رنگ پلکهایش را نیز میدیدم. .. آنهم پرید… و ما هم سه نفری خود را به دخمه ای در کوه رسانده تا شب راصبح کنیم. شب را تن ماهی خورده اما شب خوشی بود. تا پاسی از شب شعر خواندیم و خندیدیم و کلا قید شکارها را زده بودیم…همزمان با سپیده دم در گذری راست باد مستقر شدیم و منتظر طلوع خورشید بودیم که به گرمایش بدجور نیاز داشتیم. بالاخره پس از انتظاری طولانی شراره های خورشید چون زبانه های یک آتشفشان از کوه بیرون زد و گرمای لطیفی صورتهایمان را نوازش کرد. وای که چقدر من این طلوع خورشید را دوست دارم حتی در شهر که هستم باید همیشه قبل از طلوع بیدار باشم و آنرا نگاه کنم.  قدیمی تر ها می گفتند اگر می خواهی در زندگی موفق باشی باید از خورشید جلو بزنی! بگذریم…ساعتی بعد همه جا روشن شد و از همان گذری که رویش مستقر بودیم شکارها رادیدیم . 9 تا بودند و خیلی تنک قرار گرفته بودند. یک قوچ بزرگ تویشان بود و یک شیشک هم اطراف پرسه میزد و قوچ خیلی بهش شاخ می انداخت . بدلیل پراکنده بودن شکارها نمیشد نزدیک رفت . شیشک بیچاره خیلی از دسته دور شده بود. تصمیم گرفته صدایش کنیم شاید سر تیر بیاید. غار کردم(تقلید صدای گوسفند) . کمی به نشانه توجه این پا و آن پا کرد اما ظاهرا شاخ دعوا کردن با قوچ کهنه مغزش را حسابی تکان داده بود. بع بع کنان مسیر مخالف را پیش رو گرفت و سر گدار رفته و رفت و رفت تا از نظر دور افتاد. حوالی 8 صبح شد که شکارها همانطور تنک هر کدام در گوشه ای خسبیدند. دوستان هر یک بدلیل مشغله کاری عجله داشتند و هرچند خیلی بزبان نمی آوردند اما این حس کاملا در فضا سنگینی میکرد. قهرا مسیری را نشان کرده و جای یک یک شکار ها را به خاطر سپردم. تنها جایی که میشد به ماهرخ رفت از رخنه ای که بالا دست میش میگذشت رد میشد. مسیر را رفته و چند بار باد گرفتم. توبره و دوربین را گذاشته و با تفنگ جلو میرفتم. تنگی رخنه نمیگذاشت سینه مال بروم مجبود بوده به حالت نشسته باسنم را به زمین کشیده کشیده وجب به وجب جلو بروم. بالاخره به محل مد نظر رفتم. همانطور که حدس زدم از جلوی میش در امده بودم به نحوی که در سمت مقابل و اندکی متمایل به چپ میش در فاصله ای به اندازه حدود 20 متری خسبیده بود و آنسوی شیله یک قوچ 5 سال با فاصله ای بیش ازصد متر و تقریبا در آخرهای تیر رس  لای بوته های تریخ (TE’RIKH) لمیده بود، گردنش را به بوته درمنه ای(DORMANE) که جلویش بود دراز کرده بود و کلفتی گردنش تیر گلوله زن میطلبید که مع الاسف همراه نیاورده بودیم.خلاصه کلام تمام ترس و دلهره ام همان میش لعنتی بود و میترسیدم اگر بخواهم برای قوچ تفنگ درازکنم متوجه شده و همه کار را خراب کند.در همین افکار غرقه بودم که انگار میش بو برده بود و همانطور که خسبیده بود سرش را بالا آورد . و چون جای پناه مناسب نداشتم گویا مرا دید و فیشی زد و الفرار. تفنگ را کشیدم اما از زدن منصرف شدم. اگر به میش میزدم حکما له میشد. شکارها از دامنه کوه اریب بالا رفتن و خود را به نوک تاج کوه رسانیده و آنسو شدند. قدیمی ها میگفتند هر وقت از شکار کوچک و ضعیفی بگذرید حتما خدا شکار خوبی را نصیب می کند. من نیز بارها و بارها این مهم را تجربه کرده ام و هر وقت از زدن میش یا بره و امثالهم منصرف شدم بدون استثنا چه در همان شکار و چه در نوبه شکار بعدی قوچ یا تکه قابل توجهی نصیبم شده.بهر حال …با بچه ها گرد آمدیم . یکی از دوستان که نا امیدی و خستگی از وجناتش خوانده میشد کار و مشغله را بهانه کرد و هر چه اصرار کردیم افاقه ننموده و رفت و من و دیگر دوستم مانیدم تا هر جور شده شکاری بزنیم. آنروز نیز بدون اینکه حتی  یک شکارببینیم غروب شد و تنها توانستیم یک کبک را بزور لطایف الحیل بزنیم که شکار همان به اندازه شکار یک قوچ کیف داد! شب همان را  آبگوشت کرده و باز در کوه خوابیدیم و به قول یک استادی (آفای وات ) که در دوران تحصیل داشتم که درسی با عنوانSituational Analysis    را بما می اموخت _و بسیار پرهیجان درس میداد و در رابطه با نحوه بازرسی و نظارت بر سیستم بهداشتی و درمانی بود_ ما نیز در شب با این دوستم تمام مشاهدات دو روز قبل را کنار هم گذاشتیم و با عنایت به تجربه و وضعیت دامهای اهلی در منطقه و چندین و چند آیتم  به معنای واقعی یک عملیات از پیش تعیین شده را طرح ریزی کردیم.  سحرگاه دو نفر از هم جدا شده و هرکدام برای بررسی یک منطقه عازم شدیم . خود را به انداز رساندم و در همان پای انداز جای ادرار و رد تازه شکار را دیدم . سر سری یک دوربین کشیدم و مشغول رد زنی شدم .در دامنه دره به پایین میرفتم که ردها بدجور تازه بود و ولوم احتیاط مرا خیلی بالا برده بود. از لای تنه یک درخت بیدمشک دوربین انداختم که دو قوچ را در ته دره در حال خرامیدن دیدم. خود را به پناه مناسبی رسانده و با دوربین روی قوچها قفل کردم. ساعتی نگهشان داشتم. یک قوچ که کوچکتر می نمود تک افتاد و ظاهرا مستی بجانش افتاده بود  و شروع بدویدن کرد و به تاخت تا گدار روبروی من رفت و کمی روی آن بود و بعد به آنسوی گدار سرازیر کرد. نگران بودم که قوچ دیگر نیز به تبع آن بدود و مرا سنگ روی یخ بکند اما قوچ به سمت من سر بالا کرد و آمد به همان دامنه ای که من تویش کمین کرده بودم و مترصد فرصت بودم. تا ساعت هشت و نیم میچرید . بالاخره انگار از چریدن منصرف شده بود و دقیقا بسمت روبروی من بالا می آمد. موهای ریش بلندش که به قاعده یک وجب از بین دستانش اویزان بود بدجور هوائیم میکرد. تخته سنگی کنار درخت بنه بود که قوچ مافوق آن رفته و نشست. تقریبا 250 متری فاصله داشت. از شاخهای پیچیده اش معلوم بود 7 سالی لا اقل باید داشته باشد. بدنش زرد شنی پر رنگ بود و ریشش یکدست سفید و تنها در قاعده آن مشکی کمی بچشم می خورد . وقتی خسبیده بود عضلات بغل دستش چین افتاده بود . همانطور که خسبیده بود دست راستش را بجلو دراز کرده بود و مغرورانه به اطراف نگاه میکرد . به هیچ عنوان به بیرون آمدن از پناه و نزدیک کردن به قوچ فکر نمیکردم چون می دانستم متوجه میشود و اصلا امکان پذیر نیست. ساعت از 9  رد کرده بود . به گوشی موبایلم نگاه میکردم که صفحه اش روشن شد. دوستم پیام داده بود که شیشک دیروزی را زده …نمی توانستم از این قوچ بگذرم و بعد از کلی نگه داشتنش بزارم و برم. جواب دادم برو جای موتور خودم میام. کوتاهی کلام تا ساعت 12 همانطور مچاله توی پناه جم نخوردم تا بالاخره قوچ بلند شد. توی طریقه راه افتاد و از دست راست من شروع به بالا رفتن کرد. و لحظه به لحظه نزدیک میشد. با خونسردی اما در عین حال با سرعت به حالت چمباتمه نشسته و تفنگ را ازبغل دستم به جلو کشیدم و به سمت قوچ بردم. قوچ با وقار از طریقه ای که اریب از مقابلم می گذشت بغل دار بود. فاصله مناسبی برای تیر انداختن بود. مگسه را به سیاهی بغل دست قوچ دوخته و بسم اللهی و… با بلند شدن صدای تفنگ قوچ جستی زد و روی زمین غلتید.مجدد بلند شد دو قدمی جلو دوید و از طریقه بیرون رفته چهار دست و پایش به هوا رفت. سرش رفته ذبحش کردم. بسرعت مایحتوی شکم قوچ را خالی کردم . دوستم مدام با من تماس می گرفت و اس ام اس از اس ام اسش کنده نمیشد. جوابش را دادم و گفتم موتور را پای دال کوه بیاورد. قوچ را بلند کردم. اما مگر میشد با آن حرکت کنم. هر 10 متر روی زمین مینشستم و استراحت میکردم. تا بالای کوه رفتم به معنا ی واقعی نفس هایم به شماره افتاده بود . یاد این بیت افتادم که می گوید:«حافظ چو پیر شدی از میکده بیرون شو    مستی و هوسرانی در عهد شباب اولی» الباقی مسیر که بیشتر سرازیری بود را نیز با همان مشقت طی کردم …ساعت 3 عصر به مقابل موتور رسیدم که دوستم به کمک آمد. حالا با دو تا لاشه شکار و دو ترکه با موتور ایژ آنهم توی طریقه راههای مالرو کوهستان تا به ده رسیدیم غروب شد.

۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

سيرابي با طعم پرتغال!




چون قمریان در کوهسار،چون کبک در فصل بهار

ازشوق آن زیبا نگار، من «هو» زنان « یا هو» زنم

گشتم بسی من دلفکار، جان را به تو سازم نثا ر

ای شافع روز شمار، من «هو» زنان «یا هو» زنم


من عاشق زار توام، از جان خریدار توام

شیدای رخسار توام،من «هو» زنم «یا هو» زنم


با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز
برام نوشتن خاطرات توی وبلاگ بهانه ای شده که هرز چندگاهی سری به دفتر خاطراتم بزنم و سیری در گذشته ای که لای میله های حروف زندانی کردم بزنم و تلنباری از جزئیات و کلیات ماوقع رو که غنوده در حافظه ام خاک میخورن رو بیدار کرده و کنار هم بچینم و باز انگار مجدد اون وقایع مثل یه فلاش بک جلوی چشمام ظاهر بشه. براتون خاطره ای نچندان قدیمی مینویسم امید دارم مقبول حضورتان بیفتد؛
شهریور ماه سال 80 بود و من هم مثل هر شکارچی دیگری در اون ایام به تب شکار مبتلا شده بودم لکن مشغله های ریز و درشت زندگانی حتی چند ساعت وقت آزاد رو در اختیارم نمی گذاشت و دوستان روزی نبود که منو دعوت به شکار نکنن و اما من علی رغم میل باطنی نمی تونستم باهاشون برم. بالاخره به طور شگفت آوری در اوج هفته کاری 2 روز مجال برام فراهم شد که به همین خاطراز خوشحالی سر از پا نمی شناختم مضاف بر اینکه یک ماهی می شد که نتونسته بودم اونطور که باید و شاید سری به کوه و صحرا بزنم. با محمد کل که رفیق پایه و ثابت شکارم بوده و هست و معرف حضور دوستان نیز میباشد تماس گرفتم و خوشبختانه محمد هم با بالا و پایین کردن برنامه های کاری اش توانست برای آن دو روز وقتشو خالی کنه . پس قرار و مدارها رو گذاشته و بی صبرانه منتظر وقت موعود بودم. شب به خانه رفته و دستی به سر و گوش ماشین شکار کشیدم که یه ماهی میشد حتی استارت هم نخورده بود و بعد هم جمع و جور کردن مختصر وسائل و خرت و پرت های شکار ، خلاصه کلام ساعت چهار و ربع صبح لباسهایی که هنوز بوی دود اون نپریده بود، رو به تن کرده و از خانه بیرون زدم . با محمد ساعت چهار و نیم قرار گذاشته بودم و از آنجایی که بیرجند شهر کوچکیست و نیم ساعته میشود از یه گوشه اون به گوشه دیگه رفت منهم راس چهار و نیم روبروی خونه محمد رسیدم و هنوز داشتم سر و ته میکردم که محمد از پشت در حیاط بیرون اومد و در حالیکه تفنگ در یه دستش و توبره وسایلش هم توی اون یکی بود به سمت ماشین اومد . همیشه در طی این بیست و چند سالی که با اون شکار میرم آدم آن تایمی بوده و نه توی کوه و نه موقع حرکت بدقولی توی کارش نیست . خوشحال و پر انرژی حرکت کردیم و بعد از چندی توی خاکی پیچیدیم. وانت تویوتای دو کابین 92 که عادت داشت توی خاکی عقربه کیلومتر شمارش از کمند اعداد فرار کند در سینه کش جاده خاکی با اینکه پدال گاز به کف اتاق چسبیده بود از 140 بالا نمیکرد و سفیدی باریک جاده رو که در کنتراستی جالب با سیاهی شب دیده میشد رو چاک زده و به جلو میرفتیم. سالیان سال در این شکارگاه به شکار رفته بودم و کوهستان را بهتر از کف دستم میشناختم. هنوز هوا تاریک بود که به پای کوه رسیدیم .
سریع وسایل رو برداشته و به سمت کوه حرکت کردیم . با توجه به وضعیت باد مسیری رو انتخاب کرده بودیم که می بایست از 5 قله رد میشدیم و در گذرهای مربوطه مابین آنها را پاک می کردیم. به کمر کش قله اول که رسیدیم خورشید آرام آرام به قول منوچهری مثل کله دزدی که از مکمن بیرون بیاید از لای کنگره کوهها و از دور دست بیرون خزید و هوا را لحظه به لحظه روشن میکرد . من مشغول محیا کردن چای و صبحانه شدم و محمد کل هم دامنه های نزدیکمان را که در نور کم قابل روئیت بود را دوربین میکشید . صبحانه ما از ترکیب کمی روغن زرد با شیره انگور(که همش جزء فارم پروداکت خودمون بود) و چای گداجوش تشکیل شده بود. صبحانه خورده و هوا که کاملا روشن شد مجدد دامنه دیدمان و بخصوص ارتفاعات دورتر ( بقول شکارچیان تهرانی آسمان گدار) را پاک کردیم و به سمت گذرگاه اصلی کوه اول حرکت کردیم. هوا عالی بود و نه توی لباسها گرما میخوردیم و نه سردمان میشد. در گذرگاه مستقر شده و دونفری سنگ به سنگ و بوته به بوته دامنه دیدمان را دوربین کردیم . کبک و تیهو های منطقه به جنب و جوش افتاده بودند و دسته دسته توی شیله ها دیده میشدند. دامنه دست چپمان را پاک کرده و مجدد نوک ارتفاعات را به سرعت دوربین کرده و چون چیزی نبود توانستیم به گذر بعدی که کمتر از 100 متر با اولی فاصله داشت جابجا بشیم و دامنه های دست راستمان را هم دوربین بکشیم. گذر دوم رو هم پاک کرده و مابین قله دوم و سوم در گذر اصلی، در دامنه رو به جنوب کوهستان مستقر شدیم و لاخ سنگهای سر به فلک کشیده را دید میزدیم . در لای جرز سنگهای کوه رد آبشار فصلی را به پایین دنبال میکردیم که در حوضچه ماقبل آخر یه گله بزینه هویدا شدند…
باد عالی و ما هم در مافوقشان بودیم . پس بی تردید بلافاصله پس از پاک کردن مسیر حرکتمان به سمتشان رفتیم. ما از بالای آبشار توی شکاف رفته و در امتداد آن پایین آمدیم . تقریبا تا 150 متری شکارها آمدیم و روی لبه سنگی مابین زمین و آسمان مستقر شدیم تا شکارها رو برانداز کنیم. بزغاله ها هنوز از مادرهاشون جدا نشده بودند و دور و بر مادرهاشون مشخص بودند . هر چه بدنبال تکه سر گشتیم چیزی ندیدیم و فقط یه بَخته تویشان بود. کمر شکن آمریکایی تک لول رو برداشته و به تنهایی با احتیاط از دره پایین رفتم. به پله فوقانی بالای سر شکارها رسیدم که نهایتا 40 متر باهاشون فاصله داشت. لول تفنگ رو وارسی کردم که مسدود نشده باشه . بعد آرام سرک کشیدم . گله رو نگاه کردم . بعد هم به بخته جوانی که کافی بود انگشتم اندکی روی ماشه فشار وارد میکرد تا به صخره ها میچسبید... اصلا چاق به نظر نمیرسید و مضاف بر اینکه جوان هم بود و میشد حدس زد برای جمع کردن همین گله چقدر زحمت کشیده و پوزه ریش سفیدها رو به خاک مالیده. دوستان شکارچی و طبیعتگرد حتما صحنه مبارزه تکه ها رو دیدند . تکه ها خودشون رو روی پاهاشون بلند میکنند و شاخهاشون رو به فرم شمشیر زنی به هم میکوبند و این بر خلاف قوچهاست که اکثرا از روبرو به هم شاخ میزنند …
