سلام خدمت همراهان عزيز. اميدوارم حال همگي خوب باشه. امروز نخستين روز كاري من بود و صبح كه آمدم در اتاقم رو باز كنم باز طبق معمول مواقعي كه چند روز نيستم اين در اتاقم از خيل وجودمرسولات رانده شده از زير آن به مشقت باز شد. حوصله هيچكدوم رو ندارم. چهار پاكت برگه رو بايد صحيح كنم كه اون كار هم خيلي وقت ميبره. مثل هميشه همه رو از 17 به بالا نمره ميدم. به قول يك دوستي كه داشتم نمره برگه امتحان هيچي رو معلوم نمي كنه نمره پراكتيكال تعيين كننده هست. بگذريم. ما كه از اين سفر خودمون توشه اي جز كلي صنايع دستي و سوغاتي هاي از اين دست گيرمون نيومد. يه بار كه خواستيم در خلال اين سفر بريم شكار هم اتفاقي كه شرحش را در ادامه ميگذارم برايمان رخ داد:
چند روز پیش موقعی که داشتیم از سفر های خودمان به بیرجند بر می گشتیم در ادامه روند ده گردشی به ارتفاعات کوهسرخ کاشمر رفتیم. در طول مسیر رفت که اصلا نمی شد اسمی از شکار جلوی همسر جان بیاوری و در مسیر برگشت که یه خورده با من راه آمده بود اجازه دادند سری به یکی از شکار گاهها بزنیم. خلاصه با ماشین تا جایی که می شد وارد دهنه کوه شدیم و در تپه ای که حسابی شمال روح بخشی روی آن می وزید کمپ کردیم. ساعت حدود شش صبح بود. تنهایی راهی شدم و قول دادم دو سه ساعته بروم و بر گردم. این کوه اگه تشریف برده باشید از دامنه غربی به شکل یک یوی انگلیسی است که یک رشته کوه به نسبت ضعیف مثل دسته یه دیاپازون به شکم این کوه وصل می شه. منهم از روی همین رشته کوه شروع به بالا رفتن کردم و تقریبا یه جایی که دید خوبی داشت واستادم که دوربین بندازم اما همین که در توبره نگاه کردم دیدم که از دوربین خبری نیست. تازه یادم امد که جلوی ماشین جایش گذاشتم. مجال برای برگشتن نبود. مسیر رو ادامه دادم و دادم تا رسیدم به کمر اصلی کوه و از اونجا هی کوه رو و مسیر هایی که به نظرم بایستی شکار می داشت رو نگاه کردم. اما چیزی دیده نمی شد. یه خورده بالاتر آمدم و مجدد نگاه کردم که دیدم انگار یه چیزی داره تکون می خوره.دقیق که شدم دیدم که یه قوچ که ظاهرا شاخ های کت و کلفتی هم داشت داره میچره! مختصری که ور اندازش کردم دیدم داره به سمت سایه میاد و معلومه می خواد بیاد اینطرف کوه و نزدیک ترین رخنه به قوچ رو که باید از اونجا عبور می کرد و می آمد اینور رو انتخاب کردم و رفتم توی دهنه اش کمین نشستم. دو تا سخره تقریبا مثل حالت شیروانی روی هم قرار گرفته بودند که من بینشان دراز کشیدم که هم سایه بود و هم راست باد!ساعتی منتظر شدم که دیدم از قوچ خبری نیست. همینطور که انتظار می کشیدم خوابم گرفت و یه بار چشم باز کردم که گوشی مبایلم در حال ونگ ونگ کردن بود که آنسوی خط همسر جان بود که می گفت توکه دو سه ساعته گفتی می رم پس چرا نمی یای؟ از جایم بلند شدم و کلی اینور و اونور رو نگاه کردم و با وسواس از گذر رفتم اونور که اونطرف هم چیزی نبودو کل گذر هم سنگ لاخ بود و نمیشد ردی رو ببینی که آیا قوچه آمده یانه. با خودم گفتم حتما قوچه آمده و منو دیده و در رفته. از همان مسیری که آمده بودم البت با این تفاوت که از حاشیه رشته کوه که سایه بود عازم برگشتن شدم . فشنگ چهار پر رو بیرون اوردم و یه فشنگ 4 ساچمه توی تفنگ گذاشتم که اگه در مسیری به کبکی بر خوردم بزنم. (راستی کاشمر کبکها جفت نشده بودند و دسته ای بودند) همینطور در حال پایین آمدن بودم که یه چیز قرمز نارنجی به نظرم از بغل سنگی در رفت که ابتدا فکر کردم حتما کبکی بوده که زیر شکمش را دیدم که سر بالا آوردم که دیدم یه خرگوش شروع به فرار کرد و من هم بی اختیار زدمش.حالا یه سر و صدایی توی کوه بلند شد که نگو. چهار تا شکار از لای درختهای قیچ دامنه کوه شروع به فرار کردند (تازه اونایی که من دیدم) که ظاهرا آن قوچی که من دنبالش بودم هم در بین آنها بود! گوشهای خرگوش را گرفتم و بلندش کردم. با خوش خيالي دو کیلو بود و به قوچی فکر می کردم که لا اقل ده برابر این گوشت داشت! با دست گزیده مسیر کمپمان را پیش گرفتم!


