‏نمایش پست‌ها با برچسب اطلاعات شکار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اطلاعات شکار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

شغالهاي روزگرد...

با سلام بر دوستان عزیز 

افزایش تولید زباله ومواد غذایی در اطراف شهر ها وروستاها و خشک سالی و فرصت طلبی تبعی جانوران سبب گشته که دیگر امروز شغال را به عنوان حیوانی در حاشیه جوامع انسانی بشناسیم و همین موالفت با انسان سبب رونق زندگانی وی شده و چون دشمن در خوری نیزندارد در حوالی جوامع انسانی زاد ولد پر رونقی بهم زده و البته که دود این همسفرگی گاهی به چشم صاحب منزل نیزمی رود.
چند وقت پیش در روستا کنار زمین  زعفران نشسته بوده و مشغول نوشیدن چای بودم از قضا در راست باد نیزقرار گرفته بودم. بناگاه صدای شاخ و برگ ها از پشت سر بگوش رسید که چشمم بر جمال دو عدد شگال روشن شد . چون دوربین همراهم بود تصمیم بدان گرفته عکسی بیندازم . تفنگ نیز در ۵ قدمی ام کنار بوته ها افتاده بود و داخلش یک فشنگ ساچمه ۵ بود. بهر جهت خود را بلند کرده که عکسی بندازم که شگالها فهمیدند  و دم را بین پایشان کشیده و الفرار... دیدیم ازاین عکاسی که ناکام ماندیم  پس خود را به تفگ رسانیده شگال عقبی را از دم نشانه گذراندم که با بلند شدن صدای تفنگ به زمین غلتید و جای بس تعجب که این شغال گوشت آلود وگردن کلفت آنچنان با همان فشنگ ساچمه یک ضرب به دیار عدم شتافت که حتی در اندامش هیچ حرکتی نیزهویدا نبود. مع الاسف چون فشنگهای دیگر در داخل ماشین  و دور از دسترس بود دیگری براحتی از دامنه تیرگذشت...


شغالهای روزگرد




فواره چوبلند گشت...





از جمله دست اندازی ها ی شغال ها در اطراف دهات

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

اندر روابط دامداران و عقاب های طلایی در جنوب خراسان









(Relationship between golden eagles and ranchers in south khorasan (the east state in Iran -birjan
one of the most common and powerful bird of prey in southern khorasan.golden eagles engendered sentiments of admiration, fear and hatred.
The golden eagle is a large ,dark raptor with golden colored feathers on its crown and nape .adult golden eagles are largely dark brown with dark _barred grayish tail ,immature golden eagle are mainly brown with white patches at the base of their flight feathers, and a white tail with a wide ,dark sub terminal band and a thin ,white fringe subsequent molts have increasingly less white both on the wings and tail .golden eagle prefer undisturbed ,open landscapes in mountainous areas. The species is most common in regions that provide open space for hunting and cliffs for nesting.
They prefer to feed on small to medium sized mammals(rabbit, squirrels ,marmot and fox) .birds most often taken include ;grouse, partridges, duck –especially in winter- ,crow and…
Golden eagle prey on domestic animals ,they often are viewed as a threat to livestock. and Ranchers are killing this powerful bird because prevention of golden eagle attacks to their domestic kids or lambs , specially in winter and spring.