به هر جهت در آن لحظه عوض اینکه ماشه را بچکانم انگشت روی ضامن کشیدم و عقب رفتم و به سمت بالای آبشار مسیر آمده را دست خالی برگشتم و پیش محمد رفتم. محمد جریان رو پرسید.گفتم چیز بدرد خوری نیس. و پیشنهاد دادم اینها رو همینجا ول کنیم و الباقی کوهستان رو هم بریم. اگر چیز بهتری دیدیم که چه بهتر و اگر نه که بر میگردیم و همینها رو پیدا میکنیم و همون بخته رو میزنیم. محمد هم قبول کرد و مجدد صخره های صعب العبور رو که پایین آمده بودیم رو بالا رفتیم. محمد جلو بالا میرفت و من از پشت سر، یه سنگ زیرپای محمد شل شد و خواست سقوط کنه که من به سرعت پامو روش گذاشتم تا از سقوطش جلوگیری کنم اما اون یکی پام سر خورد و کلی سنگ و سنگریزه از زیرش به ته دره سرازیر شد و همه شکار ها رو فراری داد… با حسرت و افسوس شکارهای از آب نمک گریخته را نظاره کردیم و مسیرمان را ادامه دادیم . بعد از لای دره های پیچ در پیچ به سمت شیب قله سوم در حرکت بودیم که ناگهان یه قوچ که مشغول خوردن برگهای درختان بنه کوهی بود ما رو غافل گیر کرد و در امتداد همان دره ای که ما داخلش بودیم به سمت بالا رفت و منم فی الفور تفنگ رو به سمتش بردم اما نمیدانم چه مرگم شده بود که نتوانستم شلیک کنم و قوچ از دامنه دید خارج شد…محمد که به هوای من بدون هیچ واکنشی تنها ناظر ماوقع بود... از این اتفاق پکر شده بود و به من گفت: نکنه دیشب نخوابیدی؟قوچ مفت رو فراری دادی! خودم هم گیج شده بودم . منی که بارها در دامنه تیر اندازی بسیار کمتر از این موفق به شکار شده بودم اینبار مفت و مسلم شکار رو از دست دادم. حرصم در آمده بود …با خودم میگفتم این دیگر یعنی چه؟ در ذهنم پاسخ میدادم شاید به خاطر اینکه مدتی از آخرین تیر اندازی که کرده بودم میگذشت اینطور ناشیانه عمل کردم. اما دیگر افسوس فایده ای نداشت.
مسیر را ادامه دادیم و خودمان را به بالای قله رساندیم . چند تیغه کوه به صورت موازی هم در سمت چپمان بود که به تدریج از بالا به پایین ارتفاع هرکدام کم میشد. مشغول دوربین کشیدن بودیم که شاخهای تکه ای در لای سنگها دامنه رو به شمال تیغه سوم(با احتساب تیغه ای که رویش مستقر بودیم) توجهم رو به خودش جلب کرد. با آرنج ضربه ای به محمد که کنارم دراز کشیده بود و مشغول دوربین کردن بود زدم و محل تکه رو بهش نشون دادم. محمد خوشحال شدو مشغول سیاحت تکه که توی سوراخ طاقچه مانندی چپیده بود.دامنه دیدمان و اطراف تکه را بدقت کند و کاو کردیم و اثری از شکار دیگری نبود. محمد گفت می خوای چه کار کنیم؟ با دوربین نگاهی به علفهای گرواش(دم اسبی) تیغه دوم زیر دستمان کردم و ملتفت شدم که انگار توی باد پیچی هست . به محمد گفتم که با این اوصاف ما نمی تونیم سراغش بریم .بنظرم کمی صبر کنیم و وقتی مطمئن شدیم که تنهاست صداش بزنیم تا خودش بیاد پیش ما !محمد گفت نظر خوبیه اما این تکه به این بزرگی بعیده که تنها باشه ، احتمالا ته شیله زیر تیغه که ما نسبت به اون دید نداریم واسه خودش یه گله داره…به هر حال ما چاره ای جز صبر کردن نداشتیم . همانجا توی آفتاب دراز کش یه ساعتی بودیم . حوالی ساعت 11 که خورشید خوب بالا آمده بود و سایه های کوه از بین رفت تکه از جاش بلند شد و انگار می خواست به دامنه پشتی تیغه سوم بره . به محمد گفتم این حتما تنهاست چون اگر بز داشت بعید بود که توی این وقت سال اینقدر ریلکس عمل کنه.
محمد یه گلوله زنی 5 تیر کالیبر 45 روسی آورده بود . تفنگ رو از محمد گرفتم و لولش رو خالی کردم و اونو سمبه کشیدم و تمیز کردم و بعد چند مرتبه گلن کشیدم که مطمئن شم اگر لازم بشه چند تیر بیندازیم خوب کار میکنه و بعد یه فشنگ انداختم توی لول و ضامن گلگدن رو خوابوندم . به محمد گفتم هر چه بادا باد …غار می کنم_غار کردن اصطلاحی است که در واقع به تقلید کردن صدای شکار در فصل قوچ دو گفته میشود که برای شکارهایی که تنها هستند کاربرد دارد_در حالی که با دوربین مشغول سیاحت خرامیدن تکه روی لبه تیغه سوم بودم آرام و خفیف صدای بععععع مانندی رو ایجاد کردم . تکه سر جاش ایستاد و سرش رو طرف ما چرخوند . کمی معطل نگهش داشتم و مجدد همون صدا رو اندکی بلند تر تکرار کردم . گوشهایش را بلند کرد و اونهم جواب داد . مجدد تکرار کردم و اینبار محمد کل دو تا ریگ به اندازه تیله رو از صخره ای که رویش مستقر بودیم سرازیر کرد_اینهم یکی از روشهای جلب شکار در فصل قوچ دو است_ که به محض بلند شدن صدای سنگها تکه به سمت ته دامنه روبروی تیغه شروع به دویدن کرد. محمد سفارش کرد که تا روی لبه رسید بهش امان ندم. تکه بع بع کنان روی لبه تیغه دوم که از محل استقرار ما نهایتا 200 متر فاصله داشت ظاهر شد و به سمت ما سینه داده بود … چند قدمی این پا و اون پا کرد . من آرنج دست چپم رو روی زمین گذاشته بودم و تفنگ رو به دست چپ تکیه داده بودم . تکه سر و صدا میکرد اما انگار نمی خواست پائین تر بیاد و راست مگسه تفنگ قرار بگیره .قنداق تفنگ به زمین رسیده بود اما تکه توی نظر نمی آمد .تکه یکهو انگار بو برده باشد سر و ته کرد و قدم زنان دوباره به سمت لبه تیغه میرفت… غیظم گرفت … با خودم گفتم اینم میخواد مثل قوچ مفت مفت در بره… بی خیال نشانه گیری با تکیه گاه شدم و سریع از حالت دراز کش به حالت نشسته در آمدم و لحظه ای تکه هم از حضور من مطمئن شد و منهم بغل دستش رو توی نشانه رو گذاشتم و در حالی که هنوز قدم میزد و فرمان دویدن رو مغزش صادر نکرده بود ماشه کارابین زیر انگشتم خالی شد و تکه روی زمین نشست …مجدد بلند شد و چند قدمی رفت که محمد گفت: بزن…بزن …یکی دیگه… گفتم نمی خواد ، اونجایی که باس می خورد ، خورده… و همینم شد و قدمی به لبه تیغه مانده تکه دو باره خسبید . به سمتش رفتیم . اینقدر مغرور بود که هنوز کله اش رو روی زمین ولو نکرده بود . دوربین رو از توبره بیرون آورده و عکسی انداختم . محمد شاخهایش را گرفت و کارد رو زیر گلوش گذاشت و… توی 8 سال و نسبت به هیکلش خوب چاق بود . تکه رو تا پای چشمه آورده و جگرش رو به سیخ کشیدیم . اما ظاهرا این نصف روز کوهنوردی ما رو اغنا نمیکرد پس بنا شد که شب رو هم در کوه بمانیم . آبادی متروکی در دامنه کوهستان بلد بودیم که یه کلبه قدیمی هم داشت و میشد با ماشین هم تا حوالیش رفت . پس خود را به ماشین رسانده و به سمت همانجا حرکت کردیم . کلبه رو تر و تمیز کردیم و وسایلمون رو توش چیدیم . کلبه نهایتا 6 متری با دیوارهای سنگی و داخلش هم تمام کاه گل و مسقف با شاخ و برگ درختها و بوته های کوهی… و اجاقی هم در کنار در ورودی… به دلیل زیاده روی در نهار ، اصلا به فکر شام درست کردن هم نیفتادیم اما تصمیم گرفتیم برای صبح یه کله پاچه سیرابی درست کنیم .(محمد کل آشپزیش حرف نداره) شاخهای تکه رو اره کردیم موهایش رو با آتش حذف کرده و الخ… شب بود و دیگ کله پاچه و سیرابی ما روی اجاق قل قل می کرد و من و ممد هم در تاریکی پرتغال میخوردیم و پوستاشو توی اجاق می انداختیم…صبح که مشغول خوردن سیرابی ها شدیم . نگاهی به هم انداختیم و دو نفری گفتیم : مزه پرتغال نمیده؟؟؟ وای تازه فهمیدیم چه گلی کاشتیم.شب قبلش وقتی پوستهای پرتغال رو توی اجاق می انداختیم چند تایی از لای در نیمه باز دیگ به داخلش افتاده بود و پوستهای پرتغال مثل تیکه های شکمبه پخته شده بود… و اینهم ماجرایی بود که گذشت و خاطره شد



رفقای قدیم می دونن رسم ندارم عکس شکار بذارم .اما چه کنیم که جوانترها ازم میخوان اینکار رو بکنم و از اونجایی که بر حسب سی و خورده ای سال کار با جوانان به خلقیاتشون واقفم دلم نیومد خواستشون رو زمین بذارم .البت یه عکس آنالوگ بدرد نخور که باز اسکنم بشه که این حرفا رو هم نداشت.
 در پناه حق

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

شبي در لانه چك چكي!

وقت گل ترک می و جام که چه؟                                  دوری از یار گل اندام که چه؟     
   

مجلس آراست گل توبه شکن                                        توبه از باده گلفام که چه؟




می پرستان همه در رقص و طرب                                گر گران جان نئی آرام که چه؟




سخن عشق مگو با زاهد                                               نکته خاص بر عام که چه؟


با سلام


سال 54 شمسی بود و اولین سالی که من استخدام شده بودم و آنموقع در تهران زندگی میکردم. دوست عزیزم حسین همیشه از شکار های خوب شمال خراسان تعریف می کرد. و کله چند تا از شکارهاشو هم دیده بودم. واقعا تکه های بزرگ و شاخ کلفتی بودند. وهمین حسابی منو هوایی کرده بود. قرار شده بود موقع صدور پروانه که شد برای شمال خراسان پروانه بگیریم . آنموقع علی رغم اینکه استان خراسان یکپارچه بود لکن شکاربانی برای مناطق مختلف پروانه های مخصوص به خود رو صادر می کرد. بالاخره پس از کلی برنامه ریزی و جلو و عقب کردن برنامه های کاری برای اول دی ماه پروانه گرفتیم .( در هر سال دو یا سه نوبت میشد پروانه گرفت) پروانه شکار برای منطقه دره سیستان در ارتفاعات هزار مسجد به مدت یه هفته اعتبار داشت و با هر پروانه میشد دو لاشه اعم از قوچ و میش،بز و تکه و یا خرس و پلنگ رو شکار کرد. جوانتر ها شاید تعجب کنند که چطور در گذشته برای خرس و پلنگ پروانه صادر میشده.؟ حیواناتی مثل پلنگ از آنجایی که در قلمرو خاص زندگی میکنند در صورتی که جمعیتشان بالاتر از وسعت منطقه باشد ناچارا به حواشی روی آورده و مشکل ساز می شوند که ذکر وضعیت شکار ها در آن ایام برای جوانان شاید باور نکردنی و برای قدیمی تر ها مثل من که اون ایام رو دیده بودند هم ملال آور باشه و بهمین جهت از خیرش میگذرم و به همین نکته اکتفا که عشایر و روستایی ها از دست هجمه های درندگان و حتی علفخواران به ستوه می آمدند.
راستش دقیقا یادم نمی آمد که قیمت پروانه چقدر بود ولی فکر کنم چیزی بین 50 تا 70 تومن (تک تومنی)! من اون موقع نزدیک 6 هزار تومن ماهی عایدی از بخش دولتی و خصوصی داشتم. و در همون ایام پیکان رو بین 12 تا 14 هزار تومن میدادن و چون در منطقه ما در همون ایام هم ،به پیکان ایراد می گرفتند و بدنه پیکان رو به حلب روغن نباتی قو! تعبیر می کردند کسی نمی خرید. و تویوتا کرونا سواری تازه آمده بود که حتی غربیلک فرمانش هم توی نایلون بود به قیمت 60000 تومن!
به هرجهت ما دو تا پروانه گرفتیم و قرار شد من از تهران بیام مشهد تا با حسین بریم به شکار. حالا یکی نبود بگوید این تب شکار چه کوفتی بود که حاضر بودیم در بین هفته کاری واسه سه روز اینهمه راه رو بریم و بیایم تا یه شکاری آیا بشه یا نشه . اون موقع یه سیمرغ داشتم که هم ماشین سواریم بود و هم با اون به شکار می رفتم و انصافا چند سالی که اونو داشتم ماشین خوبی بود و با همون آمدم مشهد و ظهر بود که به خانه حسین رسیدم . ساعتی استراحت کرده و نکردیم که وسایل رو توی ماشین چپاندیم و راهی شدیم. خوبی اونموقع این بود که لازم نبود با خودمان مامور شکاربانی یا همون محیط بانهای فعلی رو ببریم به همین دلیل با راحتی بیشتری میشد توی کوه تصمیم گیری کرد
به هر جهت از مسیر جاده کلات راهی شدیم و از سه راهی روستای کارده که الان سد کارده هم قبلش قرار داره زدیم به خاکی. ما مسیر رو ادامه دادیم تا دوراهی روستای گوش که یه دسته کبک از توی جاده رد شدند و نصفشون به دست راست توی رود پیچیدند و الباقی دوان دوان مسیر دامنه را پیش گرفتند. حسین که دو لول ایتالیایی مدل چخمافی اش رو آماده داشت سریع تفنگ رو بیرون داد و هنوز ماشین کاملا متوقف نشده بود که با دو شلیک پی در پی یه جفت کبک رو از دسته جدا کرد. سریع دو نفری از ماشین بیرون جستیم و من با آرژل تک لول انگلیسی چخماقی به سمت دامنه دویدم و حسین به ته کال سرازیر شد. دسته کبک رو که دوان دوان از لای سنگها بالا می رفتند رو دیده و در سر بالایی تا جایی که نفس داشتم دویدم تا نزدیک کنم و بعد از لای سنگها کله یه کبک که در حال بالا رفتن بود رو نشانه رفتم و فی الفور زدم که متوجه شدم افتاد. فشنگ بعد رو توی تفنگ گذاشتم و برای برداشتن کبک به سمتش رفتم که در این موقع صدای دو شلیک دیگر از پایین دستم آمد و به همین جهت سریع روی دو پا نشستم و دیدم یه دسته کبک به سمت جایی که من بودم در حال پرواز هستند و دارند نزدیک میشن. یکی از کبکها رو که پخمه تر از بقیه بود و خیلی موقع پریدن زور میزد رو نشونه رفتم و با بلند شدن صدای آرژل کبک سینه روی سینه کوه گذاشت… هر دو را برداشته و به سمت پایین رفتم و حسین هم با چهار تا کبک به من ملحق شد و هوا دیگر نزدیگ زرد روز بود. توی ماشین سوار شدیم و به سمت دو راهی گوش به ماریشک رفتیم . ازگوش به روستای خرکت که مقصد ما بود را اگر مال یا موتور می داشتیم میشد مستقیم از ته دره رفت اما جاده(جاده که چه عرض کنم طریقه راه) به سمت دست راست دره و روستای ماریشک می رفت و از اونجا باز باید به سمت خرکت می رفتیم . حد فاصل رود اصلی و راه ماریشک یه مرد روستایی که از اهالی گوش بود سوار بر قاطر داشت به ده میرفت . چون ما رو دید کنار جاده واستاد و ما هم توقف کردیم و سلام علیکی بینمان رد و بدل شد و آدم پخته ای به نظر میرسید. دو تا کبک از جلوی پا برداشتم و بهش دادم و گازو گرفتیم به سمت جاده ماریشک و بلغور. مردم این منطقه کثرتهم الاغ و قاطر داشتند و من در اونجا اسب ندیدم البت عشایر ساکن در همون منطقه که در زمستان توی دره سیستان و عرب چاه قشلاق می کنند همه اسب داشتند .