به در خواست جناب اشکار در خصوص وضعیت عقابهای طلایی در بیرجند این مطلب را البته نه به شیوه علمی بلکه صرفا گزارشی مبتنی بر شواهد مهیا کرده و تقدیم دوستان می کنم.
استان خراسان جنوبی از دیر باز به دلیل داشتن توامان اقلیم بیابانی و کوهستانی میزبان پرندگان مهاجر بسیاری بوده و اوضاع با اندکی تفاوت نسبت به گذشته کماکان نیز به همین سبق می باشد.
شاید آنچه هنوز تغییر نکرده و چه بسا بیشتر از گذشته هم اتفاق می افتد مهاجرت پرندگان شکاری در اواخر فصل پاییز و خصوصا زمستان به این سامان است.چنانچه اگر در فصل زمستان به بیابانهای استان سفری داشته باشیم.به وفور خاندان عقابها و سایر پرندگان شکاری که حقیر از اسم اصلی آنها نامطلع هستم را می توان مشاهده کرد که به دلیل کثرت تعداد که این چند ساله شاهد آن هستیم گاها به جنگ و جدال های قلمروی با هم در آسمان مشغول هستند و در گوشه گوشه بیابانها می شود آثار شکار های آنها را پیدا کرد که در این بین شاید ارزشمندترین این شکار ها هوبره ها باشند که به دلیل خرفتی در پرواز و خصوصا هنگام بلند شدن گزینه مناسب تری برای شکار نسبت به سایر پرندگان از جمله سیاه سینه ها و …باشند.
اما در آنسوی ماجرا اگر نظری بر کوهستان بیفکنیم در طول سال تغییر چندانی در تعداد پرندگان شکاری در آنجا مشاهده نمی کنیم و دلیل این امر حضور شاه شکارچی قدری به نام عقاب طلایی است که مردم محلی با نام های قره قوش،قوش،عقاب ماه دم یا عقاب دزد ! آن را می شناسند. این پرنده شکاری و چند تای دیگر جزء پرندگان شکاری ثابت منطقه هستند که با داشتن لانه و زاد و ولد در منطقه و تقسیم قلمرو جزء حاکمین ثابت کوهستان هستند.
هر ساله با آغاز فصل زایش(عموما آخر بهمن) در گله های گوسفند و بز اهلی در مناطق کوهستانی سر و کله عقاب های طلایی در اطراف این دامداری های سنتی پیدا می شود که نمی توانند از گوشت لذیذ بره ها و بزغاله های شیر خوار بگذرند. بر اساس نوع سنتی این دامداری ها صبح های زود بزغاله و بره ها را شیر می دهند و گله را برای چرا به کوه می برند و بزغاله و بره ها را عموما بدون هیچ چوپانی و تنها با یک یا دو سگ در محل مَلّه (قشلاق) ول می کنند و این عقاب های طلایی هستند که با سفره گشاده و مملو از مائده های لذیذ تنها می مانند و کافیست با یک شیرجه سریع کار را یکسره کنند. و در این مواقع نه کاری از سگها بر می آید و نه ازچوپان…و گاها سگها هم در این جدال مجروح می شوند. این راحتترین شیوه شکار بود . در شیوه دیگر که هر دو عقاب در آن شرکت دارند یکی از عقابها با شیرجه زدن های صوری سگها را به خود مشغول کرده و یا در بلندی های نزدیک گله می نشیند و بهمین ترتیب توجه سگها را به خود جلب میکند و عقاب دیگر با شیرجه ای برق آسا کار را یکسره می کند. لازم به ذکر است که این شیرجه ها بسیار سریع و بی خطا در نشانه گیری انجام میشود چنانکه با چشم خود در گذشته صحنه ای را دیده بودم که یک عقاب که به احتمال زیاد عقاب طلایی بود در یک لحظه یک بزغاله کوهی(وحشی)را در حالیکه در زیر مادر مشغول شیر خوردن بود را برداشت. و حتی خود بز نیز بر اثر ضربه عقاب نزدیک بود از کوه پرت شود.
   حالا این یکسوی ماجرا بود.در سمت دیگر مالداران و چوپانان که از گذشته به قول خودشان با عقاب دزد سر و کار داشتند.روشهایی را برای مقابله با آن استفاده می کنند. ساده ترین روش شکار کردن یکی از این عقابها با اسلحه و آویزان کردن لاشه آن بر فراز یک چوب بلند در محل دامداری است و برای عبرت گرفتن بقیه عقابها می باشد که در بیشتر مواقع کارگر می افتد.از کار های دیگری که البته با رونق کمتر انجام میشد می توان به استفاده از تله های دو دهنه و استفاده از طعمه ای که آن را به بوته می بستند اشاره کرد. که در این روش چون ممکن است سگهای گله و احیانا دیگر حیوانات بدام افتند کمتر کاربرد دارد. بعضی چوپانها با خراب کردن لانه عقابها و احیانا برداشتن تخم آنها نیز آنها را فراری می دهند که البته با توجه به اینکه اکثرا لانه ها در مکانهای صعب العبور می باشد این کار میسر نیست .حالا که از لانه صحبت به میان آمد بدم نمی آید که از مایحتوی آن نیز سخنی بگویم. در جوانی که سر به هر سوراخی می زدم ،به خاطر دارم که در لانه یکی از این عقابها آثاری از لاشه پستاندارانی چون :روباه ،خرگوش ،موش جارو دم (موش خرما)، دیگر انواع رت و همینطور بقایایی از لاشه بره ها و بزغاله ها که الاظاهر هم از نوع وحشی و هم از نوع اهلی بودند مشاهده کردم .
با تمام این اوصاف به نظر من از بین بردن در نهایت 4تا از این عقابها در سال نباید تهدیدی برای جمعیت آنها ایجاد کند چه بسا که روز بروز بساط این نوع دامداری ها در حال کمرنگ تر شدن است . درجایی نیز مطالعه کردم که مرگ و میر ناشی از شکار شدن برای عقاب طلایی تنها 2 درصد است در حالیکه مثلا 10 درصد از جوجه های عقاب طلایی در طی پرواز اول سقوط می کنند و می میرند و یا 5 درصد در اثر جنگ با دیگر پرندگان شکاری بر سر قلمرو می میرند و همینطور حدود 5 درصد مرگ و میر ها ناشی از مسموم شدن است .که با عنایت به این امر که جدیدا تجمع عقابها در نزدیکی شهر ها و زباله دانی ها در کشور ما در حال افزایش است شاید این درصد در ایران بیشتر از این مقدار نیز باشد.
به هر حال نیازی ملاحظه نمیشود که اداره محیط زیست یا نهاد دیگری در این خصوص بخواهد اقدامی بکند. (صد البت که نتایج اقدامات اداره محیط زیست نیز چندان دور از ذهن نیست) چنانچه در طی این سالها این روابط برقرار بوده و نه عقابهای طلایی منقرض شدند و نه هم دامداران.









۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

مرمت آبشخور



با همکاری اعضای میتینگ آبشخور آب یکی از شکار گاههای بیرجند که بر اثر ریزش کانال چشمه مسدود شده بود باز گشایی شد . تصاویر فوق حاصل زحمات مهندس حاجیان و دوربین دست سازش هست . (از تاندوم کردن یک چشم دزدگیر و یک دوربین نایکون معمولی یک دوربین حساس به حرکت ساخته! همه جور نبوغ پیدا میشه دیگه...)
در تصویر دوم یک گله نه تایی از قوچ و میش رو میبینید که با یک قوچ سه ساله که امسال رفته توی چهار سال داره رهبری میشه . لازم به ذکر است این نوع قوچ یکی از سه نوع قوچ منطقه بیرجند هست که البته از دو نوع دیگه بیشتر دیده میشه . محل آبشخور هم در جنوب غرب بیرجند واقع شده... تاریخ عکس برداری مر بوط به اواخر آذر ماه هست ...
و البت در پایان خاطره شکار رو هم فراموش نکردم ... انشا ء الله که مقبول بیفته

خاطره این شکار مربوط به دوران قبل از انقلاب است .آن دورانی که خون جوانی در وجودم می جوشید و هنوز گرد پیری بر چهره ام ننشسته بود.
مدتی بود که یک بر نوی رضا خانی خریده بودم و ذوق و شوق رفتن به شکار با آن دست از سرم بر نمی داشت .به هر ترتیبی که بود در اواسط بهمن ماه مجال آمدن به بیرجند فراهم شد ...هنوز یک روز از رسیدنم به بیرجند نگذشته بود و خستگی راه نگرفته بودم که به روستا رفتم و با عبدالله و غلامحسین که حالا دیگه جفتشان از شکار کردن افتاده اند قرار رفتن به شکار را گذاشتم . و صبح یک روز سرد زمستانی عازم یکی از کوههای معروف منطقه شدیم که خوشبختانه هنوز هم جزء محدود شکار گاههایی هست که خالی از شکار نشده...خلاصه سه نفری از لابلای دره ها حرکت می کردیم و بسیار مواظب بودیم که سنگهای که قدم روی آنها می گذاریم از جا در نروند و صدایی تولید نکنند .عبدالله جلو می رفت و من و غلامحسین از پشت سر او با احتیاط از کمر کش کوه بالا می رفتیم و باد از دست چپمان می آمد . هوا بسیار سرد بود و لکه های ابر در آسمان جلوی نور خورشید را که گه گداری نوازشی بر صورت و دستانمان می داد را می پو شاند. عبدالله همینطور که خمیده خمیده جلو می رفت آرام سر جایش نشست و ما فهمیدیم که یحتمل چیزی دیده... ما در انتظار بودیم که عبدالله رو بر گرداند و ما را از احوال دره مقابلش مطلع کند اما او با وسواس داشت به یک نقطه با دوربین نگاه می کرد. بالاخره ما نزدیکتر رفتیم و عبدالله گفت یازده تا توی شیله هستند اما قوچی توی اونها نیست ...فقط یک شیشک (بره نر یک ساله)توشون هست . گله در مسیر پایین اومدن آفتاب از کمر کوه داشتند پایین می اومدن و ما هم در کمر کش کوه در یک جای بدون پناهی بودیم و سنگهای متعدد کمر کوه مانع از این می شد که بتوانی از کوه بدون سر و صدا بالا بری و ما هم حاضر نبودیم همچین ریسکی بکنیم . همونجا به اصطلاح خف کردیم و گله به زیر دستمون رسید . موقع ظهر بود ... عبد الله که استاد من محسوب میشد با همون وسواس و احتیاط افراطی اش که حسابی لج شکارچی جوانی چون آن ایام مرا در می آورد خودش را جمع و جور کرد و آن تفنگ سر پر استاسنی خودش را چاشنی گذاشت و خودش را صد و هشتاد درجه چرخاندو طوری که پاهایش به سمت نوک کوه باشد و جلویش به دامنه کوه به صورت دراز کش سر تفنگش رو به سمت گله کرد .(اینطور نشانه رفتن واقعا سخته و کار هر کسی نیست) عبدالله با آن تفنگ گرفتن مخصوص به خودش آنهم در آن پوزیشن واقعاَ قابل ستایش بود. خودم را برای یک انتظار حد اقل یک ساعته آماده می کردم که صدای تفنگ بلند شد و شیشک همونطور که دست و پا میزد به ته دره مقابلمان افتاد ... انتظار اینکه در آن فاصله به نسبت دور عبدالله تیر بیندازد را نداشتم ...