به هر جهت به ماریشک که رسیدیم هوا به قدری تاریک شد که حاجت به روشن کردن چراغهای ماشین بود . بعد هم تا خرکت بدون توقف رفتیم و زیر ده توی چند خید ساچ(زمینی که داخلش چیزی کاشته نباشد)ماشین رو پارک کرده و بار و بندیل رو برداشتیم تا به خونه دوست حسین که اسمش اسماعیل بود بریم . تازه متوجه سردی هوا و نعمت بخاری گرم ماشین شدیم و تند و تند به سمت خانه های نسبتا پلکانی که سقفشان سٌرمی (چوبی) بود حرکت کردیم و بعد از چند دقیقه روبروی یک دره چوبی تک لنگه قرار گرفتیم. هر چه به دنبال در کوب و زنجیر یا دیگر ضمیمه ای روی در گشتیم چیزی پیدا نشد . با دست چند ضربه روی در زدیم اما در زمستان که همه توی هفت سوراخ قایم می شوند محال ممکن بود صدا به جایی برسد. چند لحظه ای صبر کردیم و بعد خودمان وارد شدیم و توی حیاط یاالله گویان چند مرتبه صاحب سرا را صدا زدیم بالاخره پرده ای انگار کنار رفت و مردی از پشتش بیرون خزید و اسم و رسم پرسید و در آن تاریکی چیزی معلوم نبود که حسین خودش را معرفی کرد لحظه ای بعد مرد حسین را در آغوش کشید و احوالپرسی گرمی با او کرد و من هم با او مصافحه کردم و بعد همان پرده را کنار زد که نور زردی از پشتش بیرون خزید و ما را به داخل آن فراخواند و وارد آن شدیم. اتاق کوچکی که دیوارهایش پر از طاقچه بود یه کرسی هم وسطش علم کرده بوند و در زاویه روبروی در زنی که طفلی رو در آغوش گرفته بود بلند شد و پس از سلام و علیکی ما رو دعوت کردند که توی کرسی برویم. و ما هم با کمال میل توی کرسی خزیدیم و آتش کرسی تند بود معلوم بود تازه عوض کرده اند. در بیرجند آنموقع توی روستاها با استفاده از کَتم (خاک کف آغل) آتش برای کرسی آماده می کردند که چون دیر دیر می سوخت از اول شب تا صبح دیگر حاجت به عوض کردن نداشت اما اگر خدای نکرده سرت را زیر لحاف کرسی می کردی دودش مثل کلروفرم عمل میکرد و وی آی پی تا اون دنیا تخته گاز می رفتی! اما اینها از کنده استفاده می کردند . گرد سوزی روی سینی ای که روی کرسی گذاشته بودند می سوخت و به همه جا نور می پاشید. کبکها رو به اسماعیل دادیم و خیلی خوشحال شد و همون گوشه اتاق مشغول پر کردن شد و گفت همینها رو واسه شام حاضر میکنم. زن بیرون از کرسی بچه اش را روی پاهایش می جنباند . ازش خواستم بچه را به من بدهد و نگاهی بهش انداختم . کودک خوش سیمایی بود . ازش پرسیدم دو ماهش هست؟ جواب مثبت داد. گفتم واکسنهایش را زده؟ ظاهرا نفهمید. مجدد پرسیدم مایه کوبی شده؟ زن گفت نه . زمستان مالاریچی ها(واکسیناتورهای سابق) نمی آیند. من و حسین کلی بهشان سفارش کردیم و تقریبا جفتشان متقاعد شدند که نوبه برگشت با ما بیایند مشهد تا کار واکسن بچه و گرفتن دفترچه سلامت اونو انجام بدن. اسمعیل کتری گنده ای که در حال قل قل کردن بود رو از روی چراغ نفتی برداشت و قابلمه کبکها رو روش گذاشت و بعد زنش دو تافنجان و نعلبکی که توی نعلبکی ها عکسی از جوانی شاه و فوزیه نقش بسته بود رو ازتوی صندوقچه ای بیرون آورد و برای ما توش چای ریخت . یه قوطی فلزی چای اونجا بود که سعی کردم نوشتشو بخونم و متوجه شدم رویش نوشته :چای شاه پسند (شاهسوند فعلی) . هنوز چای سرد نشده بود که صدای قیچ و قریچ پاشنه در حیاط بلند شد و بعد صدای یا اللهی هم آمد و مردی وارد خانه شد و پشت بندش کلی زن و مرد آمدند داخل طوری که داخل اتاقک جا نبود و زنها توی هم بقولی مسجد وار نشسته بودند. من و حسین متعجب بودیم و با خود خیال کردیم شاید اینها چون مارو دیدن که توی ده اومدیم واسه فضولی اومدن. خانه اسماعیل به خاطر نور چراغ دستی ها(فانوس) این میهمانان روشنتر شده بود . مردی کنار حسین نشسته بود که ظاهرا بزرگ ده بود . پالتوی بلند و کلاه بافتنی کثیفی هم به سر داشت وریشش هم بلند و شلخته بود اما نتوانسته بود لاغری صورتش را بپوشاند . چند مرد دیگر هم بودند و جوانتر می نمودند و درگوشه ای هم بچه ها مثل یک کلونی بچه موش توی هم خزیده بودند . زنها روبروی ما بودند و پچ پچ می کردند و زن اسماعیل استکانهاش را بیرون آورد و یکی یکی تویشان چای ریخت. مردی که ظاهرا بزرگترشان بود از حسین اسم و رسم و شغلمان را سوال کرد . من هم کمی خودم را توی کرسی جمع و جور کردم و منتظر بودم لا اقل از درد و مرضهای زنها بشنوم اما خوشبختانه این اتفاق نیقتاد . مرد برایمان از شکارها می گفت و از ماجراجویی های که در کوهستان داشته … چای اول را که خوردند انگار می خواستند فریضه ای را به جا بیاورند که همه به تکاپو افتادند و چندی بعد مرد و زن مشغول روشن کردن سیگار شدند . زن اسماعیل بشقابی که تویش مملو از سیگارهای دست پیچ بدون فیلتر بود را جلوی ما تعارف کرد ما هم گفتیم سیگاری نیستیم . زنها نگاهی به هم انداختند و شاید پوزخندی هم زدند . مرد ی که کنار حسین بود همانطور که از دو گوشه لبش مثل خروجی موتور جت دود سیگار خارج میشد رو به ما گفت: شما ها نمی دانید این سیگار چه خواصی دارد! چقدر در این زمستان مفید است! چقدر درد و مرضهای آدم را درمان میکند و غیره و غیره و غیره همینطور اباطیل بهم بافت . اول خواستم جوابش را بدهم اما دیدم در این جماعت حرفهای من بی ارزش تر یک تار مو در ریسمان است و سری تکان دادم و به آن طفل زیبا رو فکر میکردم که همسالانش در آن سوی دنیا از این هوای تمیز و سرشاز از اکسیژن زمستانی برای پرورش سلولهای مغزشان بهره میبرند و این بیچاره باید پس دود سیگار این جماعت را تحفه سلولهای وجودش بکند. مرد چای بعدی را سر کشید و از کنارش یک دو تار را برداشت که من موقع آمدنش متوجه آن نشده بودم. کمی خوشحال شدم که لا اقل اینجا مفت مفت از یه کنسرت اصیل بهره مند میشم. اما چشمتان روز بد نبیند همین که دهنش رو باز کرد این ذوق تازه منعقد شده در ذهنم سقط شد … مرد با لحجه کُرمنجی ابیات نامفهومی که خودش هم فکر کنم معنی اش را نمی دانست میخواند و به طور شلخته ای تار میزد و اصلا پرده ها رو رعایت نمیکرد. فکرم رفت به بیرجند و خانه پدر بزرگم . آنموقع ها از این شب نشینی ها در روستاها متداول بود . همیشه در روستای ما شبها خانه یکی که اکثرا از بزرگتر ها بود جمع میشدند و شعر می خواندند و یا گوش به حکایات میسپردند و بزرگترها یا شاهنامه می خواندند یا امیر ارسلان و یا ورقه و گلشاه و امثالهم و آنچنان مطنن و با انرژی جملات را ادا میکردند که هنوز زنگ صدایشان در گوشم هست. به هر حال این مرد آنقدر به این نعره زنی اش ادامه داد که صدای گریه بچه هم بلند شد . بعد برای خوردن چای بعدی کنسرتش را تعطیل کرد . من که می دانستم حسین نوازنده زبر دستی است با آرنج به حسین فشار آوردم و حالیش کردم که تار رو ازش بگیره . حسین خواسته رو با مرد درمیون گذاشت و اونم تار رو به حسین داد و حسین از کرسی بیرون خزید و کعب گنده و نامتقارن تار رو روی رانش گذاشت و مشغول سیاحت اون شد. روده های مربوط به پرده ای بم بقدری شل شده بود که بین سیم و چوب بازی میکرد. ناگاه متوجه شدم تمام اتاق ساکت و منتظر حسین هست که باسقلمه ای حالیش کردم . حسین زخمه ای به تار ناکوک زد و آنچنان نرم و زیبا ترنم نواختن رو آغاز کرد که مو به تن آدم سیخ میشد و منم جوگیر شدم و صدامو تو کله ام انداختم… ای لاله تو هم رنگ رخ یار منی ….ای غنچه تو چون دهان دلدار منی … بلبل به سر چشمه چکار آمده ای…یا تشنه شدی یا به شکار آمده ای… نی تشنه شدی نی به شکار آمده ای … دیوانه شدی دیدن یار آمده ای … والخ و همینطور طبق روال منطقه خودمان با تکرار یک بیت هر شعری را به دیگری وصله می انداختم . جماعت که به هیچ وجه انتظار چنین تراوشاتی رو از جانب ما نداشتند آثار تعجب در چهرشون هویدا بود اما کم کم آنها هم توی باغ خزیدند و هر جا دستی می طلبید و یا تکراری می خواست مضایقه نمی کردند . به هر حال شب طی شد و ما هم حضور اینها رو غنیمت دونسته و موضوع احتیاج داشتن به قاطر رو مطرح کردیم و دو قاطر قرار شد از اهالی بگیریم و یکی هم اسماعیل داشت. میهمانی تمام شد و خوش آمد گویی مجالی را فراهم کرد تا از هوای دود آلود خانه برای لحظات کوتاهی هم که شده خلاص شیم. کبکهایی که اسماعیل بار گذاشته بود جا افتاده بود و بوی اون شکم گشنه ما رو حسابی تحریک می کرد. جای دوستان خالی شامی خوردیم و در همان کرسی گرم خوابیدیم. بعد نماز صبح بار و بندیل رو بار قاطر ها کردیم و از روستا به سمت کج دره رفتیم . بعدها با لندرور حسین توی کج دره هم بالا رفتیم اما بهتر این است که این مسیر را یا پیاده و یا با مال رفت. به دهنه چشمه کبکان که رسیدیم آفتاب بیرون زد . جلوتر پای آبشار مالها رو بستیم. صدای کبکهای دری توی کوه اکو پیدا میکرد و کمک میکرد که هورمون شکار در بدن ما به هایپر سیکرت برسد . من و حسین برای دوربین کشیدن دامنه کج دره باد گرفتیم و در یک گذر در میانه کمر مستقر شدیم. نیم ساعتی دوربین انداختیم اما چیزی ندیدیم. بالاخره یه قوچ ته دره پیدا شد . اما ما برای شکار قوچ نیامده بودیم. از کج دره نا امید شدیم و چون باد موافق بود به سمت تفنگ دره عازم شدیم . نرسیده به تفنگ دره یه کوهی هست که نوک بلندی داره و ما به یاد یکی از شکارگاههای منطقه اسمشو چنگ میرعلاق گذاشتیم . مشغول بالا رفتن از دامنه چنگ بودیم و از کف کثرت شیله ها جویبارهای آب یخ و شیرین جاری بود و از لای درختان ارس و زرشک وحشی میخزید و به ته دره ها میریخت . در گودی یک سنگ یک حوضچه طبیعی درست شده بود که گداجوشها رو از اون آب کردیم. و مجدد راه افتادیم پس از ورود به یه دهنه یه صدای ریزش سنگ شد و سرهامون به سمت منبع صدا چرخید ناگهان زردی بدن یه پلنگ رو که از لای درختها در حال دویدن بود دیدیم . آنقدر برایمان غیر مترقبه بود که حتی تفنگها رو نتونستیم از روی دوشمون پایین بیاریم … ناگفته نماند که من 270 لول بلند داشتم و از روی دفترچه همونم پروانه گرفته بودم و حسین هم تک تیر 8 در 57 گلگدنی اش رو داشت. کمی جلو ر فتیم و از پله زیر چِنگ مشغول دوربین کردن تفنگ دره شدیم . ساعتی کوهها رو بالا و پایین کردیم اما چیزی معلوم نبود . خستگی کوهنوردی و دوربین کشی و آفتاب گرم بساط خواب رو فراهم کرد و به خواب رفتیم. وقتی بیدار شدیم که روز از ظهر گذشته بود. من و حسین مشغول دوربین کشیدن شدیم و اسمعیل هم چای محیا می کرد . اینبار هم چیزی ندیدیم. چای و نهار خوردیم و از دامنه روبروی تفنگ دره از بین درختان پایین آمدیم. در حین پایین رفتن بودیم که اسماعیل آماده باش داد و هر سه نشستیم . اسماعیل نقطه ای از تفنگ دره که اسمش کمر دیوار است را نشان داد که تا دوربینها به سمتش رفت یک تکه رو دیدیم که بین کمر، خودش را به لاخ گرفته و مردد بود که چکار بکند . سریع مسیر را دور زدیم و آمدیم جای اول و مجدد دوربین انداختیم و زیر پای تکه الباقی گله که چند تا بز و بزغاله بود هم هویدا شدند . نیم ساعتی نگهشان داشتیم که مسیرشان را متوجه شدیم و به سمت گلوگاه چنگ میر علاق و پیچ ابتدای تفنگ دره که یه معبر بسیار باریک سنگیست رفتیم . حسین خواست جلو توی گوگاه مستقر بشه و در حینی که میرفت گفتم حسین وقتی همه از معبر رد شدند بزنی و دیگر فرصت نشد تا چند و چون قضیه رو بگم . من و اسماعیل مشرف به معبر بین درختان زرشک قایم شدیم . نیم ساعتی بیشتر منتظر نماندیم که شاخهای تکه آرام آرام داشت از لای سنگها بالا می آمد و چندی بعد تمام تنه تکه پیدا شد . یک تکه دیگر هم در همان قواره اولی که ظاهرا 7 یا 8 بود آمد و بعد هم چند تا چبش و چاری و بز هم آمد یک بز گنده هم آمد که تکه 7 توی شکمش جا میشد. همه پشت معبر صبر کردند و گله به هم رسید و بی خیال همه جا مشغول خود بودند و باد هم موافق بود . من یاد این شعر افتادم که میگه: بیا غافل مچر در چشمه ساران ...هر آن غافل چره غافل خوره تیر. بعد یه گیسه(بز غاله ماده که سال اول آبستنی اش باشد) توی معبر رفت و الباقی هم دنبالش زنجیر شدند . دو تا تکه هم وارد معبر شدند و از آن رد شدند و بز گنده هم توی معبر رفت. علی رغم نزدیکی با دوربین مشغول سیاحت شکار ها بودم که یکهو متوجه شدم ای داد بی داد، زهی خیال باطل… تکه سره گله که همین به ظاهر بز است . قبلا قوچ کل(بدون شاخ) دیده بودم اما تکه کل ندیده بودم . یه حسی درونم به قل قل آمد که اگر این بال هم در بیاورد مال خودم هست…هنوز تعدادی قبل از معبر بودند و چند تا هم در حال گذر از معبر که صدای تفنگ حسین پرده سکوت کوه رو پاره کرد . من که نگاهم به معبر بود دیدم آن اتفاقی که ازش می ترسیدم و به خاطر همون هم به حسین گفتم وقتی همه از معبر رد شدند بزن افتاد . یه بز و یه گیسه دستپاچه شدند و صاف رفتند ته دره . نگاه کردم دیدم حسین دو تا تکه را در آنسوی معبر بهم دوخته … یه چاری در دامنه دید و در تیر رس بود اما بدنبال آن تکه کل بودم . یکهو از دست راستم سر و صدا شد و تکه کل رو دیدم که مثل فشنگ در حال دویدن به سمت دامنه شمال چنگ میر علاق است . از جام بلند شدم تفنگ رو به سمتش بردم و با تمام وجود نعره زدم که: هووووی ،کجا میری؟ …بیرجند اینوره! کلکم گرفت و تکه سرعتش رو کم کرد تا نگاهی به سمت صدا بندازه و همین برای چکاندن ماشه کافی بود… صدای توپالس تفنگ دره به دره در کوههای تفنگ دره پیچید … تکه لحظه اصابت پیچی به تنه خود داد و منو مطمئن کرد که تیر بهش نشسته اما با سرعتی بیشتر از اول چنگ رو دور زد و از تِجار(سلسله لبه فوق کوهستان که مثل یال بهم پیوسته است) کوه به سمت دهنه روبروی کمر دیوار سرازیر شد و در بین درختان گمش کردم. نگاهی به اسماعیل کردم که اوهم تایید کرد که تکان تکه را دیده و مطمئنه که تیر بهش خورده. پیش حسین رفتم که مشغول دوربین کردن ته دره بود. کنارش رفتم و پرسیدم زندن؟بدون اینکه چشم از دوربین برداره گفت؟ تکان نمی خورن. من با دوربین 8 در 30 روسی خودم که به گردنم حمابل بود ته دره رو نگاه کردم و تن چاک خورده گیسه رو لای سنگها دیدم و کمی که کند و کاو کردم لاشه بز رو هم دیدم . هر دو حرام شده بودند . حسین گفت تکه ها که همتیر شدند فکر کردم دیگر شاید همچین موقعیتی دست ندهد بی خیال اونها شدم و شلیک کردم. اسماعیل که دید جفتمان دمق هستیم گفت ول کنید بابا کار گرگ و پلنگها رو آسون کردین . تازه باید دعاتون هم بکنن! حسین رو به من گفت چرا به چاری نزدی و به بز شلیک کردی؟ گفتم اون که بز نبود! و ماجرا رو واسه حسین تعریف کردم. نگاهی به تکه ها کردم که یکی توی 8 سال بود دیگری تازه 7 میشد. اسماعیل و حسین مشغول پوست کندن شدند و من رفتم جایی که به تکه تیر انداخته بودم. هر چه نگاه کردم چیزی معلوم نبود. اما مطمئن بودم تیر بهش خورده. یاد یه حرف از پدرم افتادم که می گفت بعضی شکارها که خیلی چاق هستند اگر گوله به استخون نخوره و چال درست نکنه جای گوله سریع با چربی پر میشه و خون بیرون نمیاد . پیش رفقا برگشتم و گفتم من مطمئنم تیر بهش نشسته واسه همین میرم پیداش کنم. اسماعیل گفت اونجوری که اون میرفت الان توی بایرام دره باید باشه الانم دیگه بعد از ظهره و هوا هم که داره ابری میشه . همین دو تا بسه . برگردیم ده. گفتم شماها برین من امشب می مونم صبح پیداش میکنم . اسماعیل گفت هوای به این سردی چطور میخواین بمونین . شما که هیچی هم با خودتون نیاوردین. راست میگفت چون قرار هم نبود شب رو تو کوه بمونیم کیسه خوابها رو از تو ماشین برنداشته بودیم . ولی من تصمیمم رو گرفته بودم . حسین که دید من تصمیمم قطعی هست گفت: منم باهات میام. اما فکر کردم اسماعیل این شکارا رو چطور می خواد تنهایی ببره و به همین خاطر مخالفت کردم و قرار شد خودم تنها برم . اما اسماعیل همچنان اصرار داشت که منصرف بشم .بهش گفتم نگران نباش من از این چهارشنبه سوری ها زیاد دیدم. نصف جگری از تکه رو حسین جدا کرد و برام توی دستمال پیچید و سفره نان رو هم برداشتم و توبرمو پشت کردم . به حسین گفتم فردا ظهر در هرشرایطی بیا زیر چنگ میر علاق دنبالم. و از اونها خداحافظی کرده و به سمت دامنه غربی تفنگ دره سرازیر شدم . پایین رفتن از این دره ژرف به خودی خود نصف روز وقت میبرد و همه جا سنگلاخ است و باید بدن ادم ورزیده باشد که بتواند از سنگلاخها پایین برود. از رد زنی که کاملا منصرف شده بودم و تنها به دوربین کشیدن اکتفا میکردم. کم کم ابرها در دل آسمان پیدا شد و هوا هم بانگ غروب سر میداد . بیشتر از آنکه بدنبال تکه زخمی باشم به دنبال جانپناهی می گشتم که شب رو در اونجا بگذرونم . در دامنه یه کوه سوراخی لای سنگها به چشم میخورد که ظاهرا جای خوبی برای گذران شب سرد زمستانی بود و منهم به اون سمت رفتم. از لابلای درختها که بالا میرفتم زیر همان سوراخ دیدم یه چیزی کنار درخت هست . دوربین کردم به نظر اول سنگ می آمد و بی خیال جلو رفتم تقریبا به 200 متری که رسیده بودم دیدم از پای همان درخت تکه کل بلند شد و خواست فرار کند اما به قول معروف این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود . سریع تفنگ رو از دوشم پایین آورده و نشانه رفتم و با چکاندن ماشه تکه تکانی به گردنش داد و فهمیدم به اونجا خورده و بعد هم کمی جلوتر افتاده بود. به سمتش رفتم و هنوز بهش نرسیده بودن که اولین گوله ریز برف به دستم خورد . رفتم سراغش و تیر دقیقا پس گردنش خورده بود و از جلوی حنجررفته بود بیرون. سریع بین دو پاشو چاک دادم و به قول شکارچی های تهرانی اونو شکم کردم(محتویات معده و روده رو خارج کردن) خیلی چیز نتراشیده و نخراشیده ای بود و به زخمت بلندش کردم و توی تنه درخت ارس گذاشتمش و به سرعت مشغول جمع کردن چوب شدم و می دانستم اگر بخواهم از این شب سرد جان سالم بدر کنم باید اندازه یه وانت چوب جمع کنم. با لگد افتادم به جان درختچه های زرشک و چند پشته از چوب رو به کنار دخمه بردم و هوا هم کاملا تاریک شده بود . بارش برف هم شدید شده بود و زمین هم کاملا خیس. در تاریکی در کنار درخت دنبال توبره و تفنگ می گشتم . شاید یک رب ساعت این جستجو طول کشید و حسابی کلافه شده بودم. دستهام هم به علت عجله در جمع آوری چوب زخمی شده بود . بالاخره پیدایشان کردم و به سمت دخمه رفتم . یک پشته چوب رو داخل اون بردم و با لگد زدن به اونها در انتهای دخمه جمع و جور کردم و یه پشته رو هم دم ورودی گذاشتم و با چند تا سنگ مدخل رو بستم . خسته و کوفته بودم و انگشتام رمق کبریت روشن کردن هم نداشت. بالاخره کبریتی آتش گرفت و تن چوبها رو مزه مزه کرد و زبانه های آتش مشغول لیسیدن چوبها شد و رنگ آبی آتش ارس با رنگ زرد چوب زرشکها در هم آمیخت و گرمایی ضعیف رو تولید کرد که از لای لباسهام به درون تنم میخزید . گداجوش رو از توبره بیرون آوردم و متوجه شدم که خالیه خالیه. اونقدر سرگرم پیدا کردن تکه شده بودم که آب کردن گداجوش فراموشم شده بود. دو باره سنگها و پشته دم در رو برداشتم و دستم رو روی سنگها کشیدم که برف گرفته بود . و برفها رو مشت میکردم تا فشرده و باریک بشه و بعد از دهانه گداجوش سرازیر میکردم. سردی برفهاسوزش زخم دستامو بی حس کرد . گداجوش رو کنار آتیش گذاشتم و چوب بیشتری اضافه کردم. خسته و کوفته بودم. بادگیرم رو بیرون آوردم تا گرمای آتیش تن خسته ام رو گرم کنه. دریغ از یک پتوی ساده. تنها یه قطیفه (پارچه ملافه مانندی که شکارچیان با خود میبرند و کاربرد بسیار دارد) داشتم که اونو دور خودم پیچیدم و توبرمو به چوبهای انتهای دخمه تکیه دادم و سرمو روش گذاشتم . اصلا متوجه نشدم چطور خوابم برد اما در همان وضعیت خوابی دیدم که فراموشم نمیشود. خواب دیدم در منطقه بیرجند در حال نزدیک کردن به یک قوچ بسیار چاق که رنگ زرد روشنی هم داشت هستم و بعد با یه کمر شکن بهش شلیک کردم و تیر اول کاری نیفتاد و مجدد فشنگ گذاشتم و با تیر دوم قوچ افتاد. سر قوچ که رفتم دیدم یه زنگوله با بند قرمز از گردن قوچ آویزونه… همینجای خواب که بودم بیدار شدم . گداجوش قل قل می خورد . ترس عجیبی در وجودم ایجاد شده بود. یعنی این خواب چه معنی میداد؟ به کلی مغزم قفل شده بود. از گوشه دیوار سنگی که در مدخل دخمه ایجاد کرده بودم سنگی رو برداشتم و بیرون رو نظاره میکردم. به ناگاه حرکت یک چیزی در نزدیکی درخت توجهم رو به خودش جلب کرد . سیاهی مثل روباهی که این ور و انور در جستجو باشد تکان میخورد و جابجا میشد . اما از روباه بزرگتر به نظر میرسید. فریاد زدم: گمشو، برو رد کارت،اینجا چه غلطی میکنی؟ و از این حرفا…اما سیاهی همچنان اینور و انور میرفت . ترسیده بودم . فکرم کار نمیکرد. به ناگاه مثل اینکه تازه متوجه شده باشم که تفنگی هم هست سراغش رفتم و یک فشنگ رو از خزانه داخل لول خزاندم. توده سیاهی را نشانه رفتم و شلیک کردم… دوستان شکارچی خوب میدانند که گاهی وقتی ماشه را که میچکانی مطمئنی که تیر به جایی که بایستی میخورده اصابت کرده و حاجت نیست که هدف رو ببینی و در اون لحظه منهم همچین حسی داشتم. اما صدای تفنگ در اون شب چنان آرومم کرد که تا آخرین فشنگ داخل خزانه به سمت سیاهی شلیک کردم. چند دقیقه ای در حالت نشانه روی ماندم و بعد تفنگ رو عقب دادم و انگشتام یکی یکی و به سختی از بدنه سرد تفنگ جدا شد. آتش تمام شده بود .