شیشک را پوست کردیم و از ته دره ها شروع به راهپیمایی کردیم تا به موتورها برسیم . لاش روی دوش غلامحسین بود و من که هنوز تفنگم را امتحان نکرده بودم جلو می رفتم که حتی اگه شده به کبکی یا رو باهی هم که شده امتحانش کنم ... دم یک شیله یکهو یک قوچ ما رو دید و پا به فرار گذاشت . با مختصر تجربه ای که در اون دوران داشتم می دونستم که باید یه جایی که معمولا یک بلندی هست قوچ باید واسته و به عقبش نگاه کنه... یک جا در ابتدای دامنه کوه قوچ بَر دار واستاد و من هم با عجله و کم دقت به سمتش شلیک کردم . قوچ پا به فرار گذاشت و من با حسرت این شکار از دم کارد گریخته رو نظاره می کردم که از کوه بلند بالا رفت و رفت تا رو سوی آنسوی کوه کرد . در همان لحظه انگار به سمت چپش مایل شده بود... بلندی کوه نتونست همت منو کوتاه کنه و به سمت کوه شروع به دویدن کردم . صدای عبدالله می اومد که می گفت بیا بهش نمیرسی ؛برگرد . اما جوانی بود و بدهکار نبودن گوش من... از کوه به اون بلندی یک نفس با دویدن بالا رفتم و نفس زنان روی نوک کوه نشستم . دوربین انداختم و دیدم در دامنه دو کوه روبرو قوچ در حال حرکت است اما حرکتش عادی نیست ....و انگار تیری شده ...هر چند قدمی که می رفت می خسبید و باز بلند می شد و می رفت...با سرعت از کوه پایین اومدم و به دنبال قوچ در دامنه های کوهستان و در ته دره ها می دویدم به جایی که قوچ رو از بالای کوه دیده بودم رسیدم ... رد قوچ بود که از ته دره عبور کرده بود و به شیب کوهستان راهش رو ادامه داده بود ... اگه سالم می بود به بلندی می رفت اما چون تیری شده بود به شیب می رفت . هوا نزدیک غروب بود و خیلی هم سرد بود. نفس زنان به دنبال قوچ می رفتم و در کنار یک تپه قوچ رو دیدم که داره از اون پایین می ره ،خودم رو بدون سر و صدا به پشت سر قوچ رسوندم و از خودم صدایی مثل میو میو گربه در آوردم که قوچ خودش رو جمع و جور کنه...قوچ همین که صدا رو شنید گردنش رو راست کرد و من هم که نمی خواستم گوشتاشو نفله کنم روی دست با برنوی بدون دوربین گردنش رو نشونه رفتم و شلیک کردم . اما نخورد و باز پا به فرار گذاشت ...مقداری دنبالش رفتم اما دیگه چشمام جایی رو نمی دید . کم کم حالیم شد که خیلی از کوهستان اصلی دور شدم وکوهها به نظرم غریبه بودند . سرمای شب از یک سو و ترس پیدا نکردن مسیر از سوی دیگر حس بدی در درونم بوجود آورده بود . صدای پارس سگی از دور می آمد که در آن موقع بارقه امیدی رو در دلم روشن کرد . رد صدا رو گرفتم ...می دونستم که حتما این صدا مربوط به سگ گله ای هست و هر جا که گله باشه حتما یک لان(آغل زمستانی که مثل سوله ای در دل تپه ها حفر می کنند و گله شبهای زمستان را در آن می گذراند) و یک کوله گرم چوپان هم هست . من هم گرسنه و تشنه بودم و به جز تفنگ و دوربینم هیچی نداشتم.صدای سگ گاهی می آمد و گاهی قطع می شد . دنبالش رو گرفتم و یک جا سگ به استقبالم اومد و چند تا نهیب بهش زدم که افاقه کرد ... چوپون از کوله در اومده بود و فریاد می زد :کیستی و اینجا چی می خوای؟ گفتم شکار چی هستم و به شب خوردم و نان و آبی ندارم . گفت تو کی هستی که اینجا واسه شکار می آی ؟ اسم پدر بزرگم رو که بردم منو شناخت و حسابی خوشوقت شد . خالو رضا بود قبلا موقعی که پدر بزرگم از حج آمده بود در خانه پدر بزرگ دیده بودمش.خدایش رحمت کند ،ده سالی میشود که به رحمت خدا رفته. تمام عمرش را در کوه دنبال گوسفندها بود . به قول خودش از هفت سالگی دنبال گله بوده...از اینکه همصحبتی مثل من پس از مدتها تنهایی پیدا کرده بود خوشحال شده بود و تا اواسط شب بیدار بودیم در زیر نور کم سوی گرد سوز دود گرفته اش صحبت می کردیم .صدای سگ دو باره بلند شد ...اینبار غلامحسین و عبد الله بودند . کارد می زدی خونشان در نمی آمد !چند کوله را دنبالم گشته بودند . گفتم :من فکر کردم شما دیگه به روستا رفتین. غلامحسین گفت اگه بدون تو به ده می رفتیم جواب بابا بزرگت رو چی می دادیم ؟ چه بچه لج بازی هستی ...گفتیم نرو یعنی نرو ... صبح آفتاب نزده از کوله زدم بیرون و نوک کوه روبروی لان رفتم که در بین شکار چیان منطقه به قله سینما معروف هست . پاره ای در نوک کوه با دوربین دید زدم . دنبال رد گرفتن هم منتفی بود چون زمین یخ زده بود . عبدالله و غلامحسین هم آمدند و از من جایی که دیروز قوچ رو دیده بودم رو پرسیدن ....نشونشون دادم . عبدالله گفت باید بریم به اون کوه دیگه . رفتیم سر اون قله دیگه . یک گله بز در آنسوی کوهستان تازه از آغل در آمده بودند و داشتند از یک دامنه کوه بالا می رفتند . در جلوی گله یک سیاهی دیدم . اول فکر کردم سگی گرگی چیزی هست اما دیدم که نه خیر همون قوچه هست که داره لنگ لنگ می زنه . توبرمو انداختم و از همون نوک قله شروع به دویدن کردم و به سمت قله ای که قوچ در دامنه آن داشت راه می رفت یورش بردم (جوانی هم بهاری بود و بگذشت)یک جا بغل یک قله واستادم و دوربین انداختم و قوچ رو به وضوح دیدم . واسه خودش داشت می چرید... دنبالش رفتم و بنا کردم به سرو صدا کردن و قوچ رو به سمت کوه پیش می کردم . چون می دونستم نمی تونه از کوه و بلندی بالا بره . دست بردار نبودم . سر و صدایی راه انداخته بودم که معرکه بود . چند شیله ای قوچ رو دوندم و بالاخره اون رو به سمت یک کوه بلند هدایت کردم . هنوز به وسط کوه نرسیده بود که دیگه برید... هر چی جفت می زد دو باره همو نجای اول به زمین می اومد .آنقدر پهلو هایم درد گرفته بود که حد نداشت ...قوچ رو گرفتم ... حسابی گردنش و پشت گوشهاش عرق کرده بود . پای چپش از ناحیه گردن فمور شکسته بود و خونها بر رانش لخته بسته بود .چاقو با خودم نداشتم . دستهای قوچ رو از جلو خوابوندم و توی قوسهای شاخهای ستبر قوچ انداختم.(این روش رو از پدر بزرگم شنیده بودم)و با تسمه دوربینم اونها رو بستم .آنقدر تشنه بودم که حد نداشت . یک سنگ آب (آب باران که در تعقر سنگهای کوهستان جمع می شود) در مسیری که دنبال قوچ بودم رو دیده بودم . قوچ رو به همون حال رها کردم و به سمت سنگ آب بر گشتم اما جرئت آب خوردن نداشتم چون سر تا پا عرق کرده بودم . اما گرفتگی صدام باعث شد که چند جرئه از آن آب رو بخورم ... بعد شروع به نر مش کردن کردم که بدنم نبنده . و هر چند لحظه عبدالله و غلامحسین رو صدا می زدم . خیلی راه آمده بودم از روز قبل تا حالا نزدیک چهار فرسنگ(قریب سی کیلومتر) دنبال این قوچ رفته بودم . صدایی شنیدم و به نوک کوه رفتم تا مرا ببینند . عبدالله و غلامحسین بالاخره رسیدند و سراغ قوچ رو گرفتند . گفتم تا پای همین کوه دنبالش اومدم و دیگه نفسم بند اومد و ولش کردم . حرفم رو باور نمی کردن و اطراف رو نگاه می کردن . بالاخره غلامحسین قوچ رو دیده که با سرش که به زمین رسیده بود داشت خر و خر می کرد . بهشون گفتم نکشیمش و زنده به ده ببریم اما به خر جشون نرفت و سر بریدنش ...

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

چند اسلحه بسیار زیبا و قدیمی





تصویر فوق مر بوط به یه دو لول قدیمی آمریکایی هست که من هم یکی مشابهش رو دارم. هم لول بلندی داره و در عین حال تفنگ سبکی هم هست

این تصویر مر بوط به یک کمر شکن آمریکایی قدیمی ست.اهرمی که کمر اسلحه رو میشکنه در زیر کپ قرار داره



تصویر فوق مر بوط به یک دو لول سر پر انگلیسی هست. به ظرافت قنداق تفنگ توجه کنید

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

چگونه فشنگ چهار پر خوب داشته باشیم



خیلی ها فشنگ چها ر پاره پر می کنن و ممکن هست که با رها براشون پیش اومده باشه که چهار پاره ها همه با یه کیفیت نیستن. چند نکته برای این مورد عنوان میکنم امید است مد نظر قرار گیرند:

اول اینکه خیلی باروت رو زیاد اضافه نکنین چون به لول اسلحه و همینطور دستگاه ماشه چکان و به خصوص فنر اسلحه آسیب میزنه. و دوم اینکه قبل از اینکه سر فشنگ رو با سر بقچه جمع کنین با یه چوب یک دست که اندازه پوکه باشه محتویات فشنگ رو فشرده کنین البته این کار رو می تونین مرحله به مرحله انجام بدین.البته نباید خیلی فشار بدین چون فشنگ اصطلاحا چاق میشه و به سختی توی لول قرار میگیره.
در ضمن فشنگ چهار پر احتیاجی به جام نداره گرچه بعضی ها که وسواس بیشتری دارند جام رو هم میزارن . ساچمه های چهار پر رو در دو سایز بهتر از همه هست یکی این ساچمه های چهار پر معروف که با دو دایره به چهار تیکه تقسیم شدن(9تایی) و یکی هم ساچمه های معمولی که عموما 24 تا از اونا رو میشه توی فشنگ جا داد . برای افزایش برد می تونین چند دانه(حداگثر 5 تا)کود شیمیایی نیتراته رو با باروتتون قاطی کنین که اگه بتونین خوردشون کنین بهتره اما توصیه نمیکنم این کار رو بکنین چون بر اثر ضربه منفجر میشن. اگه یه فشنگ خوب پر کرده باشین فشنگ رو وقتی در امتداد طولش تکون بدیم هیچ صدایی نباید بکنه و تقریبا 150 متر رو میشه با این فشنگ اگه لول تفنگ میزون باشه هدف گیری کرد. البته اگه از اون ساچمه های مخروطی قدیم پیدا بشه میشه تا 300 متر رو هم نشونه زد البته برای مسافتهای نزدیک بدرد نمی خورن چون خیلی سر میکنن. موفق باشین