چند چوب دیگر کنارش گذاشتم و صدای زییییق و سوت مانند گداجوش بلند شد. چای محیا کردم . بعد جگری که با خود آورده بودم را قلیه کردم و به همان ترتیبی که گداجوش رو از برف پر کرده بودم توی کاسه کوچکی که با خود داشتم هم برف کردم و جگرها رو نشسته داخلش ریخته و روی آتش گذاشتم. آتش را تند کرده بودم و نور اون روی دیوارهای سنگی میرقصید . ظاهرا خوردن چای به جایگزین شدن قند خونم کمک کرده بود و اضطرابم کمتر شده بود . به این فکر افتادم که این شکار دیگر چه مرضی هست؟ تو الان باید توی خانه گرم و نرمت در کنار خانواده ات باشی نه اینکه مثل انسانهای نخستین توی غار شب را صبح کنی و با حیوانات بر سر بقا بجنگی… کوتاهی کلام آن شب از اون شبهایی بود که هزار بار به خودم قول دادم که دیگه شب زمستون رو تو کوه نمونم .اما پر واضح است این قول شکارچی جماعت چقدر قوله!
آب جگرها بخار شده بود و بوی جگر توی دخمه کوچک پیچیده بود . کمی نمک قاطی اش کردم وجای دوستان خالی لذیذ شده بود. گرچه بر حسب تجربه دریافتم که بهترین جگر وقتی است که شکار اصطلاحا بهار کرده باشد(یعنی علف سبز بخورد) و در این حالت بیشترین ذخیره گلیکوژن را دارد و جگرها بزرگتر از زمستان است.
تا صبح یک چشم خواب و یک چشم بیدار بودم . حوالی سحر خواب به چشمم آمد که با صدای یک چک چکی کمر سفید بیدار شدم و تازه متوجه شدم که شب قبل رو تنها نبودم و این چک چکی هم بالای سوراخی که من داخلش پناه گرفته بودم شب رو صبح کرده بود. سنگها و پشته چوبی که در مدخل دخمه بود رو کنار زدم و سوز وحشتناکی داخل دخمه زد . تمام کوهستان یک دست سفید پوش بود و درختا هم به شکل قپه های یخی قیافه خیلی با مزهای داشتند. وسایلمو جمع کردم و لباس بادگیرمو هم پوشیدم و به سمت درخت ارس رفتم . در سرازیری که میرفتم تا بالای زانوهایم توی برف می رفت. خوش بختانه آسمان بیشترش خالی شده بود و خورشید به همه جا شرر می انداخت . تکه رو از درخت پایین آوردم. تمام بدنش مثل چوب خشک شده بود و مثل گوشتی که مدتها توی فریزر بمونه . کله اش توسط مختصری پوست به گردن وصل بود و منم قطعش کردم . اما بدبختی توی توبره جا نمیشد و شاخ هم نداشت که بتونم راحن با دست بگیرمش . لاشه رو از پشت روی کولم انداختم طوری که دست و پاهاش از روی شانه هام آویزون بود و تفنگ رو هم گردنم انداختم و کله تکه رو بدست گرفته عازم شدم. چند قدمی نرفته بودم که یاد آن سیاهی شب قبل افتادم. برگشتم و اطراف درخت رو نگاه کردم ولی چیز مشهودی نبود و بعد با پام توی برفها میزدم . کمی که این کار رو میکردم. یکهو لاشه یه پلنگ از زیر برفا هویدا شد . وسایلمو زمین گذاشتم و برفهای روشو کنار زدم. اونم مثل یه برگ کاغذ شده بود . از جا بلندش کردم و دیدم گلوله های دیشبی بدون استثنا بدنش رو شرحه شرحه کرده بود. نگاهش کردم دیدم پوستش که بدرد نمی خورد و ارزشی ندارد . یک پلنگ ماده بود. کلا گرگها و پلنگها توی چله کوچک (از ده بهمن به بعد) جفت میشوند و در اون موقع یا جفت نیستن و یا اگر هم باشن آبستن نیستند . آنرا همانجا ول کرده و بار و بنه را مجدد برداشتم و به سمت چنگ میر علاق رفتم. یک خوبی که این برف داشت این بود که بالا رفتن از تفنگ دره رو برام آسون کرده بود . به هر حال از میانه چنگ میر علاق گذشتم و به ته کال نگاهی انداختم که هنوز خبری از حسین نبود . زیر یه درخت ارس بزرگ بدنبال چوب خشک میگشتم اما همه خیس بود. گونها مثل اسفنج خیسانده شده بودند . چند تا از وسط گونها جدا کردم و کبریت رو زیرش زدم . فقط دود میکرد و بعد الباقی گونها رو هم روش تلنبار کردم تا دود از لای اونها بالا بیاد و خشکشون کنه . نیم ساعتی در گیر آتش روشن کردن بودم که کم کم گونهای زیری خشک شده بود و زبانه های آتش از لای توده غلیظ دودها بیرون جست و لحظهای بعد تلنبار گون مثل آتش تنور زبانه می کشید و پاهامو که خشک کردم نگاهی به کوهها انداختم و دیدم واقعا ارزششو داشت که شبو بمونم تا این مناظر زیبا رو از دست ندم. مشغول چای درست کردن بودم که سر و کله حسین با دو تا قاطر از لای پیچهای دره زیر دستم پیدا شد. دست و پای قاطر ها رو نمد پیچیده بودند که توی برف یخ نزنند . حسین مالها رو پایین بست و به سمت من اومد. داخل یه فنجان فلزی براش چای ریختم و وقتی آمد بهش گفتم : به موقع رسیدی! کمی صبر کردیم تا حسین هم خستگی در کرد و منهم شرح ماوقع رو براش تعریف کردم . بعد حسین رفت سراغ لاش تکه که برش داره اما هرچه تقلا میکرد نمی تونست بلندش کنه . رو به من کرد و گفت تو چطور اینو آوردی ؟ من نمی تونم بلندش کنم. گفتم حسین حوصله شوخی رو ندارم، نگا من اینو یه تنه از تفنگ دره بالا آوردم ،از کت و کول افتادم این دوقدم رو تو برش دار دیگه! اما دیدم حسین راست می گوید و نمی تونه بلندش کنه . خودم هم متعجب بودم . باز مجبور شدم خودم لاش رو بردارم و تا پای قاطر ها ببرم. بعد از ظهر به ده رسیدیم و مردها رو به آفتاب سبیل اندر سبیل نشسته بودند و سیگار دود می کردند. باز همون ریش سفید ده جلو اومد و گفت: تو دیگر چطور آدمی هستی؟ شبو کجا بودی؟ پوزخندی زدم و گفتم توی لانه چک چکی! ما باید همان روز راهی میشدیم تا به موقع به سر کارمان برسیم اما اهالی مانع میشدند و می گفتند که راه رو برف بسته و نمی تونین برین اما ما به حرفشون گوش ندادیم و راهی شدیم البت اسماعیل و خانوادش که قرار شده بود با ما بیان به خاطر بارش برف منصرف شدن و از اومدن با ما امتناع کردند. به هر حال ما لاشه تکه کل رو واسه اسماعیل گذاشتیم و خودمون راهی شدیم ،اونقدر حرکتمون کند بود که در دوراهی «گوش» به شب خوردیم و چون همه جا پوشیده از برف بود و راه تشخیص داده نمی شد به روستای گوش رفتیم. البته ظاهرا کار خدا بود که اونجا رفتیم چون یه نوجوان در حین برف روبی از بام خانه افتاده بود و از ناحیه ساق پا دچار شکستگی شدید شده بود . و یه شکسته بند محلی می خواست اونو ببنده . مردک اصلا حالیش نبود که ساق پا دو استخون داره و همونجور بدون اینکه استخونها رو سر هم کنه کلی آت و آشغال بهم زده بود و بعد با کلی پارچه کثیف پاشو بسته بود . که باز ما مجدد استخوانها شو سر هم کردیم و با آتل چوبی بستیم. نصف یه تکه رو هم دادیم به اونا تا واسه اون بچه غذای مقوی درست کنن… روز بعد حوالی عصر به مشهد رسیدیم و خوشبختانه من تونستم بلیط هواپیما همون روز تهران رو بگیرم و روز بعد سر کارم باشم.
حال که فکر اون روزها رومیکنم. باز دلم هوایی می شود. واقعا چه روزگارخوشی بود...



پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد